تبلیغات
دلگویه

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
نوشته خادم الحسین
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 13 آذر 1393ساعت 17:04
محمد صادق نجاریان - سنگ قبر
کل قبر های این گلزار به زیر پاهایم حرکت میکنند ... به دقت نگاه میکنم ... برخی عکس دارند ... برخی ندارند ... برخی تمیزند ... و برخی مدتهاست دستی به روی آنها کشیده نشده ... بعضی از آنها شعر دارند و بعضی فقط چند خطی از وصیت ... اما چیزی که برایم از هر چیز دیگر جالب تر بود ... این است که از این همه انسان خفته در گلزار ... تنها فقط روی قبر تو نوشته اند "خادم الحسین" محمد صادق نجاریان
  1. قبر محسن تورانداز را هم خوب به یاد دارم ... قبل این که گلزارشهدای شهر را  زیر و رو کنند ، همیشه پرچم تبرک شده هیئت بالای سرش بود ... یک خادم الحسین بی نشان نمی ماند
  2. خوش به حال جوونی که عمرش گذشت به شور و شین ... همه جا زیر عکسشه ، نوشته خادم الحسین
سردار سلیمانی بر روی جلد نشریه آمریکایی «نیوزویک»
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 14:52
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/588.jpg
پیش از این در موردش نوشته بودند که «وی مورد تنفر و در عین حال تحسین» دشمنان خود است (نیویورک تایمز، سپتامبر ۲۰۱۳ ). خبرگزاری فرانسه از او به عنوان «چهره‌ای مرموز» نام می‌برد و هم‌اینک هفته‌نامه آمریکایی «نیوزویک» از قول یکی از سیاستمداران ارشد عراقی می‌نویسد که «او فرد باهوشی است و عاشق جنگ است و خودش هم می‌داند که زبده این کار است.»
منبع اصلی خبر : رادیو فردا
مولای مولای السلام
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 11 آذر 1393ساعت 12:34
اربعین - دلگویه - اربعین
با اشک و غم هم رازم و... می سوزم و می سازم ... یعلم الدمع و الحزن سرّی... یحترق وجودی و أنا أصبر علیه ... می خوانمت شب تا سحر ... و أنادیک طول اللیل ... دلتنگم ای کرب و بلا ... در اربعین دیدار ما ... یا کربلاء! لقد ضاق صدری... موعدنا فی یوم الأربعین ... باعاشقان روی حسین ... مع عشّاق الحسین ... با زائران کوی حسین ... مع زائری مقام الحسین ... می آیم آخر سوی حسین ... سآتی إلی الحسین أخیرا ... لبیک یا مولا یا حسین ... شدَّ الهَوى حبلَ الجَوى و اجتاحَنی سَیلُ النَوى ... دلدادگی ریسمان عشق را محکم کرد و سیل دوری و فراق من را بَرد ... لِلوَصلِ عَینی سَاهِرَة ... چشمانم به انتظار وصال (کربلا) بیدار است ... أَطْفَأَ شَمْعِی مَدْمَعِی ... و دَكَّ نَوْحِی مَسْمَعِی ... اشکم شمع مرا خاموش کرد و مویه‌ها و نوحه ها در گوشم طنین انداز شد ... إیهٍ دُمُوعی، اشتَعِلی! ... هان! ای اشک‌های چشم من، بجوشید ... نارُ اشتیاقی، كمْ تَصْطَلِی! ... ای آتش شوق من چقدر شعله‌وری! ... لیلُ انتِظاری، هَلْ یَنجَلی؟ ... آیا شب انتظار مرا پایانی هست؟ مولای مولای السلام ... سلام ای مولای من ... هُنَا الأَسى كُلُّ الأَسى ...هُنَا الصِغارُ و النِسَا ... اینجا همان محل اندوه و غم است؛ همه غم ها اینجاست.. اینجا جایی است که کودکان و زنان اهل بیت بودند ... هُنَا النُجومُ الزَاهِرَةْ ... اینجا همانجایی است که ستارگان درخشان بودند ... مِنْ سَاجِیاتٍ صُرَّعِ ... تَدعو إلى التَّفَجُّعِ ... این ستارگان همان اجساد ساکن و بر زمین افتاده اند .... و این اجساد به نوحه و عزا فرا می خوانند ... یا ودایَ الطَّفِّ ما جرى ؟ ... ای سرزمین کربلا چه اتفاقی افتاده است؟ ... فاقَ المُصابُ التَّصَوُرَا ... این مصیبت از تصور فراتر است ... هذا حسینٌ فَوقَ الثَرَى ... این حسین علیه السلام است که بر خاک افتاده است ... علیكَ مولای السلامْ ... ای مولای من سلام بر تو ... إلیكَ آتٍ سَیِّدی ... الأربَعینُ مَوْعِدِی ... مولایم، به سوی تو رهسپارم..... میعاد ما اربعین است ... ذِكراكَ أحلى خاطِرَة ... یاد تو شیرین‌ترین خاطره است ... جابرُ قدْ جاءَ معی ... یَأخُذُنی للمَصرعِ ... جابر با من آمده است.... و مرا به سوی قتلگاه تو می‌کشاند ... عندكَ یا مولایَ المُنى ... مولای من! آرزوهایم نزد توست ... ظُلْمَةُ رُوحِی تَلقىْ السَّنا ... تاریکی روحم به روشنی می گراید ... كُلُّ وُجُودی لكَ انحَنى ... تمام وجودم برای تو تعظیم می‌کند ... مَوْلای مَوْلای السَلامْ ... سلام ای مولای من
  1. اینجا دریایی از اشک  برای اربعین و کربلا موج میزند ... هرکس حالم را درک میکند و اربعینش را کربلاست ... وقتی بوی متفاوتی از خاک را حس کرد ... دعایم کند ... 
  2. این نوا منو دیوونم کرده ... با کیفیت بالا تر دانلودش کنید = لینک دانلود
دیوار ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 9 آذر 1393ساعت 12:27
محمد صادق نجاریان
تمام عکس هایم را از دیوار برداشته ام ... خواستم بشکنم یا حداقل جایی دور آن را گم کنم  ... اما مادرم با خودش نمیتواند کنار بیاید که این تک پسر دردانه اش که تا یک ماه دیگر انشالله راهی میشود تا مردم شهر برای مدتی از شرش خلاص شوند ، چه فکر و خیالاتی در سرش دارد ... یک پارچه ای را به دور عکسم پیچیده و در کمد اتاق پنهان کرده که خدایی ناکرده حرف هایم حقیقت نشود ... و حالا من مانده ام و این دیوار سفید و خالی از همه ... میخواهم دور تا دور این اتاق را  پر از داشته هایم کنم ... میخواهم دیوار را پر کنم از کسانی که عاشقشان هستم ... میخواهم این مدتی که هستم بیشتر داشته هایم را ببینم ... میخواهم بیشتر کسانی که برایم مادری کردند را ببینم ... می خواهم کسانی که برایم پدری و کسانی که برایم برادر و خواهر هم بودند را هم در دیوار اتاقم جای دهم ... میخواهم کل این اتاق را از محمد پر کنم ... از محسن ... از اصغر ... از حسن ... نرگس ... از مهدیه و مهدیار ...  از دایی شهیدم ... خانواده ام ... از آقای رحمانی که پاک ترین تجربیات زندگی خود را با او سپری کردم ... و از هر چیز و کسی که بگوید من تنها نیستم ... میخواهم اتاقم بوی عاشقانه ها دهد ... شهید آوینی ... شهید قربانی ...
  1. و چقدر جا دارد برای این عکس گریه کنی ... اینجا
  2. یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است ... سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم ... احساس کردم صورتم آتش گرفته است ... خود را میان یک در ودیوار دیدم
گلی رقت و گلستان زرد گشته
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 7 آذر 1393ساعت 08:20

محمد صادق نجاریانگلی رقت و گلستان زرد گشته ... ودریا طعمه ی یک مرد گشته
همان خوبی که با ما مهربان بود ... همان مردی که می گویم جوان بود
جوانی که سراپا نازنین بود ... میان جمع ما از بهترین بود
دلش همواره با رب جلی بود ... به لب هایش همیشه یا علی بود
چه مظلومیتی بین سخن داشت ... نشانی از امام خود حسن داشت
لباسش خلعت سبز خمینی ... دلش مجنون آهنگ حسینی
غلام مسجدی با نام صادق ... که نامش هم ردیف نام صادق
رفیق نازنین و خوب ما رفت ... به دریا زد و تا عرش خدا رفت
دعا میخواند قبل از عیدقربان ... خودم دیدم که میگفت یاحسین جان
و وقتی روضه خوان از یاس می گفت ... محمد ذکر یا عباس می گفت
همینجا کرد گریه بر مدینه ... چه شب هایی همینجا زد به سینه
چو دریا یک برادر زو گرفته ... دلش با یاد سقا خو گرفته
پدر گوید چرا رفتی پسرجان ... نرو با رفتنت قلبم نلرزان
چو روح الله بر قلبم چه غم کرد ... که دریا رخت مشکی برتنم کرد
بسیجی دلاور یار زهرا ... زدی چندین گره بر کار بابا
امید خواهران برگرد برگرد ... به زینب ای جوان برگرد برگرد
ببین طاقت ندارد زانوانم ... بدون تو پسر من ناتوانم
خدارا شکر پاکی نورعینم ... کمی حس کردم ازداغ حسینم
که ارباب من و تو گشت مضطر ... نشست و خواند پیش نعش اکبر
جوانان بنی هاشم بیایید ... ... ...

  1. شاعر: ابولقاسم سیفی
  2. شام وداع با محمد صادق نجاریان
  3. بچه های جنت ... هیئت امام حسین
اشتباهات دوست داشتنی
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 6 آذر 1393ساعت 00:05
دومینو
مادری دارم که اهل یکی از روستاهای آمل است ... و کمی هم بی سواد ... در این حد که موقع شماره گیری چهار رقم آخر تلفن ، به جای فشار دادن عدد 2 اشتباهی 5 را میگیرد و همین میشود شروع یک داستان جالب ... خانومی که جواب مادرم را از کیلومتر ها آنطرف تر میدهد دقیقا همنام کسی است که مادرم با او کار داشت ... حال تصور کنید که این دو با این که میدانند تماس اشتباهیست ، مدتی با هم صحبت میکنند و در بین همین صحبت‌ها هم مشخص میشود که این دو از اقوام بسیار دور هم هستند و... ، نتیجه این تماس هم این میشود که من چند دوست جدید پیدا کنم ... مهمانی رفتن و مهمان داشتن در خانواده  زیاد تر شود ... کمی به فکر گذشتگان و اموات و یادگاری ها و آلبوم عکس های واقعا دیدنی هم بیافتیم و از همه مهم تر این که یک دختر خانوم با یک آقا پسری در همین مهمانی رفتن های دوطرفه کارشان به ازدواج میکشد و خدارا شکر امروز یک بچه هم دارند و به نظر میرسد که خوشبخت هم باشند ...
شاید آن لحظه که مادرم در حال مکالمه با آن خانوم پشت خط بود ، هیچ کس حتی خودش هم چینین تصوری را نداشت که در آینده چه اتفاقات نیکی از پس این اشتباه بیرون بزند ... دقیقا مثل فوتبال امروز ... که هرچه ما خطا میکردیم و به جای آن که تیم مقابل با استفاده از این خطا به دروازه ما حمله کند و گل بزند ، نتیجه حمله اینچنین میشد که توپ در دروازه خودشان مینشست 2 ... به همین راحتی ... درضمن بسیار هستند کسانی را که مادر خود میدانم ... و آنان مرا فرزند خود
  1. با خودم میگویم ، تا به حال چه قدر موقعیت ها را ناخودآگاه خراب کردم که از قضا بعد همان اشتباه اتفاق های خوبی رخ داد ولی من بیخیال از کنار آن گذشتم ، حتی بدون آن که شکر گذار حکمت های خدای متعال باشم؟؟؟
  2. هدفم از نوشتن بند دوم این بود ... که گاهی دیگران منتظر مینشینند تا خطایی از ما ببینند و با تمام قدرت به ما حمله کنند ... هرچند خدا همیشه هوای بنده های خود را دارد ... مراقب خود باشیم ...
مرد خدایی "شهید همت"
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 4 آذر 1393ساعت 12:45
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/498.jpg
شهید همت: از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپا خیزید و اسلام خود را دریابید. انسان یک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد، بد نیست. بهترین موقع بعد از پایان نماز، وقتی سر به سجده می گذارید، مروری بر اعمال از صبح تا شب خود بیندازد، آیا کارمان برای رضای خدا بود؟؟
منبع: shohada-1334.blogfa.com
  • بی ربط نوشت : وقت شمردن جوجه‌هاست، آخر پاییز؛ و توافقی که وعده‌اش گوش‌هایی را کر و چشم‌هایی را کور کرده است. مانده‌ایم چه بخوانیم، «بادا بادا مبارک بادا …» یا «…».
این جسم به ظاهر مظلوم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 30 آبان 1393ساعت 02:19
سید محسن میرانی
طبیعتاً وقتی از خوبی‌ها دور بشوی طبق قانونی که خدای متعال حاکم کرده است ، نمی‌توانی در لحظه‌ای که دوست داری و می‌خواهی ، توقع داشته باشی همه چیز خوب پیش برود و اتفاق های خوب به سمتت موج بزنند . محرم امسال هم دارد میگذرد تا تمام شود مثل همه‌ی سال‌هایی که آمدند و آخرش گفتیم : آی! چه زود گذشت! هرچند که سال دیگری هم هست تا شروع شود ، ولی دلهره دارم از همه‌ی محرم هایی که شروع شدند و وقت شروع‌شان هزارجور قول و قرار و برنامه داشتیم ولی حتی یکی از آنها هم عملی نشد!... ترسم از این است که سال های بعد هم این تجربه ها را فراموش کنیم و امان از روزی که یک اشتباه دوبار که نه ، چند بار تکرار شود ... خیلی دوست داشتم محرم امسال همین‌جوری که می‌افتیم به جان گلزار برای گلزار‌‎تکانی و بدرقه و آماده کردن فضا ، کمی هم بیافتم به جان خودم برای خودتکانی ... نمیدانم در رفت و آمد این ماه زیبا ب این وضع خرابی که برای خودم درست کرده ام ، در کدام هفته ، در کدام روز ، در کدام ساعت و در کدام دقیقه قرار است من به تو برسم؟... ماهی که تا چند روز دیگر تمام میشود و معلوم نیست این جسم به ظاهر مظلوم ما ، محرم سال آینده را خواهید دید یا نه ...
  1. تصویر: سید محسن میرانی ... محرم 1389 ... سال هایی که گذشت ... سال هایی که میگذرند ...
دوست داشتم گریه کنم
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 27 آبان 1393ساعت 03:57
عکس کربلا
دیروز صبح توی اداره ، از این اتاق به آن اتاق که می‌شدم ، دوست داشتم گوشه ای بنشینم و گریه کنم ... دیروز توی پیاده‌رو دنبال مطب دکتر مصطفی که بودم ، دوست داشتم گریه کنم ... دیروز توی ایستگاه تاکسی  که تلفنی با حسین صحبت میکردم و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردم ، دوست داشتم بیافتم و گریه کنم ... دیروز وقتی خواب تورا دیده بودم که دریا شده ای و من باران ... این که نمیدانستم تو از منی یا من از تو ... این که باید ذره ذره شوم تا به تو برسم ... دوست داشتم گریه کنم ...!!! دیروز که گوشه ای از گلزار بودم و زیر لب زمزمه میکردم: لیست زائرا دست کیه ... هی خط می خورند چه سِرّیه ... فقط دوست داشتم زار زار گریه کنم


1+ دوباره اسمم خط خورد ... اما امیدم نه ...  2+ التماس دعای شدید - 3+ با این مداحی کلی خاطره دارم ...
خوانده شدن فکر شما توسط کامپیوترتان
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 27 آبان 1393ساعت 02:33
بازی و سرگرمییه بازی خارق العاده و حیرت انگیز که مطمئنیم اونو به دوستاتون هم پیشنهاد میکنید ... این بازی به طرز عجیب و غریبی فکر همه رو میخونه بدون حتی یه درصد اشتباه .. پیشنهاد میکنیم حتما بازی کنید

نوع بازی : بازی با هوش
حجم بازی: بسیار سبک
محیط بازی: یک بعدی (فارسی ، حرفه ای)


( تعداد کل صفحات: 32 )

[ ... ] [ 11 ] [ 12 ] [ 13 ] [ 14 ] [ 15 ] [ 16 ] [ 17 ] [ ... ]




 

 

ng',di

دلگویه