تبلیغات
دلگویه - شبها منم و چشمك محزون ثریا

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
شبها منم و چشمك محزون ثریا
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 1 اردیبهشت 1394ساعت 03:01
تمام آسمان را مه گرفته ... و هیچ اثری از ستاره و ماه پیدا نیست ... مثل گرفتگی های دلم که امشب به اوج خود رسیده ... و یک حقیقتی هست که آدم را به شدت آزار میدهد ... خواستم خودم را برای ممدتی در مه گم کنم ، همچون ستاره و ماه ، می خواستم برای لحظاتی از این دنیا دور باشم ... و همین باعث شد که پنهانی از سربازخانه بروم بیرون ... که اگر بخواهم از کسی اجازه بگیرم ، علاوه بر یک دلیل موجه ، یک ساعتی را هم باید معین کنم برای برگشت ... درحالی که هیچ چیز برای گفتن ندارم ... چطور میتوانم منی که میخواهم خودم را میان زمین و زمان گم کنم ، یک دلیل موجه و یک زمان مشخص بیاورم و ...
به خیابان که میرسم چراغ قرمزی را میبینم که از آن باریکه نوری قرمز رنگ در مه پدید آمده و با هر بار چشمکی که میزند ، در جوابش مه نیز به بزرگی خودش به او چشمک میزند ... و همچنین چراغ های عابر پیاده‌ای را دیدم که به جای این که زمین را روشن کنند ، مه را روشن میکنند که از انعکاس آن آسمان نیز روشن شد ... و برای اولین بار مدیدم که آسمان شهر زرد میشود ... سفید میشود .... سبز و سرخ و گاهی هم آبی میشود ... کمی که جلوتر رفتم ، انبوهی از مه را دیدم که رنگارنگ شده بود ولی با این حال هیچ چیز از بعد آن معلوم نبود ... احساس کردم که شاید این همان دروازه ورود من به آنجایی که میخواستم باشد ... رفتم اما هر کار که کردم به آن نرسیدم .... گاهی راه میرفتم و گاهی می دویدم اما با هر قدمی که به او نزدیک میشدم او هم چند قدم از من فرار میکرد و فاصله میگرفت ... تصور کردم که مه هم دوست دارد امشب با خودش خلوت کند و من مثل این که مزاحمم برای او ...
دیگر از مسیر خودم دور شده بودم ... یعنی وقتی به خودم آمدم ، خودم را روی یکی از تخته سنگ های کنار ساحل پیدا کردم ... حالا دیگر مه ناپدید و ماه کاملا نمایان شده بود ... دلم که تو را خواست ، همانجا دراز کشیدم و رو به اسمان ، نام تو را همچون صور فلکی ، در میان ستاره ها رسم کردم و آن را چندین بار در دلم فریاد زدم و یک بار هم بوسیدمش ...
کمی بالاتر از ماه در بین این همه از ستاره های بیشمار که دورش حلقه زده بودند ، دوتا ستاره آنقدر بهم نزدیک بودند که انگار دارند میرسند به یکدیگر ... و دارند یکی میشوند ... که انگار آسمان شده بود تالار عروسی آن دو ستاره ... که اگر جشن و عروسی نبود پس این همه ستاره برای چه با این همه شور و شوق بالای سرم جمع شده بودند؟؟ پس آن چراغانی زیبا در آسمان به کدام بهانه بود ... یا آن همه ریسه های نورانی ، به چه دلیل کشیده شده بود ؟؟  آیا ممکن است دلیلی غیر پیوند آن دو ستاره داشته باشد؟؟ و نکته جالبش برایم اینجا بود که همه دور ماه جمع شده بودند ... که انگار خطبه عقدشان را قرار بود جناب ماه بخواند ... و ماه به گونه ای هلال داشت که انگار دارد لبخند میزند ... و انشالله که خوشبخت میشوند ...
  1. از شادی آسمان ، حال من هم خیلی خیلی بهتر شد ... آن قدر شد که آرام آرام از گوشه چشمانم ریخت پایین ...
  2. شبها منم‌و  چشمك محزون ثریا           با اشك غم و زمزمه راز و نیازت (شهریار)
93/1/26 - شهرستان تنکابن
مرتبط با : دلنوشته ها
تا اطلاع ثانوی امکان مشاهده دیگر نظرات مقدور نمیباشد ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 

 

ng',di

دلگویه