تبلیغات
دلگویه - مطالب اردیبهشت 1394

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
ماه بالای سر تنهایی است
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 18 اردیبهشت 1394ساعت 10:02
ماه
فکر کنم آسمان هم هر یک شب در میان مسلمان میشود و بقیه شب هایش را به احکام اسلامی هیچ توجهی ندارد ... هرچه گفتیم تیغ زدن صورت حرام است ، باز هم امشب خودش را آنقدر صاف و صوف کرد که تا هر کس نگاهش میکند عاشق جمالش میشود ...
یک چشم ماه هم دارد که از چراغ های عابر پیاده نیز پرنورتر است ... و من هم انگار از تمام این هستی تنها عاشق "قمری" شده ام که چشم هایش هیچ گاه در برابر من پشت ابر نمی ماند ...
کاش میشد تو را به عقد دائمم در آورند ...
آنگاه در تمام شامگاهان ، تو مرا در آغوش میکشیدی و من در آرامش چشمانت غرق میشدم و آسوده خاطر به خواب فرو میرفتم ...
  1. یادمن باشد تنها هستم . ماه بالای سر تنهایی است. (سهراب سپهری)

دستم را بگیر امروز ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394ساعت 12:26
یا حسین
آقا امام حسین ، سلام ، دلم میخواست این هفته هم باز نام تو را ، که از صدای دسته جمعی بچه ها بیرون میزد و آسمان را عطر افشانی میکرد ، می بوسیدم و آنقدر از این چشمه بوسیدن ها سیرآب میکردم خودم را که دیگر در این مدتی که از هیئت دورم ، دیگر تشنه آن چشمه نام تو نشوم ، و دیگر دلتنگی هایم وقتی از هیئتی که به نام شماست مرا هدف گیری میکنند، تا این حد زخمی نشوم ... اما امروز با این که تنها دو روز است که از فریدونکنار بیرون آمده ام ، احساس میکنم تشنگی و عطش دارد مرا از پای در می آورد؟؟
میدانی با همه آلودگی هایم که تمام وجودم را گرفته ، اما افتخارم این است که حسینی هستم و با این که نالایقم ، اما به خادم بودنم افتخار کرده و میکنم ... به مجالس عزای شما احترام خاصی قائلم و تا به حال تمام تلاشم را کرده ام تا هر قدمی که بر میدارم برای شما باشد ... خیلی کوتاه عرض میکنم ... دوباره در حال پیمودن مسیری هستم که خاک و زمین آن باتلاقی است و راه رفتن در آن بسیار خطرناک و مشکل است ... خواستم بگویم لطفا در همین مسیری که با اذن شما قدم در آن نهاده‌ام ، اگر در باتلاق نا امیدی و یا شکست گیر کردم ، و از ادامه راه به خاطر ضعف ایمانم منصرف شدم ، دستم را بگیری و نجاتم دهی که با قوت بیشتری نه این که راه بروم ، بلکه بدوم ... دوست داشتم و دارم که دعای شما و همه آنهایی که مرا می بینند و احساسم میکنند پشتم باشد ... دلم به شما گرم است که راه میروم ... دستم را بگیر امروز ...
  1. آهای همه ، لطفا دعایم کنید
شبها منم و چشمك محزون ثریا
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 1 اردیبهشت 1394ساعت 03:01
تمام آسمان را مه گرفته ... و هیچ اثری از ستاره و ماه پیدا نیست ... مثل گرفتگی های دلم که امشب به اوج خود رسیده ... و یک حقیقتی هست که آدم را به شدت آزار میدهد ... خواستم خودم را برای ممدتی در مه گم کنم ، همچون ستاره و ماه ، می خواستم برای لحظاتی از این دنیا دور باشم ... و همین باعث شد که پنهانی از سربازخانه بروم بیرون ... که اگر بخواهم از کسی اجازه بگیرم ، علاوه بر یک دلیل موجه ، یک ساعتی را هم باید معین کنم برای برگشت ... درحالی که هیچ چیز برای گفتن ندارم ... چطور میتوانم منی که میخواهم خودم را میان زمین و زمان گم کنم ، یک دلیل موجه و یک زمان مشخص بیاورم و ...
به خیابان که میرسم چراغ قرمزی را میبینم که از آن باریکه نوری قرمز رنگ در مه پدید آمده و با هر بار چشمکی که میزند ، در جوابش مه نیز به بزرگی خودش به او چشمک میزند ... و همچنین چراغ های عابر پیاده‌ای را دیدم که به جای این که زمین را روشن کنند ، مه را روشن میکنند که از انعکاس آن آسمان نیز روشن شد ... و برای اولین بار مدیدم که آسمان شهر زرد میشود ... سفید میشود .... سبز و سرخ و گاهی هم آبی میشود ... کمی که جلوتر رفتم ، انبوهی از مه را دیدم که رنگارنگ شده بود ولی با این حال هیچ چیز از بعد آن معلوم نبود ... احساس کردم که شاید این همان دروازه ورود من به آنجایی که میخواستم باشد ... رفتم اما هر کار که کردم به آن نرسیدم .... گاهی راه میرفتم و گاهی می دویدم اما با هر قدمی که به او نزدیک میشدم او هم چند قدم از من فرار میکرد و فاصله میگرفت ... تصور کردم که مه هم دوست دارد امشب با خودش خلوت کند و من مثل این که مزاحمم برای او ...
دیگر از مسیر خودم دور شده بودم ... یعنی وقتی به خودم آمدم ، خودم را روی یکی از تخته سنگ های کنار ساحل پیدا کردم ... حالا دیگر مه ناپدید و ماه کاملا نمایان شده بود ... دلم که تو را خواست ، همانجا دراز کشیدم و رو به اسمان ، نام تو را همچون صور فلکی ، در میان ستاره ها رسم کردم و آن را چندین بار در دلم فریاد زدم و یک بار هم بوسیدمش ...
کمی بالاتر از ماه در بین این همه از ستاره های بیشمار که دورش حلقه زده بودند ، دوتا ستاره آنقدر بهم نزدیک بودند که انگار دارند میرسند به یکدیگر ... و دارند یکی میشوند ... که انگار آسمان شده بود تالار عروسی آن دو ستاره ... که اگر جشن و عروسی نبود پس این همه ستاره برای چه با این همه شور و شوق بالای سرم جمع شده بودند؟؟ پس آن چراغانی زیبا در آسمان به کدام بهانه بود ... یا آن همه ریسه های نورانی ، به چه دلیل کشیده شده بود ؟؟  آیا ممکن است دلیلی غیر پیوند آن دو ستاره داشته باشد؟؟ و نکته جالبش برایم اینجا بود که همه دور ماه جمع شده بودند ... که انگار خطبه عقدشان را قرار بود جناب ماه بخواند ... و ماه به گونه ای هلال داشت که انگار دارد لبخند میزند ... و انشالله که خوشبخت میشوند ...
  1. از شادی آسمان ، حال من هم خیلی خیلی بهتر شد ... آن قدر شد که آرام آرام از گوشه چشمانم ریخت پایین ...
  2. شبها منم‌و  چشمك محزون ثریا           با اشك غم و زمزمه راز و نیازت (شهریار)
93/1/26 - شهرستان تنکابن
مرتبط با : دلنوشته ها
 

 

ng',di

دلگویه