تبلیغات
دلگویه - مطالب بهمن 1392

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
دوست خوب من
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 23 بهمن 1392ساعت 05:41
دفترمهنوز به دوران نوجوانی هم نرسیده بودیم و گاهی پیش می آمد که حالم دست خودم نبود ... انگار از همان کودکی هم در خونم بود که به خاطر دیگران حرص بخورم و تمام عقده هایم را در دلم زندانی کنم  ... با همان حالت گرفتی بچگانه که آغشته به عصبانیت و غیرت مردانه است در خیابان قدم میزدم ...  و او با دوچرخه ای که گاهی برای سواری اش موتور میشد  آرام آرام به پشتم میرسید و قبل از این که متوجه شوم محکم با دستانش به پشتم میزد و با همان حالت مسخره و خنده دارش داد میکشیدو فرار ... و من چگونه بعد این کارش تمام عقده های روزم را بر او خالی میکردم . و من امروز میفهمم که بعد این عصبانیت ثانویه ام ، چقدر حال و هوای آرامش میچسبد ...
1+ من از همینجا دست سازندگان دکتر سلام 28 رو میبوسم دانلود
2+ به نظرت لیاقت یه دوست خوب چی میتونه باشه؟؟ (اولین نظرو خودم میدم)
نعمتی که نغمت شد (بحران سفید غرب مازندران)
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 17 بهمن 1392ساعت 17:35
برف مازندراناوج بحران در دو استان گیلان و مازندران بود. نکته اینجا بود که روایت های رسمی با آنچه که مردم می گفتند، بسیار تفاوت داشت یعنی درحالی که روز سه شنبه گفته شد، برف تلفات انسانی نداشته است ، روز چهارشنبه از مرگ ۹ نفر خبر رسید (که مطمئنن خیلی بیشتر از ایناست) اما مردم از گرفتار شدن در برف می گفتند و حتی پیام های درخواست کمک هم رسید (اینجا) سرما آنقدر شدید و ادامه دار بود که سازمان محیط زیست نسبت به یخ زدن حیوانات هشدار داد. آب، برق و گاز در برخی مناطق استان های شمالی قطع شد. سقف چند مدرسه به دلیل زیاد بودن برف فرو ریخت . نان به عنوان پرمصرفترین خوراک ایرانی ها، کالای نایابی شد... ادامه مطلب
یه وجب خونه
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 22:33
یه وجب خونه
صدای جوانانی که در نزدیکی ما با انرژی بازی میکردند و میخندیدند حس حسادتم را برانگیخت اما خستگی ناشی از کار بیشتر از آن بود که به آنها ملحق شوم ... پنجره را بستم تا راحت تر بخوابم ... دراز میکشم و چشمانم را میبندم ... هیچ صدایی نمی آمد و فکرم به این مشغول شد که فقط یک شیشه جلوی تمام صداها را گرفته ... به یاد مدرسه ای افتادم که پشت آن خانه های عجیبو غریبی داشت ... در زنگ های تفریح آنقدر صدای جیغ بچه ها زیاد است که به نظرم اگر انرژی خود را جمع کنند مدرسه در مدت چند ثانیه خراب میشود ... به آن صاحب خانه های پشت مدرسه فکر میکنم... با این که صدای بچه ها خیلی زیاد است اما حتی یک بار هم اعتراض نکرده اند ... به همان یک وجب خاکی که خانه خود را در آن ساخته اند قانع اند ... خودم را جای آنها میگذارم ... به نظرم اگر من هم زیر دو متر خاک مبحوس میشدم شاید دیگر صدای چیزی به گوشم نمیرسید که بخواهم اعتراض کنم ... اصلا فرض کنیم که صدا هم برسد ... وقتی نمیتوانم نسبت به کسانی که شاید سالی یک بار هم بر سر قبرم نمی آیند اعتراضی کنم چرا به صدای کودکانی که میخندند دل خوش نباشم؟؟
1+ به نظرتون چقدر دلخوش کردن به اونایی که میان سر قبرمون کار درستیه؟؟ چرا؟؟
2+ دوستان لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنین ... خیلی مهمه برام
 

 

ng',di

دلگویه