تبلیغات
دلگویه

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
بگذار و بگذر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 19 خرداد 1394ساعت 09:02
بگذار و بگذر
کاش از سکوت های در هم آمیخته میگذشتیم و به آنسوی نادیده ها و ناشنیده ها سفر میکردیم . آنسویی که هر دمش شوق و طراوتی دگر است.هر قدمش روشنایی تازه ای به حیات آدمی می افکند. . و فقط اندکی از "من" رد شدن میخواست تا بدانچه هرکسی را باید رسیم، و ما نیز به والا هدفمان دست یابیم. . اما دریغ از لحظه ای درنگ بر سر خود و آنچه را عبد گشته ایم. . واقعا چیست یا چه چیزهایی است آنان که لایق تنها گذرند، بدون اندکی نظر؟! .  کاش متوجه بودیم به آنچه مرتکب میشویم و اینقدر از رهایی ها سرخوش نبودیم...کاش...

آقای ماه1+ از آقای ماه
2+  کاش از سکوت های در هم آمیخته میگذشتیم و به آنسوی نادیده ها و ناشنیده ها سفر میکردیم
3+ میگذارم و میگذرم ... کربلا کربلا ما داریم می آییم ...
4+ و بسیار است حرف هایی که نمیشود نوشت ... به چهره آقای ماه نگاه کن ...

کز آن خسوف قمر ، آفتاب می‌سوزد
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 10 خرداد 1394ساعت 14:23
خسوف
ماه من سلام! شنیده ام که گرفته ای... باز هم زمین بین من و تو جدایی انداخت؟ آخر این ظرفی آب و مشتی خاک به کدام حسن خود مینازد؟ به روزهایی که در آن، همه ساکنانش به یکدیگر خیانت میکنند ودروغ میبافند تا کالایی گذرا بیابند؟ یا به تاریکی شب هایش که خدا میداند پشت آن چراغ های به ظاهر زیبا چه میگذرد؟! باز تو را دلگرفته ساخته؟ روی سپید تو را پرده افکنده؟
آری انگار هر از گاهی دیواری کوتاه تر از دیوار تو پیدا نمیکند تا غصه های یکماهه اش را برآن فرو بریزد...  او هم از زمینیان دلگیر است اما چرا "قمر" مرا از من پنهان میکند؟ چطور دلش می آید به منی که نیمی از عمرش را روشن میسازم و به وجود خشک و مرده اش حیات میبخشم، اینچنین ناجوانمردی کند؟
شاید او هم از مردمانش آیین ناجوانمردی آموخته است که اینچنین با من بی رحم است! شاید از حسادت و انحصارطلبی باشد این تنگ نظری او.شاید مرا فقط برای خود میخواهد. حتما چشم دیدن تو ماه‌پاره مرا ندارد که اینچنین تاریکت میکند تا کسی چهره سپید تو را حظ نبرد.تا نگویند به سپید رویان که چهره ای پاک به سان ماه داری! اما نمیتواند بماند، این بار میگویم ماه پشت زمین نمیماند! فردایی هم خواهد رسید که باز از مهر، عشقی به ماه میرسد و باز تو ماه‌چهره ام را به همگان عرضه خواهم نمود.
دلنوشته های قمری
1+ منتظر بودم خسوف شود و این پست را به اشتراک بگذارم ...
2+ نوشته شده در تاریخ94/3/1 در ساعت دلتنگی / بی هدف ... بی مخاطب ... شاید خدا ... شاید تو ... شاید من
3+ روزمان مبارک ، جوان ... 94/3/9

سه گل فاطمی فریدونکنار
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 04:59
کربلایی حسین فلاحتی
سه گل فاطمی فریدونکنار

  1. خوشا به حال خادمین الحسین ... که حتی وفاتشان را عید میدانند ... گریه
  2. درگذشت کربلایی حسین فلاحتی رو به همه دوستام تسلیت میگم ...ناراحت
  3. خدایا ، ... 
ماه بالای سر تنهایی است
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 09:02
ماه
فکر کنم آسمان هم هر یک شب در میان مسلمان میشود و بقیه شب هایش را به احکام اسلامی هیچ توجهی ندارد ... هرچه گفتیم تیغ زدن صورت حرام است ، باز هم امشب خودش را آنقدر صاف و صوف کرد که تا هر کس نگاهش میکند عاشق جمالش میشود ...
یک چشم ماه هم دارد که از چراغ های عابر پیاده نیز پرنورتر است ... و من هم انگار از تمام این هستی تنها عاشق "قمری" شده ام که چشم هایش هیچ گاه در برابر من پشت ابر نمی ماند ...
کاش میشد تو را به عقد دائمم در آورند ...
آنگاه در تمام شامگاهان ، تو مرا در آغوش میکشیدی و من در آرامش چشمانت غرق میشدم و آسوده خاطر به خواب فرو میرفتم ...
  1. یادمن باشد تنها هستم . ماه بالای سر تنهایی است. (سهراب سپهری)

دستم را بگیر امروز ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394ساعت 11:26
یا حسین
آقا امام حسین ، سلام ، دلم میخواست این هفته هم باز نام تو را ، که از صدای دسته جمعی بچه ها بیرون میزد و آسمان را عطر افشانی میکرد ، می بوسیدم و آنقدر از این چشمه بوسیدن ها سیرآب میکردم خودم را که دیگر در این مدتی که از هیئت دورم ، دیگر تشنه آن چشمه نام تو نشوم ، و دیگر دلتنگی هایم وقتی از هیئتی که به نام شماست مرا هدف گیری میکنند، تا این حد زخمی نشوم ... اما امروز با این که تنها دو روز است که از فریدونکنار بیرون آمده ام ، احساس میکنم تشنگی و عطش دارد مرا از پای در می آورد؟؟
میدانی با همه آلودگی هایم که تمام وجودم را گرفته ، اما افتخارم این است که حسینی هستم و با این که نالایقم ، اما به خادم بودنم افتخار کرده و میکنم ... به مجالس عزای شما احترام خاصی قائلم و تا به حال تمام تلاشم را کرده ام تا هر قدمی که بر میدارم برای شما باشد ... خیلی کوتاه عرض میکنم ... دوباره در حال پیمودن مسیری هستم که خاک و زمین آن باتلاقی است و راه رفتن در آن بسیار خطرناک و مشکل است ... خواستم بگویم لطفا در همین مسیری که با اذن شما قدم در آن نهاده‌ام ، اگر در باتلاق نا امیدی و یا شکست گیر کردم ، و از ادامه راه به خاطر ضعف ایمانم منصرف شدم ، دستم را بگیری و نجاتم دهی که با قوت بیشتری نه این که راه بروم ، بلکه بدوم ... دوست داشتم و دارم که دعای شما و همه آنهایی که مرا می بینند و احساسم میکنند پشتم باشد ... دلم به شما گرم است که راه میروم ... دستم را بگیر امروز ...
  1. آهای همه ، لطفا دعایم کنید
شبها منم و چشمك محزون ثریا
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 1 اردیبهشت 1394ساعت 02:01
تمام آسمان را مه گرفته ... و هیچ اثری از ستاره و ماه پیدا نیست ... مثل گرفتگی های دلم که امشب به اوج خود رسیده ... و یک حقیقتی هست که آدم را به شدت آزار میدهد ... خواستم خودم را برای ممدتی در مه گم کنم ، همچون ستاره و ماه ، می خواستم برای لحظاتی از این دنیا دور باشم ... و همین باعث شد که پنهانی از سربازخانه بروم بیرون ... که اگر بخواهم از کسی اجازه بگیرم ، علاوه بر یک دلیل موجه ، یک ساعتی را هم باید معین کنم برای برگشت ... درحالی که هیچ چیز برای گفتن ندارم ... چطور میتوانم منی که میخواهم خودم را میان زمین و زمان گم کنم ، یک دلیل موجه و یک زمان مشخص بیاورم و ...
به خیابان که میرسم چراغ قرمزی را میبینم که از آن باریکه نوری قرمز رنگ در مه پدید آمده و با هر بار چشمکی که میزند ، در جوابش مه نیز به بزرگی خودش به او چشمک میزند ... و همچنین چراغ های عابر پیاده‌ای را دیدم که به جای این که زمین را روشن کنند ، مه را روشن میکنند که از انعکاس آن آسمان نیز روشن شد ... و برای اولین بار مدیدم که آسمان شهر زرد میشود ... سفید میشود .... سبز و سرخ و گاهی هم آبی میشود ... کمی که جلوتر رفتم ، انبوهی از مه را دیدم که رنگارنگ شده بود ولی با این حال هیچ چیز از بعد آن معلوم نبود ... احساس کردم که شاید این همان دروازه ورود من به آنجایی که میخواستم باشد ... رفتم اما هر کار که کردم به آن نرسیدم .... گاهی راه میرفتم و گاهی می دویدم اما با هر قدمی که به او نزدیک میشدم او هم چند قدم از من فرار میکرد و فاصله میگرفت ... تصور کردم که مه هم دوست دارد امشب با خودش خلوت کند و من مثل این که مزاحمم برای او ...
دیگر از مسیر خودم دور شده بودم ... یعنی وقتی به خودم آمدم ، خودم را روی یکی از تخته سنگ های کنار ساحل پیدا کردم ... حالا دیگر مه ناپدید و ماه کاملا نمایان شده بود ... دلم که تو را خواست ، همانجا دراز کشیدم و رو به اسمان ، نام تو را همچون صور فلکی ، در میان ستاره ها رسم کردم و آن را چندین بار در دلم فریاد زدم و یک بار هم بوسیدمش ...
کمی بالاتر از ماه در بین این همه از ستاره های بیشمار که دورش حلقه زده بودند ، دوتا ستاره آنقدر بهم نزدیک بودند که انگار دارند میرسند به یکدیگر ... و دارند یکی میشوند ... که انگار آسمان شده بود تالار عروسی آن دو ستاره ... که اگر جشن و عروسی نبود پس این همه ستاره برای چه با این همه شور و شوق بالای سرم جمع شده بودند؟؟ پس آن چراغانی زیبا در آسمان به کدام بهانه بود ... یا آن همه ریسه های نورانی ، به چه دلیل کشیده شده بود ؟؟  آیا ممکن است دلیلی غیر پیوند آن دو ستاره داشته باشد؟؟ و نکته جالبش برایم اینجا بود که همه دور ماه جمع شده بودند ... که انگار خطبه عقدشان را قرار بود جناب ماه بخواند ... و ماه به گونه ای هلال داشت که انگار دارد لبخند میزند ... و انشالله که خوشبخت میشوند ...
  1. از شادی آسمان ، حال من هم خیلی خیلی بهتر شد ... آن قدر شد که آرام آرام از گوشه چشمانم ریخت پایین ...
  2. شبها منم‌و  چشمك محزون ثریا           با اشك غم و زمزمه راز و نیازت (شهریار)
93/1/26 - شهرستان تنکابن
مرتبط با : دلنوشته ها
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 8 فروردین 1394ساعت 14:31
رباب - شیر خوارگان


دیگر ز یادت این غم سنگین نمی‌رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی‌رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی‌شود
این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود
به یاد آخرین وداع با محمد صادق نجاریان
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 5 فروردین 1394ساعت 03:00
[http://www.aparat.com/v/Cr1xQ]

آیت الکرسی + صوت زیبا
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 4 فروردین 1394ساعت 11:31
آیت الکرسی

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَ‌زَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لَّا بَیْعٌ فِیهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ  ۗ وَالْكَافِرُ‌ونَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿٢٥٤﴾ اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْ‌ضِ ۗ  مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْ‌سِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ﴿٢٥٥﴾ لَا إِكْرَ‌اهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّ‌شْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَكْفُرْ‌ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْ‌وَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّـهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿٢٥٦﴾ اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِ‌جُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ ۖ وَالَّذِینَ كَفَرُ‌وا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِ‌جُونَهُم مِّنَ النُّورِ‌ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَـٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ‌ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿٢٥٧﴾
ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 3 فروردین 1394ساعت 02:57
فریدونکنار
هی کلمات را از این دست به آن دست میکردم تا ریز هایش را بریزم دور و تنها درشت هایش را که وقتی در بغض گلو گیر میکند حتی نفس کشیدن هم سخت میشود را ، خالی کنم روی اولین صفحه از سالنامه نَودو چهاری که قرار است کمی متفاوت باشد با سالهای قبلتر ... دوست داشتم صفحه اولم را اینچنین بنویسم که آیا ما حق نداریم در این تفاوت ها دلتنگتان باشیم؟؟ یعنی هر لحظه یادمان بیاید هزار و سیصد و نود و چهار سال گذشت از نسخه‌ای ، که کامل و شفابخشش را قرار است شما برای بشریت تجویز کنید . که ما هم مثلا توی این چند سالی که عمر میکنیم ، توی همه این فرازها و نشیب‌های دنیای بی‌رحم و نامردِمان که هی خودمان را به این در و آن در زده‌ایم و دلمان به این خوش بوده و هست که داریم با این مراسمات مذهبی و انواع کارهای فرهنگی مقدماتش را فراهم می‌کنیم و داریم نسخه آزمایشی‌اش را اجرا می‌کنیم. برای روزی که نو بشود، که شما قدمتان را روی چشمانمان بگذارید و بیایید . که به چشم ببینیم رویای خلافت صالحان به حقیقت پیوسته ، که مثل وعده های قرآنی خوف مان به امن تبدیل بشود ، که مهم ترین و زیباترین اتفاق زندگی بشریت رخ بدهد و دوباره از صفر شروع تاریخمان بشود آغاز حکومت جهانی شما ... که انشالله اگر لیاقت داشته باشیم دیگر سال هزار و سیصد و نود و پنج هیچوقت به وجود نیاید و درتقویم هایمان بنویسند سال اول مهدوی
  1. بسم الله الرّحمن الرّحیم
    عَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً.
  2. در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است / ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود / صائب تبریزی
  3. سالروز شهادت شهید علی خلیلی گرامی باد


( تعداد کل صفحات: 32 )

[ ... ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ 12 ] [ 13 ] [ ... ]




 

 

ng',di

دلگویه