تبلیغات
دلگویه - مطالب بهمن 1391

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
آوای طبیعت
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 19 بهمن 1391ساعت 08:24

آوای طبیعت

امروز بیشتر از هرچیزی داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه هر چند وقت یک بار به چیزایی فکر کنیم که وجود دارن و اما نمی بینیمشون و توجهی بهشون نداریم . خب بعضی مواقع نیاز به یه تلنگری هست تا آدمو بیدار کنه و بهمون بفهمونه که دنیای دیگه ای هم هست که خیلی قشنگ تر از دنیای پر مشغله ذهنمونه . یه مدتی فکرم به خاطر یه چیزایی درگیر بود و بعد از چند ساعت رفتم به محل کار یکی از بهترین دوستام آقای مهدی-ت که خودمو ، زندگیمو مدیونش میدونم . تو محل کارش روی یه صندلی نشستمو بعد چند کلمه حرفی که زدیم نمیدونم چیشد که رفتم تو فکر و یه لحظه متوجه شدم که داره صدام میکنه و اون لحظه بهم گفت اونقده فکرت مشغوله که حتی صدای ناز اون پرنده که جلومونه رو نمیشنوی . راست میگفت فکرم خیلی مشغول بود تا حدی که هیچ صدایی به گوشم نمیرسید . یه لحظه که دقت کردم متوجه شدم چه آوای قشنگی داره اون پرنده و چه قدر با اون صدا آروم می شدم . یه لحظه از خودم تعجب کردم که چطور ممکنه همچین صدای فوق العاده ای رو نشنیده باشم و این همه تو فکر های احمقانم گم شده باشم . از اون روز به بعد دیدمو به دنیا تغییر دادمو سعی کردم خدارو واقعا تو زندگیم احساس کنم . دیگه از اون روز به بعد اگه حالم خراب میشد از خونه میرفتم بیرون و حرکت میکردم به سمت دریا آخه دیدن آب واسم خیلی آرامش بخش شده بودو آرومم میکرد مخصوصا صدای بینهایت دلنشین موج آب که منو مستم میکنه و همه مشکلاتمو از ذهنم به خودی خود دور میکنه . دیگه دنیا رو دوست داشتمو از هرچیزی بدم نمی اومد و سعی کردم به چیزایی توجه کنم که ارزششو داره ولی هر کسی قدرشو نمیدونه . نمیدونم چطور از آسمونی براتون بگم که کاملا سیاهه و فقط چند تا نقطه خیلی خیلی خیلی کوچیک تو خودش داره ولی همین نقطه های ریز گاهی به من چشمک میزنه و بهم میگه سلام ، منم جوابشونو میدم و همین بهونه ای میشه تا با کسایی دردودل کنم که شاید حتی صدامم بهشون نرسه ولی حرف زدن با اونا آرومم میکه . معمولا روزایی که خیلی شادم یا خیلی غمگین با اون ستاره ای که خیلی چشمک میزنه حرف میزنم . خیلی ها مسخرم میکردن و میکنن ولی نمیدونن چه دنیایی واسه خودم دارم که حتی درکش واسشون سخته و نمیتونن همچین دنیایی رو ببینن . گاهی پیش میاد که بی اختیار به آسمون خیره میشم و مدت ها میگذره ولی زمانو احساس نمیکنم و این دفعه باخودم قرار گذاشتم که یه روزی واسه دیدن طلوع خورشید برم دریا آخه غروبو زیاد دیدم ولی هنوز موفق نشدم طلوعش رو ببینم ولی مطمئنم خیلی خوشگله
 

 

ng',di

دلگویه