تبلیغات
دلگویه - مطالب دی 1392

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
محله ی بصیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 30 دی 1392ساعت 02:10
شهدا
آنقدر راحت احساس میشوند که گاهی یادم میرود ساعاتی قبل بر سر مزارشان بودم... به شدت بوی زندگی میدهند ... با خنده هایشان میخندم و با گریه هایشان اشک میریزم ... درتمام تصاویر ، شادی خاصی دارند که مرا مجذوب خود میکنند ... هنوز در عکس ها و فیلم هایشان ترسی از مرگ ندیده ام که برعکس شوق شهادت را در چشمانشان احساس کردم . حتی دیدن آن سر و صورت خونی هم برایم درس ها دارد ... یکی از آنها در هنام جان دادن لبخند میزد و دستانش را به حالتی باز کرده بود که انگار کسی را بغل میکند و در یک لحظه بعد بی آنکه قابل باور باشد تمام ... و اما من ... چندین سال بعد متولد میشوم و امروز دقیقا از همان کوچه ای عبور میکنم که آنها عبور میکردند ... دقیقا همان جایی نفس میکشم و میخوابم که امنیتش را آنها برایم فراهم کرده اند ... و چه افتخار بزرگیست در محله ی بصیر زندگی کردن ...
1+ منتظر یک پست ویژه باشید ...(بعدا نوشت: پست ویژه از هم پاشید)
پرواز در خون
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 24 دی 1392ساعت 09:12
پرواز در خون
یک دختر چهارده ساله ای که در زیبایی هیچ چیز کم ندارد ؛در مدرسه بسیار تیزهوش است و ادب نیکش را از خانواده بافرهنگ خود آموخت ؛با این که چهارده سال سن بسیار کمیست اما خواستگار ها به دلیل زیبایی فراوانش اورا رها نمیکردند ... هیچکس به هیچ عنوان تصورش را هم نمیکرد که این دختر زیبا دقیقا همان دختری باشد که دو سه روز پیش زیر یک ساختمان با سر و صورت کاملا خونی , جمجمه ای شکسته و با استخوان هایی کاملا خورد شده افتاده باشد. لحظه ای که همه در خانه جمع شده بودند و حواس هیچکس به پرده ای که مانع دیدن پنجره ی باز پشت آن نبود،دخترک دنبال جایی میگشت که به آن تکیه کند، تنها زمانی متوجه شدند که دخترک در حال پرت شدن از ساختمان بودو فقط فریاد نیمه تمامی از دهانش که میگفت مامااا... و دیگر هیچ کس صدای ضربان قلبش را نشنید ... نمیشناسمش ولی اشک در چشمانم جمع میشود ... گاهی آن لحظه را تصور میکنم و به حال خودم گریه میکنم ... فقط به آن دو ثانیه ای که مسیر سقوط را طی میکرد ذهنم مشغول است ... بیشتر به یاد سقوط خودم در راه پله و یاد لحظه ای که کم مانده بود در دریا غرق شوم می افتم ... بیچاره دخترک ... بیچاره مادرش ... بیچاره پنجره ...
1+ برای خودش طلب آمرزش و برای خانواده اش از خداوند طلب صبرمیکنم
2+ دوستان شدیدا محتاج دعام ...
3+ اگه کسی خواست درباره نویسنده این وبلاگ اطلاعاتی کسب کنه وارد این صفحه بشه
صد حیف و دو صد افسوسک
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 20 دی 1392ساعت 03:40
صد حیف و دو صد افسوسک
متعجبم که چرا بی دلیل از نگاهی که بالا سرمان است غافل میشویم ... و با کمال آرامش به چیز هایی دل میبندیم که هیچ ارزشی ندارد ... مثلا همین موجود عجیب و غریبی که دیگران سعید خطابش میکنند ... کلاغ ها میگویند که آنقدر به چیز های فرعی وابسته شده که راه اصلی را گم کرده ... و دوباره همان کلاغ ها گفتند درست شبیه دانش آموز شب امتحانی شده بود که با تمام استرس ها و ترسها کلی نذر و نیاز کرده که دوباره برگردد به آغوش خدا ... اما آلزایمر گرفته این روزها و قولش از یاد میرود ... قرص ها هم به آن بیچاره اثر نمیکند ... دلم برای روز های به هدر رفته میسوزد  ... البته خودش که امروز جلوی آینه ی خانه شان با خودش حرف میزد یواشکی شنیدم که میگفت قرار است دل بکند از تمام دلبستگی های دنیایش و دیگر خودش را محتاج کسی نداند ... اما نمیدانم چرا وقتی سکوت میکندو به فکر میرود اشک در چشمانش جمع میشود ... مثل این که اسراری بین او و خدای وجود داشت ... گیجم، که دیگر دلبستگی ها از چیست که هم محبوبیت دارند و هم تنفر و این را همانی که زیر خاک سرد پنهان است خوب درک میکند...

1+ جدیدا یاد گرفتم هر هفته پنج شنبه ها میرم گلزار شهدا به نیت دایی شهیدم یه چیزی بین مردم پخش میکنم
کلیپ تصویری از سفر مشهد
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 14 دی 1392ساعت 08:38
به جرأت میتونم بگم بهترین سفر زندگیم بود ... اگه شما هم مثل منو خیلی های دیگه از بچه های جنت با دیدن این کلیپ اشک چشمتون جاری شد لطفا دعامون کنید ...

[http://www.aparat.com/v/8bKPt]
1+ کلیپ اصلی این سفر رو احتمالا بهمن ماه میذارم ...
2+ به دلیل کمبود وقت مدتی شاید نباشم ... جواب همه ایمیل ها و نظرات خصوصی رو بعدا میدم
3+ قالب رو مجبور شدم متاسفانه عوض کنم ... اما منتظر تغییرات اساسی تو این وبلاگ باشین
4+ کلی حرف دارم که تو پستای بعدیم مینویسم
جاهلیت مدرن
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 7 دی 1392ساعت 20:28

دوستان حتما نگاه کنید ...
اینا بخش کوچیکی از خرابی های این روزامونه... فقط خواهشن به کلمه کلمه از گفته های استاد توجه کنید
و ملتماسانه ازتون میخوام فکر کنید راجبش
1+ یه سری گفته هایی هم هست که سندش تو این کلیپ نیست ... اگه سند بعضی قسمتاشو خواستین بگین تا اگه تو یاداشت هام داشتم بدم
2+ سخنرانی کاملشو هم اگه خواستید از اینجا دانلودکنید ... دانلود...
اتوبوس شب
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 3 دی 1392ساعت 10:33
همسفر
1+ سرمو بر میگردونمو به عقب نگاه میکنم ... چند تا از بچه ها خوابیدنو چند نفری هم دارن میگن و میخندن ... یه سه چهارتایی هم از پنجره خیره شدن به آسمون تاریکی که چند ساعتی تا صبحش بیشتر نمونده ... خانومی که رو صندلی بغلی نشسته هنوزم داره بهم نگاه میکنه ... خیلی دلم میخواست یه تیکه ای بهش بندازم تا بهش بر بخوره و روشو برگردونه یه طرف دیگه ولی از اونایی که پشتم بودن خجالت میکشیدم ... به زور و با کمک چند نفر دیگه عقب یه صندلی گیر میارمو میرم عقب پیش بچه های خودمون میشینم ولی شرایطش اصلا خوب نبود چون هم خیلی گرم بودو هم بچه هایی که میخواستن بخوابن واسشون سخت میشد و هم این که من احتیاج به خلوتی داشتم تا یکم به گذشته پر از سیاهی اعمالم فکر کنم ، تو دوراهی موندم و باید از بدو بدتر یکی رو انتخاب میکردم ... مجبور شدم دوباره برم همون جلو بشینمو چاره ای نبود جز تحمل اشعه های نگاهه هیزی که داشت پوستمو میسوزوند ... تاحالا نشده تو اتوبوس خوابم ببره و نمیتونم چشمامو بیشتر از چند دقیقه رو هم ببندم . تنها دلخوشیم به همون هر چهل دقیقه درمیون یه بار سرزدنای آقا مهدی به راننده بود که یه لبخندی هم به من میزدو یه شوخی همیشگی که عاشق همین کارای انرژی دهندشم ... و بیشتر خندم میگرفت از نگاه متعجبش از بیدار بودنام ... نزدیک اذان بود که گوشیم کاملا خاموش شده بودو منم دیگه تنها سرگرمیمو از دست داده بودم ... خیره به خیابون شدم دوباره
2+ داشت از کنارم دوباره رد میشد که پرسیدم : آقا مهدی نماز؟؟ جواب داد تا پنج دقیقه دیگه میرسیم یه نماز خونه ... خیلی خوشحال شدم ... یاد نوروز 90 افتادم که منو خواهرم تو ماشین از درد پا داشتیم غر میزدیم(البته اون بیشتر) که تا اسم نماز و پیاده شدنو شنیدیم کلی ذوق کردیم که دوباره پاهامونو یه استراحتی میدیم ... یه دفعه دلم واسه خواهرم و مادرم و مخصوصا مهدیه تنگ شد ... کسایی که خیلی اصرار کردم با من تو این سفر باشن ولی نشد ... نگاهی به خانوم بغل دسستیم میکنم ... خدارو شکر مثل این که خیلی وقت بود خوابیده ...
3+ آقا محمد امین امام جماعت شده بود ... خدایی با این که واسه وضو گرفتنون یه سری چیزای دیگه مشکلاتی داشتیم که هرچند بازم بهونه ای بود واسه خندیدن های بجه ها ولی بازم یکی از قشنگ ترین نمازامو اون صبح خوندم ... سوار ماشین شدیم ... حرکت کردیم ... خیلی وقته که عاشق طلوع شدم ... دیدن چیزی که به آدم امید میده و آدمو یاد زندگی دوباره میندازه واقعا لذت بخشه ... هوا ابری بود ولی بازم دیدن قرمزی آفتاب که بین ابرا مثل جوهری توی آب پخش شده بود واقعا حسی تکرار نشدنی برای من بود که خیلی دوسش داشتم ... بچه ها غیر چندتایی بقیه همه بیدار بودن ... نزدیکای ساعت هفت بود که رسیدیم...
4+ احتمالا ادامه دارد ... اگر عمری باشد ...
5+ مدتی نیستم ... جواب خیلی از نظرات خصوصی رو هم بعدا میدم ... یا حق
 

 

ng',di

دلگویه