تبلیغات
دلگویه - باران دی سرد است

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
باران دی سرد است
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 18 دی 1393ساعت 16:43
باران - پنجره

معمولا بعد از اذان پرده های اتاق را جمع میکنم تا موقع طلوع ،نور قرمز رنگ خورشید راحت‌تر به داخل اتاق دوازده متری‌ام بتابد . لذت دلنشینی دارد این که بدانی  هر شبی یک صبحی دارد ، هر تاریکی یک روشنایی و قطعا هر بدی یک ... یک ... آیا واقعا تمام بدی ها یک خوبی به همراه می آورند؟؟ نه فکر نمیکنم ... ای کاش با این مثال به یاد برخی چیز ها نمی افتادم ... بگذریم "به همینجا که میرسم قلم از نوشتن بر روی دفترم می ایستد . ده دقیقه ای مکث میکنم و دوباره ادامه میدهم" ... به یاد گلهای زیبایی می افتم که وقتی پژمرده میشوند ، دیگر هیچ شکوفایی به همراه ندارد ، و تا سال آینده خدا را چه دیدی شاید دیگر هیچ شاخه گلی وجود نداشته باشد از بس پژمرده میشوند با هر بهانه ای ... بلند میشوم و قرآن را هم همانطور بلند میکنم و میگذارم روی طاقچه پنجره ... آخ که چقدر بخار پشت پنجره کیف میدهد برای نقاشی ... بعد از چند خط نقاشی و خط خطی و دیدن چهره خودم در شیشه ، پنجره را باز میکنم ... به قول یکی از بچه ها هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... به یاد دوران کودکی یک ها میکنم و به بخاری که برای شاید یک الی دو ثانیه ساخته میشود خیره میشوم ... دوباره ها و خیلی سریع به بخار های آن فوت میکنم و این کار کاملا بدون هیچ منظور و هیچ هدفی شش الی هفت بار تکرار میشود ... آنقدر بی هدف که اگر کسی همین کار را کنارم انجام میداد در دل خود میگفتم : اه این هم که مثل من دیوانه است ... بعد میخندم ... به خودم میگویم تو چقدر دیوانه ای که تازه فهمیدی من دیوانه ام ... همینطور مشغول گفتوگوی کاملا مارموزانه با خودم هستم که متوجه حرکت شبحی سیاه و سفید در آن پایین پایین ها میشوم  ... هنوز هوا روز نشده است اما شب هم نیست ... به قول معروف هوا گرگ و میش است ... خیلی بیشتر به باغ روبرویم خیره میشوم ... آن گوشه تر ها با این که به سختی میشود دید اما مشخص است که یک گربه کبوتری را در حال نوش جان کردن است ... همان کبوتری که برای همسایه پشت خانه مان خیلی عزیز است ... آخ که چقدر دلم میخواست یک سنگ یا چیزی بردارم و به سمت آن پرتاب کنم ... چند خطی از این صفحه بیشتر نمانده و من همچنان به هذیان گویی هایم ادامه میدهم و مینویسم و مینویسم ... گاهی اوقات مخصوصا شبهایی که با بیداری صبح شود و چشم ها هم اگر طلوع خورشید را دیده باشد ، یک انرژی در جمجمه ایجاد میشود که همانند سنگ ریزه ها هی از این طرف به آن طرف قل میخورند و چنگ میزنند به استخوان و تا یک جوری این انرژی را مصرف نکنی بلای جانت میشوند ... که اگر بلد نباشی چگونه کنترل اش کنی نتیجه اش میشود همین الکی نوشتن ها و سیاه کردن صفحه ای که قرار بود با ماجرا ها و رویداد های مهمی پر شود ... اما حداقل اگر خدای نکرده بیست سال دیگر هم زنده ماندیم ، انشالله با خواندن این یک صفحه از حس و حال عجیب و غریبمان ، یک لبخندی بر لبهای مبارکمان بنشیند ... اُهوی آقا سعید 39 ساله ... حالت خوب است دیگه ان‌شاءلله؟؟ التماس دعا پیرمرد (93/10)
  1. من که خودم گفتم این پست را نخوانید ... چند کلام از یک دیوانه بیشتر نیست ...
  2. راستش نمیدانم ، اینجایی که باران نمیزند ... باران دی ام کجا بود که آوردم ؟؟
    (البته بگویم الان که این پست را منتشر میکنم فریدونکنار بارانی است اما این پست روزگاری قبل نوشته شد)
تا اطلاع ثانوی امکان مشاهده دیگر نظرات مقدور نمیباشد ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 

 

ng',di

دلگویه