تبلیغات
دلگویه - مطالب اردیبهشت 1396

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
سایه ها
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396ساعت 18:54

برایش نوشتم : چه حرکات قشنگی
نوشت: فکر نمی کردم این چیزها را دوست داشته باشی.
خنده ام گرفت. آدم ها یک #تصویر مجازی از تو دارند. از جنگیدن هایت می خوانند. از نفرت هایت. از عشق هایت...
فکر کردم اگر شرایط جور دیگری بود شاید من هم توی صفحات مجازی‌ام عکس بعضی کارهایم را می گذاشتم. اما خب جغرافیا ، ستارگان ، و کائنات همه وهمه در شکل گیری راه آدم ها تاثیر دارند.
گفتم: هم دوست دارم ؛ هم #حسودی ام می شود.
باید  یک وقتی پیدا کنم ، بنشینم و برسم به کارهایی که نمیرسم ...این را نگفته خوابم برد . امروز صبح که بلند شدم داشتم به خاطراتمان فکر می کردم. خاطرات مشترک سه چهار نفریمان که حالا انگار وجود خارجی ندارد ... این یکی را برایش ننوشتم

تصویر : فریدونکنار
مرتبط با : دلنوشته ها
برچسب ها : فریدونکنار,رفاقت,
هم/سایه ها
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 15 اردیبهشت 1396ساعت 18:50
فریدونکنار
دوتا همسایه ی دیوار به دیوار می توانند سال تا سال خانه ی هم نروند، از حال هم خبر نگیرند، یا ندانند آمال ها و ارزوهایشان چیست. اما نمی توانند یکدیگر را در حال عبور از خیابان ندید بگیرند، صبح ها که یکی از اینور می رود و آن یکی از آن سمت ، گاهی نگاهشان به لباس هم می افتد که گاهی خاکی است و گاهی چروک و گاهی غمگین، یک روزی می فهمند سبد قرمز رنگ تبدیل به کیسه ی پارچه ای شده و وقتی در سکوت از کنار هم رد می شوند می فهمند که فلانی چند وقتی است آرام تر است، یکهو یک روزی رد لبخند را بر لب هم می بینند، چشمشان به لباس نو عید هم می افتد و بدون گفتن سلام از کنار هم رد می شوند . گاهی می بینند که همسایه شان در خیابان می دود و درد پا را فراموش کرده یا مثلا گام هایش آهسته شده، سالها از کنار هم رد می شوند، تغییرات هم را می بینند اما این مشاهده را انکار می کنند، انگار که نباید گفت فلانی حالت شبیه پارسال‌ نیست هاا ....
که فلانی سر بچرخاند و بگوید: از کجا می دانی؟
که بگویی: خب می دانم، می دانم....
بعضی آدم ها همین حکم را دارند، هستند، از کنار هم رد می شوند و نمی شود به آنها گفت: هی، چرا چند وقت پیش حالت چیز دیگری بود؟
راستی ، نمی شود گفت؟ یا نباید گفت؟

تصویر : خیابان صیادان
مرتبط با : دلنوشته ها
برچسب ها : دلنوشته ها,فریدونکنار,
به روایت 95
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396ساعت 19:01
گاهی فکر می کردم اگر ننویسم از درد میمیرم و حالا روزی هزار بار میمیرم ... آنهم وقتی که هی میخواهم بعضی حرف ها را بزنم ... اما نمیشود ... یعنی نباید که بشود ...
دقیقا بر عکس آن روز که نباید میشد ، اما شد ...
بعد از کلی کلنجار و داستان بافی ، یک کاغذسفید و یک خودکار مشکی گذاشت روی میز و تنها نگاه سردی به من کرد ، از نگاهش فهمیدم باید بنویسم. بدون هیچ حرفی. حس متهمی را داشتم که زیر نگاه زندانبان توی یک اتاق تنگ گیر افتاده و نمی داند چطور می تواند خلاص شود. شروع کردم به نوشتن. اصلا برایم مهم نبود که چه اراجیفی به هم می بافم و می نویسم. شاید تنها برای سیاه کردن کاغذ ، خودکار را حرکت می دادم. باید خلاص می شدم. هر چند خودم هم می دانستم که با نوشتن هم بی خیال من نمیشوند ... وقتی کاغذ را پس گرفتند ، تازه دردسرهایم شروع شد ... سرم پایین بود و به چشم هایشان نگاه نمیکردم ... راستش در تمام آن اضطراب ها ، تنها دلم به صدقه های مادرم خوش بود ... به دعاهایی که پشتم بود ... آن شب قبل از خواب در انتهای دفتر یادداشتم تنها توانستم چند کلمه بنویسم : امید رها شدن مرا رها نمی کند ... روایتی کوتاه از 1395

حرف دل :
گاهی چیزهایی برای او مینویسی
بعد پاک میکنی
پاک میکنی
او هیچ یک از حرف های تو را نمیخواند
اما تو تمام حرف هایت  را گفته‌ای
 

 

ng',di

دلگویه