تبلیغات
دلگویه - مطالب دلنوشته ها

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
وقتی هفت هزار و ششصد و هفتاد روز از عمرت بگذره ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 9 خرداد 1395ساعت 23:34

سعید حاجی خانی

اگر یه روز تو دنیا باشه که بخوان اسم اون روز رو بذارن "روزِ جهانیِ یادِ مرگ"  اون روز قطعا قطعا روز ِ "تولد" هر آدمه !

بیشتر از دو دهه از زندگیم گذشته و من دقیقا تو نقطه "صفر مرزی" از زندگیم فقط چرخیدم!
درحالی که اون موقع ها از من کوچیکتراش هم ، شهید میشدن ...

روزی که گذشت هفت هزار و ششصد و هفتاد و یک روزه ام کرد...

لبخندی بر روی پل صراط
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 14 اردیبهشت 1395ساعت 18:42

یادم می آید یک بار مرا #دعوت به حق السکوت کردی و من با این که مجبور شدم #فریاد های پشت #لب و دندانم را در بغضم فرو کنم و قورت دهم ... اما تو آخرش هم ادای دین نکردی و حقم را ندادی ... چقدر بی معرفت بودی ... نه؟
#آرزو میکنم بمیری ... و آرزو میکنم بمیرم ... و اسرافیل زودتر شیپور بزند و همه بمیرند و بعد از کلی ماجرا ، تویی که هیچگاه نداشتمت را در پل #صراط پیدا کنم . که حتی اگر تو مرا ببخشی من ، حلالت نمیکنم تا حقت را کامل بپردازی و تا همیشه در کنارم بمانی ... .
 #سعید_حاجی_خانی
1- قسمتی کوتاه ، از یک دلنوشته LOVE و بی مخاطب ، که حتی یادم نمی آید در چه تاریخی آن را نوشته ام
2- این پست ابتدا در اینستاگرام بنده قرار گرفته است

دوست خوب
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 11 اسفند 1394ساعت 01:08
پنجره
آنروز توی تاکسی ... وقتی فهمیدم به کجا میبری مرا ... دلم خواست گونه ات را ببوسم ... اما ... جفتمان به خنده ها و مسخره بازی هایمان ادامه دادیم ... آنروز صبح خیلی زود شب شد ... دوست خوب یعنی همین ... که صبحت سریع شب بشود ... و حالت خوب باشد ... 

تصویر : پنجره اتاقم ... همین روزها ...
مرتبط با : دلنوشته ها
برچسب ها : دوست خوب,دوستانه,دوست,
سی‌وهفتمین دهه فجر مبارک ... اما به چه قیمتی؟
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 12 بهمن 1394ساعت 06:07

طوبی یزدانخواه


گله ای داشتم ... از خودم ...  و همه افرادی که حرف های من شامل حالشان میشود

سی و هفت سال گذشت ... و ما فریدونکناری ها غیر نصب کردن پرچم در سطح کوچه و خیابان آن هم فقط در ایام الله دهه فجر هیچکار دیگری نکرده‌ایم ... سی و هفت سال گذشت و ما هنوز هم که هنوزه منتظر مینشینم تا ۲۲بهمن از راه ۳۶۵ روزه‌اش برسد و در تظاهراتی، انسجام ملی را به رخ امریکا و اسرائیل بکشیم ... اما کدام انسجام؟ تقریبا دیگر به همه مردمان شهرمان اثبات شده که بعضی از مسئولین بی‌عرضه ای که ما در این مدت داشتیم و داریم، ضربه ای که به فرهنگ این شهر زدند از صدها جنگ نرم توسط امریکا و اسرائیل خطرناک تر و بدتر بوده... هنوز هم که هنوزه هیچکس نمیداند در فریدونکنار چند شهید از دوران انقلاب وجود دارد ... هنوز هم که هنوزه سی و هفت سال است شهر من انتظار میکشد تا یک یادبود باشکوه برای طوبی و خدیجه یزدانخواه گرفته شود ... درست است طوبی ده ساله بود، و خدیجه سه سال بیشتر نداشت ... اما ارزشش بیشتر از آن بود که در کمتر از سه سال به فراموشی سپرده شوند ... چرا هیچ مسئولی به این که شهرمان یک شهید سه ساله دارد افتخار نمیکند؟ آیا احساس میکنند این چیز کمی‌است؟ که از بچه های کوچکی که هنوز خوب حرف زدن نمیتوانند، تا پیر مردهایی که اَندی‌سال سِنّشان بوده برای مذهب این شهر جانشان را داده اند؟

هیچکس نمیداند این پنج سیاهی ... سنگ قبر پنج نفر از بزرگ و کوچک یک خانواده‌ است که در گلزار شهدای مسجد امام سجاد علیه السلام دفن شده اند ... که جانشان را برای من ، برای تو و برای آباده شدن این شهر داده اند تا انقلاب و انسجام ملی‌مان حفظ کنیم ...

این را دقیقا یک سال پیش هم گفتم ... اینجا : پنج ...

باز هم دست سید عباس بردبار درد نکنه ... با این که دو سه روز تأخیر به وجود اومد ... اما شهادت طوبی و خدیجه یزدانخواه رو در کناری ها گرامی داشت

البته ما هم اینجا یک چیزهایی نوشته بودیم از قبل : فریاد میزنم که یادت نیاید ... نوشته شده توسط سرباز ولایت در شنبه 7 آذر 1394ساعت 05:24 

یک روز‌دیگر میشود یک سال ... بیستم دی ماه ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 18 دی 1394ساعت 05:10
بیسیم چی
بی وجدان ... مگر خودت نبودی که همیشه در گوشه به گوشه کتابها و سررسید و دفتر و هرکاغذی که  از دلگویه ها به دستت میرسید ریز ریز مینوشتی: جهان ِ منطقی ام ، اتفاق می خواهد..."؟ ... خب ... پس حالا هم مرررد باش و رو به روی این اتفاق ِ نامنطقی ، محکم و صبور بایست! ... باید کوه باشی ... سعید ...
++ تصویر : یک بیسیم وقتی بر زمین می افتد که بیسیمچی مُرده باشد ...  قطع ارتباطات دلگویه هم ... به همین منظور است ...

همش نگو آب آب علی اصغر بخواب ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 8 آذر 1394ساعت 10:52
حضرت علی اصغر - روضه
- چرا دفنش نمیکنی برادرم؟ مادرش دارد از خیمه بیرون می آید ... عجله کن ...
- خواهرم ! مگر نمیبینی. دارد هنوز لبخند میزند ...
   و لبانش تکان میخورد...
   اگر قنداقه را پس داده بودم ...
   دلش خوش بود با طفلی خیالی...
فریاد میزنم که یادت نیاید ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 7 آذر 1394ساعت 06:24
طوبی یزدانخواه
طوبی یزدانخواه ... خدیجه یزدانخواه
... سلام ... سالگرد شهادتتان مبارک ... من با همه وجودم از شما و مادر محترمتان پوزش میخواهم ... که مسئولین شهرم عرضه ندارند حتی یک یادبود کوچک به یاد اولین و تنها شهدای زن این شهرستان بگیرند ... شما اولین شهدای فریدونکنار بودید ... و با وجود تنها مجسمه شهر که به نام مادرتان است ... همچنان گمنام باقی مانده اید
از دست تـو و فـاصله و جاده کشیدم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 7 آذر 1394ساعت 06:01
خیابون
+ به راه‌های زیادی فکر کردم. و تنها به یک راه رسیدم؛ حسین (ع). خب البته که مقداری بی‌مزه و شعاری‌ست این جور گفتن و آن‌چیز که عیان است چه حاجت به بیان است و این‌ها اما باز هم نحوه‌ی رسیدن‌م به این راه، با دفعات پیش فرق می‌کند. قبل‌ترها اعتقادم به این راه از سر خوبی هدف بود و این‌که سفارشات زیادی به این راه شده بود. ولی این‌بار رسیدن‌م به این راه از سر این بود که به تنبلی و ناتوانی خودم واقعاً ایمان آوردم. اصلاً حوصله خیلی چیزها را ندارم. یعنی فعلاً ندارم. شاید بعداً داشته باشم. و منی که اول راه‌م ، نیاز دارم تا همه دعایم کنند
+ نوشتن و خواندن در دنیای مجازی! روزگاری نوشتن یک چیز با معنی بود. یک چیز هدف‌مند بود. حالا اگر چرت هم بود، لو3 نبود ، لوث نبود ، لوس نبود. این‌جور نبود که آدم‌ها سر سفره که دارند آب‌گوشت بزباش می‌خورند سریع توئیت کنند که دارم آب‌گوشت بزباش می‌خورم یهویی همین الان. و یا از در توالت خانه‌شان هم عکس بگذارند و بنویسند که اغلب رویاهای من این‌جا شکل می‌گیرد. یا نوشتن‌ها این‌قدر کوتاه نمی‌شد و آدم‌ها حوصله و وقت داشتند که بنشینند پای کی‌برد و درست و حسابی بنویسند. بر سر خواندن هم همین بلاها آمده است.
این همه می‌روی و باز هم برمی‌گردی. هر بار ذره‌ای از مرا با خودت می‌بری. فکر نکن از سر تنبلی‌‌ست که می‌گویم. به خاطر این‌که خسته نشوی‌ست ... حرف‌م: یک‌باره تمام مرا با خودت ببر!
+ نماهنگ شور عاشورایی (سال 94 فریدونکنار) اصلاح شد ... و همراه با لینک دانلود HD قرار گرفته است ...
مرتبط با : دلنوشته ها
جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 25 مهر 1394ساعت 02:31
حضرت رقیه
بعد از یک سالگی که بچه ها به راه رفتن می افتند... یکی دو سال اول سخت قدم بر میدارند ... حدود سه ساله که میشوند تعادلشان را بهتر حفظ میکنند و راحت تر میدوند ... اما قدم هایشان خیلی کوچک است... اگر پای یک دختربچه سه ساله را دیده باشید ... راحت کف یک دست جا میشود... با این احتساب ... هر قدمی که برمیدارند نهایتا 20 تا 30 سانت جلو نمیروند... اگر هم بدوند مدت زمان این جلو رفتن فقط کمی کاهش می یابد ... حالا اگر یک مرد قوی هیکل بخواهد یک دختربچه سه ساله را دنبال کند ... نه تنها نیاز به دویدن ندارد ... بلکه فقط باید چند قدم آهسته دنبال دختربچه ی سه ساله راه برود ... فرض کنید مسیر روبه روی دختر بچه پر از خار و خاشاک و پستی و بلندی هم باشد ... پای دختر بچه هم برهنه باشد... خب مسلما دختربچه زمین هم میخورد ... با این احوال پس سرعت حرکتش خیلی کم میشود ... من نمیدانم ... چرا دنبال این دختر بچه میدویدند ؟
  1. آه ...
ابر آمد ساعتی بارید رفت ... یک جرعه آسمان ...
شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 21:06
بچه های جنت
این بار یک گوشه بایست و خوب بنگر... یک تاریخ خاص مقدر است که از چند صباح قبل از آن اندک اندک شور و حرارتی وصف ناپذیر در جای جای این هستی برپا میشود و در نقاطی از آن پررنگ تر است...  شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق... چه میشود که رنگ سیاه را با عشق بر تن میکنند؟! مگر چه شده است؟ از هر کوچه که میگذری، بوی اسپند و نوای ناب نوحه میشنوی... و ناگهان میلرزاند دلت راو در اندیشه ات میبرد که ، " باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ " ... و غم گرفته سراسر دنیا را...انگار بوی محبتی عجین شده با جانها می آید..این عطر از کودکی هایمان همراه ماست.مادرمان در دلمان جایش داد. پدر دستمان را فشرد و به هیئت برد
+ آری! چه کسی جز حسیــــــــــــن(ع) توان هدایت این کشتی را دارد که هرکه دست بدان آویخت، نجات یافت؟
+ آقای ماه (شهید محمد ابراهیم همت)


( تعداد کل صفحات: 12 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 

 

ng',di

دلگویه