تبلیغات
دلگویه - یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء (قسمت3)

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء (قسمت3)
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 21 شهریور 1393ساعت 19:27
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء

یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... چند لحظه بعد دکتر بالا سرش بود ... گفت آرام باشید چیزی نیست ... خوب میشود ... ما خودمان را به زور جمع کرده بودیم ... میخواهم از ماجرا های آن روز بگذرم و از حال و هوای غروب شلمچه هم هیچ نمینویسم ... چندروزی که مهمان شهدا بودیم با سرعتی ماوراصوت گذشت ... آنقدر سریع که یادمان رفت دلمان را برداریم ، و تازه در بین راه یادمان آمد که ای خاک برسرمان ... قلبمان را جا گذاشتیم ... راه برگشت هم نبود ... هفتصد کیلومتری را گذرانده بودیم ... از بچه ها خداحافظی کردیم ... چه لحظه ناب و شیرینی میشود ... وقتی میبینی دوستانت جدید شدند ... عوض شدند ... روزها به سرعت و شبها به کندی می گذشت و ما تحت تأثیر نیرویی ناشناخته و گنگ مانده بودیم... 13 روز عید که تمام شد آرام آرام علائمی در من شروع به خبر دادن از یک بیماری را می داد ... در مدت کوتاهی به شدت لاغر شدم ... گهگاهی سرم گیج میرفت و می افتادم ... همچنین تنگی نفس و تارشدن بیش از حد چشم هم داشتم ... موقع خوردن غذا و یا حتی نوشیدن آب ... گاهی توان بلعیدن را نداشتم ... غذا در گلویم گیر میکرد و تا چند ثانیه نفس نمیتوانستم بکشم ... 
به هرکس که میگفتم اکثرا یک چیز میگفتند ... حتی آقا مهدی هم بدون آنکه خبر داشته باشد ، حرفی زد که تقریبا همه میگفتند ... درست بود ... بعضی از این علائم به خاطر فشارهای روحی و عصبی شدیدم بود ... دقیقا به خاطر همان ماجراهایی که گوشه ای از آن را علی جان خبر داشت ... و حسن در قسمت اولش نقش فرعی را داشت و از قسمت دومش هیچ نمیداند ... همین فشار های عصبی باعث شده بود تا اتفاقی عجیب در زندگی ام اتفاق بیافتد ... با یک پزشک از آشنایان تماس گرفتم ... تمام علائم و تغذیه و همه و همه را برایش شرح دادم ... پرسید عاشقی؟؟ خنده ام گرفت ... گفتم یک زمان فقط عاشق بودم ... اما الان خدارا شکر هم عاشقم ... هم خادمم ... گفت میشناسمت ... چند روزخلوت کن با خودت ... برو مشهد ... گفت من هم اینگونه شده ام هرچند نه به شدت تو ... اما [حرف های بعد آن خصوصی بود] در آخر گفت وقتی رفتی مرا هم دعا کن ... از آن روزها پنج ماه بیشتر میگذرد ... دوستانم رفتند ... برگشتند ... و دوباره هم رفتند و برگشتند ... اما من هنوز منتظر یک نگاهم ... 
       یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء         قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت آخر       

1+ شاید در قسمت آخر دلیل عنوان این پست ها را یکی درک کند
2+ ای تویی جان منو جانان من ... ای تویی هم درد و هم درمان من ...
3+ الهی نگاهی...
 4+
سعید حاجی خانی : حال همه ما خوب است ...

تا اطلاع ثانوی امکان مشاهده دیگر نظرات مقدور نمیباشد ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 

 

ng',di

دلگویه