تبلیغات
دلگویه - شهید علی تجلایی

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
شهید علی تجلایی
قسمت اول:خانواده

ما دو تا خواهر بودیم و یک برادر. خواهرم مهین بزرگتر از من بود و برادرم موسی.
زندگی آرام و مرفهی داشتیم بی دغدغه و اختلاف.
هر جا دوست داشتیم می رفتیم و هر چه می خواستیم می خریدیم. پدرم راننده کامیون بود و بیشتر در سفر, وقتی می آمد از هر غذایی که خورده بود برای ما می آورد.
اگر آشپزی مامان طول می کشید, بابا ناراحت می شد میگفت" من نیمرو می خورم تو به بچه ها برس"
هر وقت مامان می خواست مسافرت برود مخالفت نمی کرد و برایش بلیط میگرفت و خودش می رساندش ایستگاه.
وقتی مامان سفر بود , می گشت و برایش کادو , لوازم خانگی برقی گران قیمت می خرید.
مامان گاهی سربه سرش می گذاشت که"من فکر می کردم تو منو دوست داری اما مردهایی که زنشون رو دوست دارن, طاقت دوریشون رو ندارن ولی من هرجا میخوام برم تو زود میگی برو"
بابا می گفت این دوست داشتن نیست اگر کسی زنش رو دوست داشته باشه , راضی میشه جایی باشه که شادتره"
مثل پروانه دور مادرم می چرخید......یادم نمی آید مادرم کوچکترین بی احترامی به پدرم کرده باشد.
خانواده مذهبی بودیم, در محله مارالان تبریز, برای مدتی آمدیم تهران, مدارس مختلط بود مادرم اصرار می کرد با چادر به مدرسه بروم, یکی دو نفر از فامیل مدام به مادرم می گفتند سخت گیری نکن پالتو پوشیده روسری هم که داره, دیگه چادر برای چی؟ خودم هم آن موقع بدم نمی آمد با مانتو بروم.
مادرم ترسید گفت بمانید تهران اخلاقتان عوض میشود ... دوباره برگشتیم تبریز


قسمت دوم:جوانی
من هم مذهبی بودم ,اما نه خیلی سفت و سخت . مادرم خیلی دقیق و حساس بود. به خصوص سر مسائل دینی , اصلا کوتاه نمی آمد. مدام تذکر می داد. وقتی حاضر می شدیم با هم بریم بیرون , نگاهمان می کرد, اگر موهایمان بیرون بود می گفت این طوری نمی برمتان.
یادم می آیدیک روز رفتم عروسی . از آن عروسی های بزن و بکوب.... پر سر وصدا!
مادرم نیامده بود عادتش بود, کسی هم ناراحت نمی شد.
دیر وقت رسیدم خانه نمازم داشت قضا می شد سریع وضو گرفتم و قامت بستم. سلام را که دادم نشست کنارم, گفت"شهین تو چه فرقی با فلانی داری؟!" خیلی بهم برخورد.گفتم مامان این چه حرفیه؟خیلی فرق دارم. اون کجا,من کجا....
گفت نه ! هیچ فرقی نداری, تو همون مجلسی شرکت میکنی که اون می کنه . تو ادعا میکنی خیلی مسلمونی, فقط چون نماز میخونی اونم آخر وقت!
راست می گفت, حرف مادرم خیلی روی من تأثیر داشت , بعد از این دیگر عروسی پر سر و صدا نرفتم.
پدرم خیلی سخت گیر نبود چون بیشتر در سفر بود می گفت دوست دارم وقتی می آم بچه ها راحت باشن.
سالهای اول انقلاب مصادف بود با اول جوانیم.با خواهرم می رفتیم راهپیمایی. به مسایل سیاسی آنچنان شناختی پیدا نکرده بودم. سال آخر دبیرستان, دی ماه ۵۷ رفته بودیم راهپیمایی همه شعار میدادیم "مرگ بر بختیار".من میترسیدم به خواهرم گفتم نکنه واقعا بمیره !؟ خواهرم خندید.
بعد از انقلاب شروع کردم به مطالعه ی کتاب های دکتر شریعتی و استاد مطهری و شدم پای ثابت جلسه های احکام و تفسیر قرآن و نهج و البلاغه.



قسمت سوم :اجازه پدر
یادم می آید دی یا آذر ۵۸ خلق مسلمانی ها گفته بودند به نماز جمعه حمله می کنند . می خواستند نماز جمعه برگزار نشود. تصمیم گرفتم هر طوری شده بروم. چادرم را سر کردم, یک چادر قرمز کلفت گل گلی با گلهای قرمز. قبل انقلاب فقط پیرزن ها و خانم های مسنی که می رفتند روضه , چادرمشکی می پوشیدند .الان من را بکشند آن چادر را سر نمی کنم. پدرم مانع شد ,اجازه نمی داد بروم. زدم زیر گریه. گفتم بابا شما همیشه دم از عاشورا و محرم می زدی, از عشق اباعبدالله به خدا می گفتی . حالا وقته عمله. باید نشونشون بدیم به خاطر این حرف ها نماز جمعه رو تعطیل نمی کنیم.بزار برم قول می دم مواظب خودم باشم.
پدرم مرد رئوفی بود , طاقت نداشت اشکهای ما را ببیند , اشک توی چشمهایش جمع شده بود اما ..... باز راضی نشد. آنقدر التماس کردم تا بالاخره راضی شد, در رو باز کرد و گفت برو.
نماز جمعه خیلی شلوغ بود. خلق مسلمانی ها حمله کردند خیلی ها زخمی شدند. جاهایی را آتش زدند. اما من آسیبی ندیدم وقتی برگشتم همه دم در منتظرم بودند پدرم از دیدنم اینقدر خوشحال شد که حد نداشت.



قسمت چهارم:قهرمان
خواهرم مهین به مستمندها و مریضها کمک می کرد. کارمند بانک بود , دوره امداد دیده بود.یک روز آمد خانه و به موسی گفت :موسی اون فرمانده ای که اینهمه ازش تعریف می کنی رو آوردن تبریز .
 آن روزها نه فقط تبریز ,همه جا صحبت از علی تجلایی بود.
می گفتند تجلایی برای آموزش نیروهای جهاد اسلامی افغان رفته افغانستان, جنگ شروع شده برگشته ایران. می گفتند وقتی عراق به مرز بستان رسید و سوسنگرد را محاصره کرد , تحلایی و یارانش شش روز در شهر مقاومت کردند و بالاخره شهر را نجات دادند.... حتی رودر روی بنی صدر ایستاده تا نیرو بگیرد..... خلاصه اینقدر تعریف می کردند که ما فکر می کردیم یک نظامی چهل
, پنجاه ساله ی قوی هیکل همه فن حریف است.
تا مهین گفت تجلایی مجروح شده و در بیمارستان بستری است برادرم از خوشحالی پرید بالا .
به تجلایی مثل یک قهرمان دست نیافتنی نگاه می کردیم .
فردای آن روز , مهین دفترچه ی پیرزن فقیری را بهم داد تا ببرم پیش رئیس بیمارستان تا دارو هایش را ارزان بخرد.
کارم که تمام شد یاد خرفهای دیشب مهین افتادم, بیمارستان خلوت بود از پاسدار توی راهرو پرسیدم ببخشید برادر شما آقای تجلایی رو میشناسی؟ اینجاست؟
 گفت بله مجروح شده , طبقه ی بالاست. بخش ارتوپدی.
رفتم بالا نمیدونستم کجاست, خواهرم گفته بود تجلایی عکس امام رو زده بالای سرش و اتاق هم پر از گل و این طور چیزهاست.
گشتم بالاخره پیداش کردم. .......
در زدم رفتم تو سلام کردم, پسری کم سن و سال با قیافه ای معصوم روی تخت دراز کشیده بود, سرش را برگرداند , جواب سلامم را داد و سرش را انداخت پایین , گفت بفرمایید. شک کردم .
فارسی پرسیدم شما تجلایی هستید ؟ گفت بله .
 جا خوردم .
تصورم از تجلایی چیز دیگری بود قوی هیکل و ورزیده با سبیل کلفت !چیزی شبیه خود صدام !



قسمت پنجم:هدیه
هول شدم باور نمی کردم این پسر کم سن وسال , همان تجلایی معروف است. این پا و آن پا کردم . گفتم حالتون خوبه؟ جواب داد ممنون.باز پرسیدم چیزی لازم ندارید؟ تشکر کرد و گفت :نه.
حرف دیگری پیدا نکردم.خیلی دستپاچه شده بودم . خداحافظی کردم و برگشتم خانه. خوشحال و شاد از اینکه بالاخره تونستم علی تجلایی رو ببینم.
شب که همه دور هم بودیم یک دفعه گفتم :مهین تو که می گفتی تجلایی یک آدم معمولیه. این که خیلی نازه.
پدرم سرخ شد , با تعجب پرسید کی نازه؟
گفتم :علی تجلایی.
گفت مگه رفتی دیدنش؟
گفتم :آره
جا خورد ولی چیزی نگفت.
خواهرم پرسید:خوب چه خبر؟
گفتم: تجلایی خیلی معصومه , خیلی ماهه. سلام و احوالپرسی کردم , پرسیدم چیزی لازم داره یا نه.
گفت:هدیه هم بردی براش؟
گفتم :نه
گفت:وای.... چه کار بدی کردی. همه هدیه می برن,گل می برن, کتاب می برن, هیچ کس دست خالی نمیره.
اسم هدیه که آمد پدرم اخم کرد اما هیچی نگفت. مادرم سرفه ای کرد که یعنی زشت است جلوی پدرتان.بعد هم چشم غره ای رفت و گفت لازم نکرده.
از آن دخترهای شر و شور بودم.هر کاری دلم میخواست میکردم.پدرم هم پشتم بود.
فردای آن روز رفتم نمایشگاه کتاب. کتاب" بهترین راه شناخت خدا" را خریدم.چادرم را تا کردم و گذاشتم توی کیفم و رفتم بیمارستان......



قسمت ششم:انتخاب همسر
سلام کردم, جواب سلامم را داد.فهمید همان خانم دیروزی هستم.گفتم ببخشید دیروز دست خالی اومدم.یک کتاب براتون هدیه آوردم.
گفت اگر اجازه بدید پولش رو حساب کنم.بهم برخورد,گفتم چرا؟!
گفت به نظر محصل می آین, نمیخوام باری رو دوشتون باشه.گفتم نه محصل نیستم, دیپلمم رو گرفتم پول هم قبول نمیکنم.
پشت کتاب نوشته بودم"تقدیم به رزمنده ی جان بر کف اسلام, آقای علی تجلایی"
خودش با خودکار یک ضربدر روی آقا کشید و به جایش نوشت "برادر"
تشکر کرد, من هم دستپاچه شدم و اومدم بیرون.
شب دور هم نشسته بودیم که گفتم یک کتاب بردم برای تجلایی.
مامان گفت "مگه نگفتم نرو ملاقاتش زشته؟!"
گفتم مامان رزمنده است وظیفه ی ماست بریم عیادتش.
یک روز با خودم فکر کردم ایشان خیلی پسر خوبی هستند,حیف است مجرد بمانند.توی ذهنم یکی یکی دخترهای با تقوا و محجبه ای را که میشناختم بالا پایین کردم و یکی شان را برایش پسندیدم.با خود گفتم این خانم را می برم عیادت اما چیزی نمی گویم اگر تجلایی پسندید بعد به او می گویم. رفتیم ملاقات آن خانم که رفت, جریان را گفتم.
توجهی نکرد.
با قیافه ی گرفته ای گفت: لطفا بعد از ظهر تشریف بیارید با شما کار دارم لطفا چادر سرتون کنید.....



قسمت هفتم:عذاب وجدان
نظرش برایم مهم نبود به نظر خودم روپوشی که تنم بود خیلی پوشیده تر از چادر بود. گفت:بعد از ظهر مادرم و خواهرم میان ملاقات, میخوان از شما تشکر کنن.
بعد از ملاقات گفت :خواهشا زحمت نکشید و برای من همسر انتخاب نکنید.
گفتم من قصد بدی نداشتم, فکر کردم این خواهر خیلی با تقواست.
گفت خودم کسی رو در نظر دارم و میخوام تا آخر پیش برم. گفتم پس ببخشید.
گفت نمیخواید بدونید کیه? گفتم نه به من ربطی نداره.
گفت اگر خود شما باشید چی!!.....
از حرفش جا خوردم, زدم زیر گریه. فکر نمیکردم تجلایی به من فکر کرده باشد آن هم به عنوان همسر. من تمام فکر و ذکرم کمک به رزمنده ها بود و اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.
فکر کردم اگر من را دوست داشته کار درستی نمیکردم پیشش می رفتم. آن موقع کلاس اخلاق می رفتم و فکر میکردم ازدواج مانع راهم می شود میخواستم نزدیک نزدیک خدا باشم. عذاب وجدان داشتم. دیگر نرفتم ملاقاتش.
مهین و موسی در جریان خواستگاری بودن.
 محکم سر حرفم ایستاده بودم . جوابم نه بود. شاید چون چند بار رفته بودم ملاقات بهم برخورده بود, از طرفی آن موقعها رسم نبود تا خواهر بزرگتر هست خواهر کوچکتر عروسی کند.
یک روز یکی
از دوستانم گفت برای ازدواجت استخاره کردم جواب استخاره این بود اگر به حرف خدا و رسولش گوش ندهیم به عذاب سختی دچار خواهیم شد.
یکی دیگر از دوستانمم گفت رفتم دیدن تجلایی . فقط یک چیزی بهت بگم من تو چهره ی ایشون چیزی دیدم که تو چهره ی اونایی که تو قبولشون داری ندیدم . من مطمىنم شهید میشن اما باور کن کسی رو از دست میدی که هیچ وقت نمیتونی مثل اون رو پیدا کنی. حرفهای دوستان به دلم نشستت اما همچنان جوابم منفی بود تا....



قسمت هشتم:حاضرید بهشت رو بخرید؟
در مجله ی پیام با تجلایی مصاحبه کرده بودند:او از اتفاقهای سوسنگرد گفته بود, از اینکه چگونه شب تاسوعا همه ی بچه های بسیجی را جمع کرده و گفته بود : حاضرید بهشت را بخرید؟
نمیتوانم بگویم همین یک جمله چه تأثیری روی من داشت!!!!
به نظرم تجلایی کسی آمد که فقط با خدا معامله میکند.
نظرم عوض شد و رسیدن به ایشامن برایم آرزو شد.
تا مرخص شد , پدر و مادرش را فرستاد خواستگاری.
دو تا کتاب آوردند و گفتند آمدیم از دخترتان تشکر کنیم.
وقتی داشتند برمی گشتند گفته بودند آمده بودیم خواستگاری.
مادرم عصبانی آمد گفت: نگفتم نرید؟!نگفتم قلم پاتون رو میشکنم ؟دیدین رفتارتون کار دستمون داد!حالا مردم هزار جور حرف در میارن.
خواهرم خندید گفت من که بزرگترم , حتما برای شهین اومدن.
مادرم عصبانی بود هم خواهر بزرگتر داشتم هم می گفتند جنگ است و با این چیزهایی که از تجلایی شنیده بودند مطمئن بودند که شهید می شود.پدرم می گفت من دامادم رو مثل پسرم دوست دارم و طاقت شهادتش رو ندارم. اصرار های مهین و موسی هم بی فایده بود.چند باری پدر و مادرش آمدن و رفتن, آخرین باری که آمدند مادر علی با عصبانیت گفت مگه شما مسلمون نیستین؟ پدرم گفت نه ما کافریم , ارمنی ایم, چی کار دارید؟ اصلا ما دختر نمیدیم.
آنها هم ناراحت شدن و رفتن.
زدم زیر گریه .
همه چی تمام شد . مادر علی گفته بود اینهمه دختر تو فامیل......



قسمت نهم:سجده شکر
علی گفته بود من فقط همین را میخواهم.
زنگ زد به خواهرم و قرار شد جداگانه با پدر و مادر صحبت کنن, بالاخره اجازه گرفت تنهایی بیاید منزلمان.
مامان تا فهمید گفت عجب رویی دارد.
آمد و نشست ,اما از خجالت رویش نمی شد حرف بزند. مادرم سر صحبت رو باز کرد, گفت اسد آقا,آقای تجلایی روش نمیشه چیزی بگه, ایشون دوباره اومدن خواستگاری دخترمون. پدرم گفت:خیلی خوش اومدن ولی من قبلا جوابشون رو دادم.من به رزمنده ها دختر نمیدم. یعنی تا زمانی که جنگ هست نه. تجلایی همون جا گفت باشه جبهه نمی رم. سر صحبت را باز کرد و گفت آمده ام بابت جلسه خواستگاری عذرخواهی کنم. اینکه مادرم گفته مسلمان نیستید , قصدی نداشتند, از جواب شما ناراحت شدن, به دل نگیرید.
این حرف روی مامان و بابا تأثیر گذاشت. یک کم نرم شدند. گفت:اگه قول بدید دخترتون رو به کس دیگه ای ندید می رم و پشت سرم رو نگاه نمی کنم تا خواهرش ازدواج کنه.
مادرم گفت:دخترم دو عیب خیلی بزرگ داره.فکر کرد شاید با شنیدن این حرف منصرف بشه. ایستاده بودم پشت در و گوش می دادم. خیلی تعجب کردم.من شبانه روز دعا می کردم بتوانم با تجلایی ازدواج کنم ,همه از دخترشان تعریف می کنند, چرا مامان عیب های من را می گوید.....!
مامان گفت:اول اینکه وسواسیه, روزی پنج بار دست و صورت پدرش رو آب می کشه و دیگه اینکه خیلی لوس و ننر و نازپرورده است. هیچ کاری بلد نیست,شهین دختر شر و شوریه و ممکنه به حرفتون گوش نده .حتی یک نیمرو هم بلد نیست درست کنه.
تجلایی گفت :دومی که اشکال نداره . این که وسواس داره اشکالی نداره, آب روشنایی است.
حرفش به دل مامان نشست . خندید و گفت :باشه حالا که آب روشناییه پس منم این آب رو ریختم دم خونه ات. اگر این وصلت جور شد , بعدا بهت میگم آب روشناییه یعنی چی.بعدا گله نکنی ها.
او هم خندید تجلایی آهسته گفت پس اگر اجازه بدید به مادرم بگم حداقل یک حلقه بیارن خدمتتون.,
 مادرم گفت:عجبا !روت رو برم.
بالاخره پدرم راضی شد.
من همانجا پشت در از خوشحالی گریه میکردم و سجده شکر کردم.
بعدها فهمیدم خواهرم با مادرم صحبت کرده بود و او را راضی کرده بود. گفته بود شهین نمیتونه با یه آدم معمولی زندگی کنه.
مادرم متوجه شده بود که من هم به ایشان علاقمندم.

مامان گفت حلقه بیارید ولی به شرطی که تا جنگ تموم نشده سراغش رو نگیرید. همه فکر میکردن تا پنج شش ماه دیگه جنگ تموم میشه نمیدانستند که.....



قسمت دهم: آرزوی شهادت
علی در پوست خودش نمی گنجید.با خانواده ها رفتیم خرید حلقه, میخواستم حلقه ارزان قیمت انتخاب کنم می دانستم ایشان فقط سه ماهی که بستری بودندوحقوقشان را جمع کرده که حدود شش هزارتومان شده بود.همیشه حقوقش را خرج مستمندان می کرد. چند روز بعد از خرید حلقه باید می رفت تهران در یکی از دوره های سپاه شرکت کند.

هنوز نامحرم بودیم, قول داده بود اصلا از من سراغی نگیرد,. یک شب همگی دور هم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم که تلفن زنگ زد. رفتم گوشی را برداشتم. الو که گفت صدایش را شناختم. خیلی هول شدم می ترسیدم خانواده ام بفهمند. گفت :توی خوابگاه بودم گفتم یه زنگ به خانواده بزنم و حالشون رو بپرسم. احوال پرسی دست و پا شکسته ای کردم و زود خداحافظی کردم. آروم اومدم به خواهرم گفتم تجلایی بود. خواهرم گفت: تابلو بود تا گوشهات سرخ شده بود., همه فهمیدند.,اما کسی به روی خودش نیاورد.
بالاخره اردیبهشت۶۰ علی به پدرم پیشنهاد کرد "اگر اجازه بدید محرم شیم درست نیست حلقه دستشون باشه ولی محرم نباشیم. راضی شد صیغه موقت خواندند. یک روز مادرم پیشنهاد داد با هم بریم بیرون راهپیمایی. همانجا پیشنهاد داد اسمم را عوض کنم. از بین چند تا اسم انتخابی "نسیبه " را انتخاب کردیم.
۱۴تیر قرار گذاشتیم با خانواده ها بریم منزل آیت الله مدنی تا ایشان خطبه ی عقد دائم بخوانند. به پیشنهاد آیت الله مدنی مهریه ام شد ۵سکه. البته من هم همین را دوست داشتم.
علی من را کشید یک گوشه و گفت میدونم به من علاقه داری .میدونم خوش بختی من رو میخوای......شنیدم دعای سر سفره عقد رد نمی شه. .... میدونستم چی میخواد بگه, شناخته بودمش تو دلم میگفتم کاش به زبان نیاورد. مطمئن و آرام گفت میخوام برام آرزوی شهادت کنی! با گریه خواستم این را نگوید اما گفت از روی خودخواهی نمیگم. حالا نمیگم همین امسال اما از خدا بخواه مرگ من را شهادت قرار بده
رفتیم توی حیاط منزل آقای مدنی که خیلی با صفا بود نشستیم, همانجا خطبه عقد را خواندند و من اشک می ریختم.



قسمت یازدهم:خرید عروسی
آیت الله مدنی وسط حیاط نشستند , من و علی روبه روی هم. از اول شروع خطبه من اشک ریختم, برایم دردناک بود. آنقدر عاشقش بودم که حتی نمی توانستم تصور کنم چطور بدون علی زندگی کنم. از طرفی آنقدر دوستش داشتم که می خواستم به آخرین درجه ی کمال برسد و جز یاران اباعبدالله(ع) باشد دوست داشتنم فقط از روی نیاز نبود, به خاطر خدایی بودنش بود, به خاطر شجاعت و مردانگی اش.
هنوز نمی دانم چجوری , اما بالاخره برایش دعا کردم. می دانستم دعایم قبول می شود, ولی باید صبرش را هم می خواستم.
آقای مدنی نگاهی کرد و گفت دخترم من دعاهای دیگه ای هم بلدم, حالا اجازه بدید من دعا کنم..نمی دانم حال من را از کجا فهمیدند.
دعا کردند :خدایا به این زوج , فرزند سالم و صالح عطا کن,عمر با عزت بده, عاقبت به خیرشان کن.
بعد از عقد علی گفت :آقا شنیدم شما به عروس ها چادر مشکی هدیه می دید, به خانم من نمی دید؟ ایشان خندیدند و گفتند پارچه را بیاورید. علی گفت آقا به من هم یک پیراهنی بدید. پارچه را متر کردند. خواستند ببرند که یکی از پاسدارها گفت آقا زیاد شد. ایشان گفتند این هم برای زینب خانم"دختر آینده ی ما" دو متر بیشتر ببرید.
پیراهن را خودم دوختم. علی خیلی دوستش داشت, می گفت دست آقا خورده بهش.
علی چون می دانست من عاشق لباس سپاه هستم, سر عقد لباسش را پوشیده بود.
حدیثی شنیده بودم که اگرزنی مهریه اش را ببخشد , آتش جهنم بر بدنش حرام است. داشتیم می آمدیم بیرون گفتم:علی یک سکه نگه می دارم, چهارتای دیگه رو می بخشم.
بعدها کلی سر این موضوع شوخی می کردیم.تا می گفتم مهریه ام رو بده, می گفت تو که بخشیدی.من هم می گفتم تو که هیچی یادت نمی مونه چطوری این یادت مونده؟ سر به سرم می گذاشت که آخه این به نفعمه.
قرار بود
۳۱مرداد زندگی مشترکمان را شروع کنیم.
در خانه ی پدر علی. یک طرف خانه یک اتاق و آشپزخانه ی بزرگ و پذیرایی برای ما آماده کرده بودند. مراسم عروسی نگرفتیم. تصمیم گرفتیم بریم قم و بر گردیم و زندگی را شروع کنیم. خیلی ساده و انقلابی.خرید عروسیمان یک گردنبند خیلی ظریف بود که روی پلاکش اسم علی نوشته شده بود. حوله و ساک و پیراهن سفید, یک چادر سفید , یک جفت کفش و کیف قهوه ای. به نظر خودم خیلی زیبا بود.

مجرد که بودم از هر چیزی خوشم می آمد به قیمتش نگاه نمی کردم اما حالا این وسایل ساده و ارزان را که نگاه می کردم لذت می بردم.
پدرم هر شهری می رفت و لوازم خانگی قشنگی می دید برایمان می خرید.
مامان برایم سنگ تمام گذاشت در جهیزیه.
علی اصلا تو باغ این چیزها نبود. فقط تشکر می کرد و به به و چه چه می گفت.



قسمت دوازدهم: زندگی مشترک
تازه هفت هشت روز بود زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم که رفت پادگان و نیامد . هیچ خبری هم نداد.خیلی نگران شدم. چشمم به در مانده بود. می رفتم دم در , می آمدم از مادر علی می پرسیدم "پس چرا نیومد؟" مادرش می گفت عزیزم من که عادت کردم نگران نباش.حتما مونده پادگان. تا صبح خوابم نبرد.بعد از دو روز آمد . مادرش تا علی رو دید شروع کرد به داد و بیداد که هنوز نفهمیدی زن گرفتی!این دختر تا صبح نخوابیده. علی هم مدام قربان صدقه ی مادرش می رفت و عذرخواهی می کرد. خیلی ناراحت بودم رفتم توی اتاق. آمد دنبالم. یک چیز روزنامه پیچ داد دستم.عذرخواهی .کرد گفت از ماشین پیاده شده و مسافت طولانی ترمینال تبریز تا خانه را ا پیاده آمده که برایم هدیه بخرد. دنبال لباس نیلی می گشته.نیلی رنگ مورد علاقه اش بود. گفت باور کن اصلا نمیتوانستم تماس بگیرم.
محمد و مهدی دو برادر دیگر علی بودند. آنها هم سپاهی بودند پدر علی هم زیر نظر علی آموزش نظامی دیده بود. هر چهار تا لباس سپاه می پوشیدند. گاهی همه با هم می رفتند. وقت بدرقه , من و مادر شوهرم و دوتا خواهرها هر کدام کار مشخصی داشتیم. یکی مان قرآن می گرفت ,یکی ساک می آورد, یکی همیشه آب دستش بود یکی هم صدقه می داد. وقتی می آمدند کنار هم می نشستند و در گوشی حرف می زدند و بلند میخندیدند, پدرشان حرص می خورد که بابا بلند بگید ما هم بخندیم کیپ هم ننشینید. وقتی می رفتند خانه سوت و کور بود. علی یکی از بهترین مربی های آموزشی بود , برایش اسم درآورده بودند و معروف بود به علی رگباری. وقتی اجازه می دادند برود جبهه , پله های خانه را چند تا چند می پرید می آمد بالا. اما وقتی حکم نمی دادند آرام آرام و یکی یکی می آمد. آرام و قرار نداشت تا فرصتی پیش می آمد می رفت جبهه , آنها هم برش می گرداندند که بابا تو نیروی آموزشی هستی, این جا چکار می کنی.
یک روز خیلی خوشحال آمد . گفت :مژده.... مژده, مأموریت دادن .فهمیده بود باردارم, جواب آزمایش را خودش گرفته بود. آنقدر هم ذوق کرده بود که نگو. مدام می آمد قربان صدقه ام می رفت که چیزی نمی خوای. هر چی هوس کردی بگو. تا علی رو صدا می کردم مهدی به دو می آمد که زن داداش چی می خوای؟ زودتر از عی می رفت و هرچه می خواستم برایم می خرید.
سه ماهه حامله بودم که رفت عملیات فتح المبین.
وقتی علی با لباس خونی از جبهه می آمد , هر چقدر اصرار می کردم مادرشان قبول نمی کردند من لباسش را بشورم. می گفت نذر کردم بچه هام مذهبی شن , خودم همه کاراشون رو بکنم ,وظیفمه.
علی بیشتر مواقع زخمی شدنش رو مخفی می کرد. مادر شوهرم می آمد می گفت:نسیبه ببین کجای علی زخمی شده, دوباره باند خونیش رو پیدا کردم.....



قسمت سیزدهم:ترکش
آن روز دل توی دلم نبود.خانه را آماده کرده بودم. همه جا تمیز و مرتب بود منتظر دم در نشسته بودم. بالاخره عصر آمد.وقتی آمد به پاهایش نگاه کردم دیدم نمی لنگد تا اینکه مادرش آمد و گفت دوباره باند خونی علی رو پیدا کردم هر چه پرسیدم گفت همه جام سالمه. یک خراش کوچیک بود. .بعد از دو سه روز دیدم موقع بلند شدن و نشستن قیافه اش درهم می شود معلوم بود درد شدیدی را تحمل می کند. پرسیدم , گفت عضله ی پام گرفته.
روز ششم مرخصی اش بود که با صدای بلند سر نماز فریاد زد و افتاد.با پدرش بردیمش بیمارستان .دکترها گفتند ترکش توی پایش نزدیک عصب است.باید عمل شود. عمل کردند و ترکش را درآوردند.فردای عمل دیدم آماده شده برود.دوازده تا بخیه خورده بود , دکتر گفته بود ده روز استراحت کند.تا زخم عفونت نکند.شهید حبیب پاشایی گفت خودم مواظبش هستم , قرص هایش را هم مرتب می دهم. برای اولین بار خیلی عصبانی گفتم :باشه می ری برو. من که نمی گم نرو,می گم استراحت کن بعد برای همیشه برو. حالا که می ری ان شاالله پات رو قطع می کنن مجبور می شی بیای خونه بشینی. برگشت نگاهم کرد. گفت:من رو از پا دادن می ترسونی؟من دارم می رم سر بدم.
انگار دلش شکست.به قدری زیبا گفت که اشک توی چشمهایم جمع شد, خیلی شرمنده شدم.معذرت خواهی کردم. گفتم منظوری نداشتم. گفت من رو هیچ وقت از قطع شدن دست و پام نترسون مرام ما چیز دیگه ایه.
رفت و شش روز قبل از به دنیا آمدن دخترمان برگشت. می دانست دکتر چه روزی را گفته به شوخی می گفت یه کاری بکن دو سه روز دیگه بیشتر از مرخصیم نمونده ها, به دنیا نیاد میرم.
شش روز بعد از سالگرد ازدواجمان مریم به دنیا آمد.
پرستار تعریف ی کرد هر کدام از نوزادها را که می بردند بخش مهدی دنبال پرستار راه می افتاد. علی هم سنگین و متین یک جا نشسته بود و به مهدی می گفت نکن زشته. دنبال پرستار ها نرو.
بالاخره وقتی بچه به دنیا اومده بود مهدی پریده بود بالا و با خوشحالی داد می کشید. و می خندید. وقتی مهدی آمد ملاقات گفت :زن داداش میخوام مریم رو ببینم.هر چقدر مهدی اصرار کرد بچه را بیاورند ببیند نیاوردند. مهدی زیاد نمی توانست بماند, باید زود می رفت. یک ساعت ماند اما خیلی دیرش شده بود رفت و تا سه ماه نتوانست دخترمان را ببیند. ولی مرتب زنگ می زد که بچه داداشم چجوریه؟
علی با لباس سپاه آمده بود بیمارستان میخواست نشان بدهد که خیلی خوشحال است. تا من را دید دست هایش را باز کرد, بچه را بغل گرفت و بوسید. هر دو عاشق بچه بودیم.گاهی شبها بیدار می شدم می دیدم علی بالای سرش نشسته و نگاهش می کند و حرف می زند. احساس می کرد خدا قشنگترین نوزاد رو بهش داده. مریم بیست روزش بود که علی رفت کردستان.جنوب که می رفت نمی ترسیدم اما کردستان برایم تلخ بود.هر لحظه احتمال شهادتش را می دادم.از نظر روحی خیلی بهم ریخته بودم.مرتب گریه می کردم. علی می گفت چته تو که اینطوری نبودی؟ چرا اینقدر ناراحتی؟ گفتم به خاطر کردستان. گفت : قول دادیم به هم تذکر بدیم. تذکر بدم ناراحت نمی شی؟ گفتم نه .گفت: مشکل تو جنوب یا کردستان من نیست.مشکلت اینه که از خدا خیلی دور شدی.وقتی با تو ازدواج کردم برای خودت برنامه داشتی ظهر قرآن میخوندی.بعد از نماز صبح دعا میخوندی آرامش میگرفتی. شب صحیفه دستت بود.الان بعد از نماز زود چادرت رو می اندازی زمین و میدویی آشپزخونه. من حاضرم غذا نخورم ولی تو این روحیه رو داشته باشی.
حالم کم کم بهتر شد.



قسمت چهاردهم:علی زن گرفت!
می دانستم اگر بیست روز می گذشت و زنگ نمی زد واقعا نمی توانسته. اگر می توانست حتما زنگ می زد. مرتب سراغم را می گرفت. همین تحمل نبودنش را آسان تر می جرد.
در یکی از اعزامهایش چهار روز بود که رفته بود. خانه ی مادرم بودم که در زدند.....
مریم گفت باباست. خندیدم و گفتم نه عزیزم بابا تازه رفته. به این زودی نمی آد. در که باز شد دیدم علی آمد تو . ماتم برد. از خوشحالی داشتم پر در می آوردم. گفت حالا حالا ها عملیات نیست گفتم بیام دو سه روز پیش شما باشم.
یک بار هم عملیات خیلی خطرناک رفته بود مریوان. خواب دیدم علی رفته زن گرفته. وقتی برگشت گفتم :علی یک خوابی دیدم که اعصابم روخیلی خورد کرده خواب دیدم با یک دختر کرد به اسم فریبا ازدواج کردی. خیلی جاخورد, هیچ نگفت.
لباسهایش را گذاشته بود توی هال. وقتی بردم بشویم آن قدر گردو خاک و گل ازشان بیرون آمد که راه وان را گرفت. خندید و گفت لباس دامادی رومی بینی؟
 برای خرید رفت بیرون. توی راه یکی از دوستانش را دیده بود. ولی الله چراغچی. به او گفته بود یک وقت ازدواج نکنی ها . او هم می گوید چرا؟ تا دیروز که راضی بودی و تشویقم می کردی. علی هم می گوید خیلی زور داره من توی عملیات مریوان باشم و زنم خواب ببینه من زن گرفتم. خدا بیامرزد ولی الله رو خیلی تعجب کرده بود. گفته بود واقعا لباسهات رو ندید؟زنها عجب موجودات عجیب الخلقه ای هستن.
بعد از آن عملبات چند تا نوار دادند به علی تا ازش تشکر کنند. یک سال و خورده ای بعد یک روز نوارها رو دیدم, ازش پرسیدم این نوارها برای کدوم عملیاته؟ گفت به مناسبت اون زن دومی که گرفته بودم. هنوز یادش بود,
تلخ.
خانه که بودم خیلی هوایم را داشت. حتی نمی گذاشت رخت ها را ببرم بالا پهن کنم. می گفت حجابت بهم میخوره. همیشه رخت ها را می گذاشتم کنار در پشت بام. از در که می رسید اول پشت در را نگاه می کرد .گاهی با دوستای سپاهی اش می آمد می گفت ببخشید بچه ها من مأموریت مهمی دارم اول باید لباسها را پهن کنم.
زمان نامزدی پرسید چکار کنم بد دل نشی؟گفتم قبل از وضو همیشه دست و صورتت رو آب بکش.سر شیر را حتما آب بگیر. بعد از مسح هم دستت رو بشور .
یک روز آمد گفت نسیبه نبودی آبروم رفت.تو سپاه داشتم وضو می گرفتم چند بار سر شیر را آب گرفتم.بچه ها آمدند پشت سرم گفتند علی وسواس داری؟ گفتم نه خانم وسواس دارند .به خانم قول دادم.
یک روز مامان خانه مان بود. علی از جبهه آمده بود. گفتم میشه صورتت رو آب بزنی بالاخره اون جا زخمی بوده شاید خورده باشی به کسی. خیلی خسته بود.
گفت:پاکه.
گفتم حالا یک آب بگیر. عصبانی شد و گف این چه وضعشه گفتم پاکه.
مامان از پنجره نگاه می کرد, گفت: آب روشنای است. یادته گفتم به وقتش؟!
علی خندید.



قسمت پانزدهم:شهادت
علی عاشق مهدی بود. اصلا رابطه ی بین شان رابطه ی برادری نبود . رابطه ی پدر و فرزندی بود. یک بار مهدی پایش دوتا گلوله خورده بودو زخمی بود. دوران استراحتش یک روز آمد خانه ی ما. گمان کردم چند روزی بماند, اما نماند.
روز بعدش رفت. هنوز بخیه هایش خوب نشده بود.تعجب کردم علی هم چیزی نگفت. بهش گفتم علی آقا چرا تعارف نکردی بمونه؟گفت مگه متوجه نشدی ؟ مهدی پاش رو جلوی ما دراز نمی کرد. باید می رفت خونه استراحت می کرد. معذب بود اینجا.
عملیات فکه و والفجر مقدماتی علی خانه بود. دو تا از برادرهایش جبهه بودند. محمد و مهدی.تلفن زنگ زد. محمد بود, علی برداشت. گفت داداش شنیدم داری می آی جبه, نیا. علی پرسید چرا؟
گفت:آخه مهدی زخمی شده. علی پرسید مهدی زخمی شده یا شهید شده؟ ....
سرش را تکیه داد به دیوار رنگش سفید شد, عین گچ. از حالت علی فهمیدم چی شده. علی پرسید جنازه داره؟ برادرش گفت نه جنازه اش پیدا نمی شه.
 گفت پس می آم.
یکی از برادرهایی که آنجا بود فهمید رفت به علی تسلیت گفت. علی گفت خیلی ممنون ,مبارکش باشه.
بعد رفت وضو گرفت و نماز خواند.یک اتاق کوچک داشتیم. رفت آنجا و زد زیر گریه.رفتم پیشش. گفتم علی می دونم تحمل این داغ خیلی سخته . گفت:از دست دادنش سخت نیست, خوش حالم به مقام شهادت رسید. مهدی ما لایق شهادت بود . از این ناراحتم که چرا من زودتر شهید نشدم. چه گیری دارم که مهدی نداشت و شهید شد؟من یک چیزی دارم که مانع شهادتم میشه. رفت سجده و کلی گریه کرد. بعد لباسهاش رو پوشید و رفت جبهه.
رفت و ده روز بعد برگشت. وقتی دیدمش نشناختمش, شنیدم شب و روز دنبال جنازه ی مهدی بوده. هیچ کس را هم با خودش نبرده. مهدی از خونریزی زیاد شهید شده بود.یکی از راننده آمبولانس ها که دیده مهدی شهید شده کارتش را از جیبش برداشته بود. توی راه محمد را سوار ماشین کرده بود. بدون اینکه بداند برادر مهدی است. از محمد پرسیده بود کجا می رود.محمد هم گفته بود لشکر عاشورا. همانجا کارت مهدی را داده بود محمد که ببرد لشکر.

کل منطقه را شن پوشونده بود . علی تا دو سال می رفت آن اطراف را می گشت. نمی توانست از مهدی دل بکند.



قسمت شانزدهم:غربت
قرار شد مدتی برود باختران. با اصرار زیاد ما را برد. می گفت چون نمی توانم ده روز به ده روز ببینمت , با بچه ی کوچیک اذیت میشی. نگرانت میشم, اینجا خیالم راحته.. خیلی اصرار کردم که قبول کرد . خانواده ی خیلی از فرمانده ها آنجا بودند. خیلی اهل رفت و آمد نبودم. عملیات والفجر ۴بود. علی خیلی دیر به دیر می آمد. وقتی زنگ می زدم تبریز مامان میپرسید علی شبها می آد خونه؟ به دروغ می گفتم هر شب خونه است .وقتی علی می آمد می رفتیم با هم زنگ می زدیم که شک نکند.
یک روز داشتم با مریم بازی می کردم که در زدند. یکی از پاسدارها بود.گفت شما خانم تجلایی هستین؟ به دیوار تکیه دادم که نیفتم.گفتم من همسرشونم.بفرمایید. فکر کردم آمده خبر شهادت علی را بدهد. گفت مهمون دارین. مادرم و برادرم بدون آدرس آمده بودند و به سختی آنجا را پیدا کردند. از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم. مادرم دید از علی خبری نیست.گفت به به !چشمم روشن دروغ هم که می گی؟گفتم نه علی می آد.
 سریع رفتم بیرون زنگ زدم به قرارگاه .پیغام دادم به سرباز پشت بی سیم که به علی بگه مادر و برادرم اومدن.اما علی تا ده روز نتوانست بیاید. وقتی آمد مادرم شاکی که دست شما درد نکند. گفت مادر من مقصر نیستم. جلوی خودش می گم تبریز گفتم نسیبه اونجا نمی تونم بیام خونه. اما قبول نکرد. مادرم فهمید مقصر منم,دیگه چیزی نگفت.
دو روز ماند و رفت , بی سیم زده بود که با خانواده ام برگردم. خیلی نگران شدم.فکر کردم حتما علی میخواد شهید شه و نمی خواد من اینجا باشم. .تمام مسیر کرمانشاه تا تبریز رو گریه کردم. ده روز گذشت و از علی هیچ تماسی نشده بود.
بعد از ده روز زنگ زد. گفتم اصلا نگران نبودی که ما موندیم یا رفتیم؟ گفت عزیزم من که بهت گفتم این عملیات طوری است که اصلا نمی تونم زنگ بزنم. خیلی سخت گذشت.

بدون علی نمیتوانستم بیرون بروم. می ترسیدم. یادم هست من و مریم مریض شده بودیم بهداری درست پشت ساختمان مان بود اما من اصلا خبر نداشتم.یعنی آنجا ها را نمی شناختم. مریضی ما یک هفته طول کشید. حال هردومان خیلی بد بود. هردومان وزن کم کرده بودیم. وقتی علی آمد, ما را برد بهداری. شربت دادند زود خوب شدیم. خیلی ناراحت شده بود که من بهت گفتم اینجا نیا. آخه چرا باید یک هفته زجر بکشی با بچه؟!
بیشتر از چهل روز هم آنجا نماندم و برگشتم تبریز.



قسمت هفدهم : روزهای شیرین زندگی
منتقل شده بود دافوس . باید دوره عالی فرماندهی سپاه رو می گذراند. اول میخواست تنها برود می گفت آنجا باید درس بخوانم می ترسم اذیت شید . اما دم اذان صبح بیدارم کرد و گفت :دلم نمیاد شما رو بزارم اینجا و برم .پاشو وسایلت رو جمع کن باهم بریم تهران.
شیرین ترین روزهای زندگیم همین دوران بود. تا آن وقت ندیده بودم شوهرم نهار و شام بیاد خونه .رفتیم خانه های سازمانی دافوس. آنجا ما خانواده های سپاهی خیلی خوشحال بودیم.از اینکه شوهرهایمان را می بینیم. برعکس خانواده های ارتشی شاکی بودند که محل زندگی خوب نیست. حمام, دستشویی, و آشپزخونه عمومی توی یک طبقه بود. ما دو تا اتاق داشتیم. علی غذای آنجا را دوست نداشت. دوست داشت خودم غذا درست کنم. یک هیتر برقی برده بودیم. و با همان آشپزی می کردم , با چه ذوق و شوقی غذا درست می کردم. که به به علی نهار می آد! لباس مریم را عوض می کردم خانه را مرتب می کردم. و منتظرش می ماندم.
دختر دومم
در همان دوره دافوس به دنیا آمد. اوضاع مالیمان خوب نبود. علی خیلی ناراحت بود. گفت نسیبه خیلی دوست دارم برات طلا بخرم ولی فقط به اندازه ی یک بلوز پول دارم. یک بلوز قرمز خرید.
اسم دخترمان را به پیشنهاد خواهرم, حنانه گذاشتیم . علی هم خیلی از این اسم خوشش آمد, چون یکی از القاب خدا بود. شبی که من بیمارستان بودم به خاطر اینکه مریم دلتنگی نکند با مادرم برده بودش قم پیش خواهرش و صبح برگشته بود.
می گفت حدیث داریم که مرد باید به زنش بگه دوستت دارم.به شوخی می گفت اگه غرور من نذاشت بگم, تو بگو , منم به موقعش میگم. مرتب سعی می کرد علاقه اش را ابراز کند.
دافوس حیاط زیبایی داشت. به باغبان گفته بود زن زائو دارم اجازه گرفته بود هر روز دو سه تا گل بچینه و برایم بیاورد. سه تا گل رنگی می چید و خودش تزیین می کرد و توی گلدان کنار تختم می گذاشت. می گفت هر وقت این گلها پژمرده شدند برات گل جدید میارم. ببین چقدر گل آوردم.درسته طلا نخریدم ولی برات خیلی گل آوردم .
مریم نمیگذاشت علی درس بخواند. علی گفت تا ساعت ۹شب بچه ها مال من, برو به کارت برس. بعد از ۹ تو بچه ها رو نگه دار من درس بخونم. من هم تند تند کارها رو میکردم .کارها که تموم میشد میگفت حالا نوبت بستنی تو است. من را می برد بیرون. برایم بستنی می خرید. خودش نمی خورد , مریم هم دوست نداشت. می آمدیم خانه. اگر حواسم نبود پنج دقیقه به ۹ می آمد می گفت پنج دقیقه وقت داری ها .بیشتر وقتها با دوستانش در نماز خانه درس می خوند. مریم همش دنبال علی می رفت. یک روز صدای جیغ مریم از نماز خانه آمد و دوستان علی بلند بلند خندیدند. علی دنبال مریم دوید و آمد تو اتاق و بغلش کرد و گفت :فدات بشم عزیزم چیزی نیست.مثل اینکه شهید احمد سوداگر دیده بود مریم کوتاه نمی آید پای مصنوعی اش را درآورده بود مریم هم ترسیده بود و فرار کرده بود. اما خوشحالی من زیاد طول نکشید.



قسمت هجدهم:حال عجیب
عملیات خیبر شد و علی چند بار وسط دوره دافوس رفت جبهه. آنها هم برش می گرداندند که تو باید درس بخوانی. مارش عملیات خیبر را که زدند علی رفت بیرون. دیدم همه ی دوستانش دارند می خندند.بچه ها پرسیده بودند علی رادیو چی می گه؟ علی هم جواب می دهد: هیچی میگه خاک بر سرتون خونه نشین ها. که عملیات خیبر شده و شما خونه اید. طاقت نیاورد رفت عملیات.
به برادرم سپرده بود که بیاید و ما را برگرداند تبریز. مدتی بعد آمد تبریز .حال عجیبی داشت. گفت نسیبه نمیدونی چه عملیاتی بود.خیلی از
دوستام شهید شدن. محمد باقر رفت, حاج همت, حمید باکری, یاغچیان... آنقدر گلوله تو جزیره زدن اکه احساس می کردی جزیره سنگین شده.
دوباره طاقت نیاورد و برگشت. در سخت ترین شرایط سعی می کردم چیزی از مشکلات بچه و خانه نگویم تا روحیه اش ضعیف نشود. سعی می کردم گریه و دلتنگی نکنم.
یک بار دختر کوچکم حنانه بد جور مریض شده بود. تا برسیم بیمارستان تشنج کرد.بیست روزی می شد که رفته بود تماس گرفته بود اما از حال حنانه چیزی نگفتیم.
تبش خیلی بالا بود گذاشتیمش توی لگن آب و الکل.همینطور اشک می ریختم که در باز شد و علی اومد تو. دوباره زدم زیر گریه اما این بار از خوشحالی. شدیدا بهش نیاز داشتم.
گفت خواب دیدم حنانه مریضه, اومدم.
می دانست بستنی دوست دارم همیشه در راه منزل بستنی میخرید. همیشه هم اول بستنی می آمد تو بعد خودش.
رسیده بود خانه وقتی دید من نیستم رویش نشد از بابا بپرسد رفته بود آشپزخانه به مامان گفته بود مادر بچه ها کو؟وقتی فهمید , غذا نخورده آمده بود بیمارستان. حنانه را که توی اون وضع دید اشک توی چشمهاش جمع شد. گفتم تو مثلا فرمانده ای؟! گفت بچه یه چیز دیگه است. همین را هم توی دفترچه خاطراتش نوشته. نوشته بود همسرم بالای سر بچه ام بود, خستگی از چشمهاش می بارید.
قرار شد یکی مان برود خانه استراحت کند. جر و بحث می کردیم که کی برود.
آخرش گفت باشه. یکم از سرمش مونده تو برو توی ماشین استراحت کن . من توی راهرو می شینم. سرمش که تموم شد می آم. با من آمد پایین .در ماشین را باز کرد. دستم را گرفت و با محبت نگاه کرد و گفت:خسته نباشی, من رو ببخش.میدونم تنهایی خیلی سختی کشیدی.
بچه را آوردیم خونه . دو ساعت به دو ساعت بالای سرش کشیک می دادیم.محمد , پدرم, من و علی بودیم. مامان هم مریم رو نگه می داشت. مامان می گفت وقتی علی از بیمارستان اومد رفت نماز بخواند با صدای بلند گریه می کرد. گفته بود علی زشته . بعیده ازت. تو این همه مصیبت رو توی جبهه تحمل کردی حالا برای مریضی بچه اینطور گریه می کنی؟بچه ات چیزیش نشده. علی گفته بود نه مامان , از اینکه نسیبه رو اینطور ی بالای سرش دیدم ناراحت شدم. دلم براش خیلی سوخت.
چند روز ماند تا حالش خوب شد.
وقتی علی پشت فرمان می نشست حنانه خم می شد و با چشم های مشکی اش علی را نگاه می کرد. علی می گفت:نسیبه این خناس رو بکش کنار. می گفتم چرا ؟
می گفت گولم می زنه. چشم هاش اذیتم می کنه. جوری نگاه می کنه انگار داره التماس می کنه نرم, ولی نمیتونم. وقتی می خواست برود, مریم رو می برد توی اتاق. آهسته می پرسید بابا بره جبهه؟ مثلا می خواست رضایت مریم رو بگیره. مریم هم داد می کشید نه نه نه. من هم می خندیدم می گفتم شنیدم کسب اجازه نشد.



قسمت نوزدهم :تفریح
از جبهه که می آمد می پرسید چی یاد گرفتی؟
یک بار با خنده گفتم:یک حدیث یاد گرفتم که به نفع خودمه. یکی از مسؤلان گفته امام علی (ع)و حضرت فاطمه(س) کارهای خونه رو تقسیم می کردن. حضرت زهرا (س)هیزم می آوردن و حضرت علی (ع)عدس پاک می کردن. من به شوخی گفتم. خیلی خندید, بعد گفت حالا بلند شو عدس بیار پاک کنم. چون شنیدم مکلف شدم این کار رو بکنم . گفتم عدس نداریم ولی لپه داریم. لپه را آوردم. ریخت توی سینی داشت پاک می کرد که زنگ خانه را زدند . سریع سینی را هل داد زیر تخت. مادرم بود احوالپرسی کرد و زود رفت . گفتم چی شد؟ ترسیدی مادرم ببینه داری لپه پاک می کنی؟ گفت نه , گفتم یا مادر منه یا مادر تو. اگر مادر من باشه که ناراحت میشه که عروسم به پسرم کار داده, مادر تو هم باشه حتما می گه نسیبه رو لوس می کنی. نمیخواستم ناراحتشون کنم. نمیخواستم کسی بدونه تو بدونی کافیه برای من مهم تویی.
به علی تجلایی با آن همه ابهت و رفتار نظامی اش نمی آمد توی خانه لپه پاک کنه. یا ظرف بشوید,ولی تا می دید به کمکش نیاز دارم سریع می آمد.
یک سال سیزده به در با دوست هایش قرار گذاشت رفت بیرون. وقتی برگشت همه اخم کرده بودیم. خانه ی مادرم بودم. گفت چی شده چرا همه اخم کردید؟ گفتم هیچی دیگه همش می ری جبهه, وقتی هم که می آی با دوستات می ری گردش. خندید گفت:ای بابا برای این اخم کردید؟ حاضرشید همه رو ببرم سرعین آب گرم.
خودش همه وسایل رو حاضر کرد. توی راه کباب پخت, خیلی خوش گذشت. کلی عکس انداختیم.توی فامیل ما معروف بود به علی داغچی, یعنی اهل کوه. طبیعت را خیلی دوست داشت. تا فرصت پیدا می کرد می بردمان بیرون. عصر که می شد بهم نگاه می کرد میگفت : دلت گرفته , نه؟
از دلم خبر داشت. حاضر می شدیم می رفتیم بیرون.



قسمت بیستم : دلخوری
یک بار داشتیم می رفتیم قم, خانه ی خواهر علی. سر راه رفتیم بهشت زهرا, سر قبر آقای بهشتی . علی سر قبر آقای بهشتی گریه می کرد. می گفت آقا مردم رو حلال کنید. درباره شما اشتباه کردند. توی راه قم حرف آقای بهشتی پیش آمد. پرسید نکنه تو هم از اونایی بودی که به آقای بهشتی فحش می دادی؟! گفتم نه فحش نمی دادم ولی بعضی از از شایعاتی که براش درست کرده بودن رو باور کرده بودم . مثلا اینکه خونه ی ویلایی داره. گفت پس تو هم از اون روشنفکرها بودی؟ از اونها که انقلابی نیستند؟ خیلی بهم برخورد دیگر توی مسیر حرف نزدم.
حرم حضرت معصومه (س) مراسم دعای کمیل برگزار کرده بودند. وسط حیاط حرم چادر زده بودند. علی و مریم آن طرف چادر بودند .من این طرف. سر دعا به خودم گفتم :خاک بر سرت ,حق با علی بود , چرا قهر کردی؟مگه قرار نبود به هم تذکر بدیم؟
دعا که تمام شد, علی پرده را کنار زد که بچه را بدهد به من, دیدم چشمهایش قرمز است. فهمیدم گریه کرده. علی گفت نسیبه, من هم گفتم علی . گفت تو بگو. گفتم نه اول تو بگو. گفت بیا با هم بگیم. با هم گفتیم ببخشید. گفتم من باید عذرخواهی کنم که اخم کردم. حق با تو بود. تو چرا عذر خواهی می کنی؟ گفت نباید اون حرف رو می زدم.
دعوا هم می کردیم.
یادم است اختلافی بین مان پیش آمده بود . داشتیم می رفتیم خانه ی مادر شوهرم. گفتم من نمی آم. سریع من رو برگردوند خانه ی مادرم. خیلی ناراحت شدم. دوست نداشتم خانواده ی شوهرم بفهمند ما دعوا کردیم. شب که آمد دنبالم , حرف نزدم. خیلی دلگیر بودم که تنها رفت. با عصبانیت گفتم خیالت راحت شد که مادرت فهمید؟ زد زیر خنده, گفت مگه بچه ام؟به مادرم گفتم مهمون خانم داشتیم من هم اومدم اینجا شام بخورم. خیالت راحت هرچقدر هم دلگیر باشم هیچ وقت کاری نمی کنم از چشم مادرم بیفتی , یا بفهمن مشکل داریم.
چند روز بعد شام مهمان داشتیم. علی هم خیلی خسته بود. قبل از آمدن مهمانها مریم خیلی سر و صدا کرد. علی گفت بچه نمی ذاره بخوابم. از خانه رفت بیرون. ناراحت شدم. کمی بعد برگشت. می دانست هویج دوست دارم. لبخند زد و نایلون هویج را داد دستم.گفت بزار آبش رو بگیرم با هم آب هویج بخوریم. اخم کرده بودم. گفتم اعصابت اومد سر جاش؟
خندید گفت به روم نیار دیگه. نمی دونم یک دفعه چی شد رفتم بیرون. کلاهم را قاضی کردم دیدم کفه اش به طرف تو سنگینی کرد و حق رو به تو دادم.
دعوامان که می شد , علی قهر نمی کرد.فقط یک بار قهر کرد و بیست روز زنگ نزد. بعد از بیست روز طاقت نیاورده بود. جالب بود همه منتظر بودند بعد از بیست روز که علی زنگ زد من اخم کنم که این بیست روز کجا بودی؟چرا زنگ نزدی؟ خودم هم خیلی شاکی بودم. اما تا صدایش را شنیدم آنقدر خوشحال شدم و قربان صدقه ی علی رفتم و علی فدایت بشوم راه انداختم که خودش هم جا خورد. گفت شرمنده نتوانستم تماس بگیرم. دلش از من رنجیده بود, اما توی دفتر خاطراتش هم نوشته بود که دوست نداشتم با نسیبه همچین رفتاری بکنم.



قسمت بیست و یکم : رسیدگی
بهش گفتم تکلیف من را روشن کن. منظورم این بود که یا من رو ببر جنوب یا اجازه بده خانه ی خودمان بمونم. علی فکر کرده بود منظور من جداییست. زنگ که زد گفتم کی می آی خونه؟ گفت :فردا می آم, خونه باش.
من رفتم مربا درست کردم. خیلی مربای آلو دوست داشت. غذا پختم و خانه را مرتب کردم. . از در که اومد , گفت ممنونم. انتظار نداشتم دیگه خونه ی خودمون بیای. گفتم چرا؟
منظورم را برایش توضیح دادم. حرف را در فضای خوبی نزده بودم, برداشت اشتباه کرده بود.
از اخم بدش می آمد به خودم یاد داده بودم اگر چیزی مرا ناراحت کرد, آرام و با لبخند اصل ماجرا را بگویم. البته دوست نداشت الکی بخندم. می گفت میخوام از دیدنم از صمیم قلب خوشحال بشی, اگر کاری کردم که ناراحت شدی, اخم نکن, بگو.
شبی که از راه می رسید, اصلا رخت خواب پهن نمی کردیم, می نشست و می گفت برام حرف بزن. این دو ماه کجاها رفتی؟ چه ها کردی؟ کی اذیتت کرد؟ کی بهت محبت کرد؟ من هم همه ی حرفهای دلم را برایش می گفتم. تا صبح حرف می زدیم.
روزهای مرخصی اش تمام فکر و ذکرش خانواده بود. به خانه و زندگی خیلی اهمیت میداد. اگر لکه ای روی یخچال یا در و دیوار بود هیچ وقت تذکر نمی داد. اما اگر برمی گشت و می دید تمیز شده تشکر می کرد. کلی هم به به و چه چه راه می انداخت. همین کارش به من کلی روحیه می داد. و انگیزه می داد که همه جا را تمیز کنم. هر صبح سماور را تمیز می کردم و تویش آب می ریختم تا وقتی علی صبح قبل از رفتنش سماور را روشن کند و خوشحال بشود از تمیزی و برق زدنش. همیشه دوست داشت ظرفشویی خالی باشد به خاطر همین سعی می کردم ظرفها را زود بشورم. اما اگر خالی نبود خودش ظرفها را می شست.
می آمد خانه می دید از تعاونی سپاه موکت خریدم, تشکر می کرد.
می گفت: دستت درد نکنه. چجوری خریدی؟ قسطش چقدره؟ چطوری آوردی؟ نمی گفت چرا این مدلیه؟ چرا این رنگیه؟اهل حسابرسی هم نبود. می گفت هیچ کدومش اسراف نیست, پول میزارم پیشت خرج کنی.



قسمت بیست و دوم : من را هم دفن کنید
یک بار نشسته خوابش برد, صدایش کردم. گفت کاش صدام نمی کردی. داشتم خواب مجید رو می دیدم. مجید خانلی یکی از شهدایی بود که علی خیلی دوستش داشت. , مخصوصا نمازهایش را.
می گفت چشمهام رو که بستم مجید رو دیدم.
با اینکه دوستاش برایش خیلی عزیز بودند در خانه طوری رفتار می کرد که من و بچه ها احساس نکنیم به ما بی توجه است.
یک روز آمده بود خانه. من خیلی به خودم و خانه رسیده بودم. توجهی نکرد. احساس کردم گرفته است. رفتم لباسم را عوض کردم. خندید. گفت :حالا چرا ناراحت شدی؟ گفتم :هیچی احساس کردم ناراحتی. گفت:نه چیزی نیست.
فردای آن روز دوستم زنگ زد و حال علی را پرسید. گفتم چطور؟ گفت مگه نمی دونی علی دیروز تو تشییع جنازه ی مجید خانلی چکار کرد؟
علی خودش رو انداخته بود روی تابوتش و می گفت من رو هم خاک کنید. با اینکه همه ی حرفها و دلتنگی هاش رو به من می گفت, اما انگار وقتی دیده بود من به خانه و خودم رسیدم, نخواسته بود ناراحتم کنه.
شبی که از شلمچه آمده بود تبریز , هنوز کسی از ماجرای شلمچه خبر نداشت. همه آمده بودند دیدنش و هر کسی چیزی می گفت , از همین حرفهای همیشگی. که مواظب خودت باش , اگر طوریت بشه بچه ها چی می شن و ..... علی لام تا کام به کسی چیزی نگفت . شب که همه رفتند زود خوابید. نصف شب صدای خر خر شنیدم. دمر خرابیده بود. نمی توانست نفس بکشد. نتوانستم برش گردانم. داد کشیدم. پدرش آمد برش گرداند. نفس مصنوعی داد و به صورتش سیلی زد , اما به هوش نیامد. به صورتش آب زدیم تا به هوش آمد. با صدای بلند زد زیر گریه. پدرش گفت چی شده, اختلافی داشتید؟ گفتم نه.
کم کم آرام شد. حالش که بهتر شد , پرسیدم چی شده؟ گفت چیز مهمی نبود. فشار عصبی بود. از بس همه بهم غر زدند که نرو و فلان و بچه ها , دلم گرفت . همین... ناراحت نباش.
شب به علی گفتم برایم از شلمچه بگو. هر چه دیدی بگو.
اشک توی چشمهایش جمع شد. گفت نمی دونم طاقتش رو داری یا نه. توی شلمچه بچه ها روی زمین ریخته بودند. همه عزیزان من. بچه های گروه خودم. هر طرف می رفتم صدای ناله ی یک نفر رو می شنیدم. که علی ما اینجاییم. همه کمک می خواستن و من کاری از دستم برنمی آمد. نسیبه بچه ها قتل عام شدند. می خواستم به زخمی ها کمک کنم ولی نمی توانستم.
از جبهه و سختی هایش کم می گفت. اما یک بار یاد سوسنگرد افتاد و بغضش ترکید.
یک بار سر کلاس های دافوس یکی از استادها گفته بود: اصول جنگ دوازده تاست. علی گفته بود نه سیزده تاست, اولیش ایمان. ما ثابت کردیم اگر ایمان نباشه با این دوازده اصل نمیشه پیروز شد.
دیگه حواسش به هیچ چیز نبود. خیلی از دوستاش بغلش جان داده بودند.



قسمت بیست و سوم :حلالم کن
شب بهم گفت شلوار سوسنگرد را برایش آماده کنم. اونجا علی زخم های زیادی برداشته بود. این شلوار خیلی کهنه و وصله دار بود. پرسیدم میخوای این شلوار رو بپوشی؟ گفت:بله.
گفتم :چرا؟ گفت:خوب پیش خدا رفتن مدرک میخواد. میخوام پارتی بازی کنم. داشتم شلوار رو می شستم اومد بالای سرم
گفت: نسیبه خیلی تلاش کردم براتون خونه بخرم. نمی خوام بعد از من گردن کجی کنی و از بنیاد شهید و سپاه خونه بخای.من همینطور که داشتم شلوار رو می شستم اشک می ریختم. کوله پشتی کهنه ای هم داشت, موقع رفتن آن را برداشت. تعجب کردم. پرسیدم:با این کیف میخوای بری قرارگاه خاتم! گفت بله میخوام اینبار بسیجی برم.
برف زیادی باریده بود. داشتم وسایلش را جمع می کردم گفت جمع نکن . خندیدم و گفتم: زمستونه . توی راه بدردت می خوره. مربا و تن و اینجور چیزها براش گذاشتم. آمد کنارم. گفت :نسیبه حلالم کن. گفتم باشد همه ی ی روزها رو حلال میکنم به جز یک روز , اون روزی که از دستم ناراحت شدی و قهر کردی. گفت اگه اون روز
وز رو حلال نکنی , من هم هیچ روز تو رو حلال نمی کنم. خیلی زیبا بود. نگفت مقصر تو بودی من باید تو رو حلال کنم. به شوخی گفتم: خب تو میخوای بری شهید شی تو باید پاک بشی. حلالم نکن. خندیدم. آمد شانه هایم را گرفت. محکم تکان داد , قسمم داد. گفت تو رو به حضرت زهرا حلالم کن. شرمنده شدم. گفت میخوام تمام عمر حلالم کنی. حلال نکنی شهید نمی شم. گفتم به شرطی که اون دنیا شفاعتم کنی. مهربان نگاهم کرد.
اصرار کردم بچه ها رو ببوس و خداحافظی کن. گفت نه دیگه. ریشم اذیتشون می کته. بیدار میشن.
گفتم دو سه روز دیگه برو , برفه میمونی تو راه. دنبال بهانه می گشتم. میخواستم بیشتر نگهش دارم. اما قبول نکرد و رفت. رفتم بدرقه اش. گفت برو تو. خیلی سرده. ماشین کار داره. تا روشن شه. آن قدر اصرار کرد خداحافظی کردم و رفتم تو ,اما لای در رو باز گذاشتم. تا ببینمش. همسایمان از جلوی در رد میشد,گفت علی آقا درتون بازه ببندمش؟ گفت نه کسی اونجاست.
رفت و دو روز توی راه ماند و بعد زنگ زد که آه تو ما را گرفت. گفت دستت درد نکنه وسایلی که دادی خیلی بدردمون خورد.
عملیات بدر بود. زنگ زد و گفت به مردم بگو به حضرت زهرا(س) متوسل بشن . فهمیدم رمز عملیات اسم حضرت زهرا(س) است. هیچ وقت پشت تلفن این چیزها را نمی گفت. گفت موقع دعای کمیل رزمنده ها رو دعا کن. می خوام حلالم کنی. زدم زیر گریه. دل داریم داد. گوشی رو گذاشتم. مادرم تعجب کرد. گفت تو هیچ وقت گریه نمیکردی , چرا این دفعه گریه کردی؟ از اینکه گریه کردم ناراحت شدم. بلافاصله زنگ زدم قرار گاه. گفتند علی آقا از اتاق خارج شده گفتم آقا تو رو خدا میشه صداش کنید؟ چند دقیقه بعد اومد و گفت ایشون از قرارگاه خارج شدن. نشستم یک دل سیر گریه کردم. میخواستم بهش بگم ببخشید که گریه کردم.
مامان پرسید چرا گریه میکنی؟ گفتم:می دونم این آخرین باری بود که صداش رو میشنیدم. مامان اخم هاش رو برد تو هم و گفت دست بردار.



قسمت بیست و چهارم: خوشبختی
مطمئن بودم دیگه زنگ نمی زنه با هم خداخافظی کرده بودیم. من رفته بودم خونه ی خالم. زنگ زده بود. خواهرم گوشی رو برداشت. گفته بود اولین بار بود نسیبه گریه می کرد.دلم خیلی گرفت. طاقت نیاوردم. به نسیبه سلام برسون و بگو این بار اومدم با خودم می آرمش اهواز. دیگه تنهاش نمی زارم.
علی و موسی آن عملیات رو با هم بودند. برادرم مرتب زنگ می زد و من احوال علی را از او می پرسیدم. سال قبل علی گفته بود خیلی سعی کردم موقع سال تحویل پیشتان باشم. می دانستم امسال هر طور شده خودش را می رساند. سه ساعت مانده بود به تحویل سال ۱۳۶۴.
خانه مادرم بودم. همه جا را تمیز و مرتب کرده بودم. لباس بچه ها را عوض کردم و متتظر بودم. در زدند. چند نفر از دوستانم بودند با لباس مشکی .
 آن روزها پوشیدن لباس مشکی عجیب نبود. دم عید خانه ی رزمنده ها رفتن هم عجیب نبود. دیدم خیلی ناراحت و گرفته اند. پرسیدم از عملیات چه خبر؟ گفتند:می دونی تو این عملیات چند نفر شهید شدند؟ گفتم نه هنوز نمیدونم. گفتن:ابوالحسن آل اسحاق مهدی باکری. می دانستم علی و مهدی با هم در این عملیات بودند. گفتم :پس علی هم. تا گفتم علی هم؟ همه سکوت کردند و سرشان را انداختن پایین.
یادم افتاد علی همیشه می گفت خیلی برام مهمه موقع شنیدن خبر شهادت من چه عکس العملی نشون میدی. اون موقع امتحان پس می دی. یادت باشه اون لحظه شکر گزار باشی. به خدا ثابت کن بیشتر از من دوستش داری. نمی دونم بیست بار , سی بار سرم را برداشتم , دوباره تکیه دادم به دیوار, حنانه خوابیده بود روی پایم. مریم هم زل زده بود به چشم هایم فقط می گفتم :الحمدلله, الحمدلله. فارسی و ترکی می گفتم خدایا شکرت.
صدای مادرم رو می شنیدم که می گفت گریه کن , تو رو به خدا گریه کن.
پرسیدم مطمئنید؟ دوباره سکوت کردند.
گفتم :جنازه؟تنها سؤالی بود که به ذهنم رسید.
گفتند : جنازه اش هست. تلفن زنگ زد. تلفنهای قرارگاه را می شناختم. به دلم برات می شد. خیلی خوشحال شدم. هنوز باور نکرده بودم. با خنده گفتم: دیدید گفتم اشتباه می کنید, از قرارگاهه. حدسم درست بود, از قرارگاه بود اما علی نبود. برادر آستانه ای بود. گفت ببخشید خانم تجلایی؟ گفتم :بله
پرسید ببخشید علی آقا هستن؟
یک دستی زدم . گفتم آقای آستانه ای ما از همه چی خبر داریم. منتظر بودم بپرسد از چی خبر دارید که بی مقدمه گفت: شام غریبان علی کی هست؟ گوشی از دستم افتاد. خواهرم گوشی رو برداشت . من را نشناخته بود. هرطوری بود خودم را جمع کردم و گوشی رو از مهین گرفتم. قسمتون میدم بگید جنازه داره یا نه؟ گفت:نه
گفتم:متلاشی شده؟ گفت نه ,سالم بود اما نتونستیم بیاریمش.
یاد روزی افتادم که با هم رفته بودیم قبرستان. گفت نسیبه دعا کن جنازه ی من به دستتون نرسه. اگر هم رسید میخوام یه پاره آجر بزاری روش و فقط خودت بدونی قبر منه. گفتم چرا؟
گفت :نمیخوام یه وجب از خاک این زمین رو اشغال کنم. می دونم بچه ها خیلی به
من لطف دارن. می ترسم اول بیان سر خاک من بعد بیان سر خاک بسیجی ها. دوست ندارم دل اونا رو بشکنم. تو نمیدونی اونا چه مردان بزرگی ان. نمیدونی چه قهرمانهایی هستن. ما فقط پشت بیسیم میشینیم و کاری نمیکنیم. آرام شدم.
همیشه می گفت دوست دارم زمانی برسه که همش پیشت باشم و جبران کنم و بهت برسم . به شوخی می گفت نازتو بکشم. کاری کنم که دیگه احساس غربت نکنی. یاد اون روزی افتادم که پرسیدم:علی تو خوشبختی؟ گفت: راستش رو بگم؟ گفتم:خوب پس جواب مشخص شد. گفت:ناراحت نمیشی؟ گفتم:معلوم شد دیگه. گفت:در مقایسه با مردای دیگه خیلی خوشبختم. اما اگه منظورت خوشبختی ایده آله, خوب اون خوشبختی فقط با شهادت بدست می آد. دعا کن به اون خوشبختی برسم.
می دانستم عی من حالا واقعا خوشبخت است.



قسمت بیست و پنجم: قبر خالی

همه آمدند خانه ی ما . برادرم موسی دو روز بعد آمد. سرم را که گذاشتم روی سینه اش و اشک ریختم. گفت: علی وصیت کرده اشکی که می ریزی ذلیلانه نباشد. سربلند گریه کن. تا این را گفت اشک چشمم خشک شد .شاید خیلی ها فکر کردند بی عاطفه ام. اما فکر بقیه برایم مهم نبود. میخواستم بعد از شهادتش هم همانطوری باشم که علی دوست دارد.
دوهفته ای که علی رفت عملیات مریم کاغذها را خط خطی می کرد و می گفت برای بابا نامه نوشتم. من هم همه را جمع می کردم. نامه ای نوشته بودم که علی به معلول شدنت راضی ام, به اسیر شدنت راضی ام, اما به نبودنت نه. مریم کنار نامه من را خط خطی کرده بود.
تا موسی آمد رفت نامه را آورد. گفت دایی این نامه رو برای بابام نوشتم. می بری؟ گفت :حتما.
نمیدانم موسی چه حالی پیدا کرد وقتی مریم پرسید؟ بابا دیر کرده اینقدر ناراحتید؟
تا چهلم پیشمان ماند. بعد از چهلم نامه را برداشت برود. گفتم نامه رو کجا می بری؟ گفت میخوام ببرم تو بیابانهای دزفول و اندیمشک بدم به دست باد که به مریم ثابت کنم نامه رو رسوندم دست علی.
مهدی و علی دوتا قبر کنار هم خریده بودند. جنازه ی مهدی یازده سال بعد از شهادتش اومد. قبر علی خالی بود. مادرش که فوت کرد, جنازه اش رو توی قبر علی خاک کردند.
یک روز حنانه آمد پیشم , دلش خیلی گرفته بود. تا پرسیدم چی شده؟زد زیر گریه ,بغضش ترکید. گفت از دستت خسته شدم. می خوام با بابام حرف بزنم. نمیدانم در مدرسه چه اتفاقی افتاده بود. عکسش رو نشون دادم گفتم بشین جلوش حرف بزن. گفت عکسش رو نمیخوام قبرش رو میخوام.میخوام برم سر خاک بابام. گفتم شرمنده کاری از دستم برنمیاد. . رفت تو اتاق و بلند بلند گریه کرد. حنانه توی اتاق گریه می کرد من هم بیرون اشک می ریختم. صدای گریه اش مثل پتکی بود که به سرم میخورد. ساعت سه بود. حنانه اینقدر گریه کرد تا خوابش برد مستأصل شده بودم. از طرف بچه های تفحص تماس گرفتن. بار اول نبود که تماس می گرفتند. چند بار تماس گرفته بودند که حاج خانم اجازه بدید بریم دنبال جنازه ی علی. قسمشان داده بودم که شما را به خدا این کار را نکنید. می دانستم و یقین داشتم که طاقت ندارم جنازه ی علی رو ببینم. علی زیبا بود از صورتش معصومیت می بارید . همیشه هم لبخندی گوشه ی لبش بود. نمی خواستم جور دیگری بیینمش. مخصوصا وقتی یادم می افتاد با همان شلوار کهنه و پاره پاره سوسنگرد شهید شده بود, دلم آتش می گرفت. هر غمی ظرفیتی میخواد. می دانستم تحملش را ندارم. علی هم دوست نداشت جنازه اش برگردد. فکر کردم دوباره برای همین زنگ زده اند.
گفتم نه حاج آقا , نه تو رو خدا.
گفت: نه حاج خانم با بچه ها تصمیم گرفتیم. برای علی آقا قبر درست کنیم. خواستیم نظرتون رو بپرسیم. تا این را گفت زدم زیر گریه. فکر کرد ناراحت شدم. عذرخواهی کرد و گفت باشه حاج خانم. گفتم نه, اشک شوقه. دخترم همین دو ساعت پیش از من قبر علی رو میخواست. ولی میدونید که علی دوست نداشت. گفت :یه جایی رو انتخاب کردیم پایین قبر شهدای گمنام. هر کس بخواد قبر علی رو ببینه باید اول از کنار شهدای گمنام رد بشه.
با اینکه این قبر خالیست , بچه ها می روند و اونجا نماز میخوانند, دعای توسل می خوانند. تولد خودشان و تولد علی شیرینی می خرند و می برند. سر خاکش تولد می گیرند. بدشان می آید می گویم این قبر خالیست. می گویند ما به این قبر دلخوشیم.
دل بچه ها به این قبر خوش است و دل من به خاطراتش. به لحظه لحظه ای که کنارم بود وحس می کنم هنوزم کنارم هست. به لحظه لحظه ای که قدرش را می دانستم. به عکسهای آلبومش. عکس سر عقد.
 همان که عاقد شهید است, داماد شهید است, شاهدهای عقد هم شهیدند.
 

 

ng',di

دلگویه