تبلیغات
دلگویه - مطالب دلنوشته ها

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
دستم را بگیر امروز ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394ساعت 12:26
یا حسین
آقا امام حسین ، سلام ، دلم میخواست این هفته هم باز نام تو را ، که از صدای دسته جمعی بچه ها بیرون میزد و آسمان را عطر افشانی میکرد ، می بوسیدم و آنقدر از این چشمه بوسیدن ها سیرآب میکردم خودم را که دیگر در این مدتی که از هیئت دورم ، دیگر تشنه آن چشمه نام تو نشوم ، و دیگر دلتنگی هایم وقتی از هیئتی که به نام شماست مرا هدف گیری میکنند، تا این حد زخمی نشوم ... اما امروز با این که تنها دو روز است که از فریدونکنار بیرون آمده ام ، احساس میکنم تشنگی و عطش دارد مرا از پای در می آورد؟؟
میدانی با همه آلودگی هایم که تمام وجودم را گرفته ، اما افتخارم این است که حسینی هستم و با این که نالایقم ، اما به خادم بودنم افتخار کرده و میکنم ... به مجالس عزای شما احترام خاصی قائلم و تا به حال تمام تلاشم را کرده ام تا هر قدمی که بر میدارم برای شما باشد ... خیلی کوتاه عرض میکنم ... دوباره در حال پیمودن مسیری هستم که خاک و زمین آن باتلاقی است و راه رفتن در آن بسیار خطرناک و مشکل است ... خواستم بگویم لطفا در همین مسیری که با اذن شما قدم در آن نهاده‌ام ، اگر در باتلاق نا امیدی و یا شکست گیر کردم ، و از ادامه راه به خاطر ضعف ایمانم منصرف شدم ، دستم را بگیری و نجاتم دهی که با قوت بیشتری نه این که راه بروم ، بلکه بدوم ... دوست داشتم و دارم که دعای شما و همه آنهایی که مرا می بینند و احساسم میکنند پشتم باشد ... دلم به شما گرم است که راه میروم ... دستم را بگیر امروز ...
  1. آهای همه ، لطفا دعایم کنید
شبها منم و چشمك محزون ثریا
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 1 اردیبهشت 1394ساعت 03:01
تمام آسمان را مه گرفته ... و هیچ اثری از ستاره و ماه پیدا نیست ... مثل گرفتگی های دلم که امشب به اوج خود رسیده ... و یک حقیقتی هست که آدم را به شدت آزار میدهد ... خواستم خودم را برای ممدتی در مه گم کنم ، همچون ستاره و ماه ، می خواستم برای لحظاتی از این دنیا دور باشم ... و همین باعث شد که پنهانی از سربازخانه بروم بیرون ... که اگر بخواهم از کسی اجازه بگیرم ، علاوه بر یک دلیل موجه ، یک ساعتی را هم باید معین کنم برای برگشت ... درحالی که هیچ چیز برای گفتن ندارم ... چطور میتوانم منی که میخواهم خودم را میان زمین و زمان گم کنم ، یک دلیل موجه و یک زمان مشخص بیاورم و ...
به خیابان که میرسم چراغ قرمزی را میبینم که از آن باریکه نوری قرمز رنگ در مه پدید آمده و با هر بار چشمکی که میزند ، در جوابش مه نیز به بزرگی خودش به او چشمک میزند ... و همچنین چراغ های عابر پیاده‌ای را دیدم که به جای این که زمین را روشن کنند ، مه را روشن میکنند که از انعکاس آن آسمان نیز روشن شد ... و برای اولین بار مدیدم که آسمان شهر زرد میشود ... سفید میشود .... سبز و سرخ و گاهی هم آبی میشود ... کمی که جلوتر رفتم ، انبوهی از مه را دیدم که رنگارنگ شده بود ولی با این حال هیچ چیز از بعد آن معلوم نبود ... احساس کردم که شاید این همان دروازه ورود من به آنجایی که میخواستم باشد ... رفتم اما هر کار که کردم به آن نرسیدم .... گاهی راه میرفتم و گاهی می دویدم اما با هر قدمی که به او نزدیک میشدم او هم چند قدم از من فرار میکرد و فاصله میگرفت ... تصور کردم که مه هم دوست دارد امشب با خودش خلوت کند و من مثل این که مزاحمم برای او ...
دیگر از مسیر خودم دور شده بودم ... یعنی وقتی به خودم آمدم ، خودم را روی یکی از تخته سنگ های کنار ساحل پیدا کردم ... حالا دیگر مه ناپدید و ماه کاملا نمایان شده بود ... دلم که تو را خواست ، همانجا دراز کشیدم و رو به اسمان ، نام تو را همچون صور فلکی ، در میان ستاره ها رسم کردم و آن را چندین بار در دلم فریاد زدم و یک بار هم بوسیدمش ...
کمی بالاتر از ماه در بین این همه از ستاره های بیشمار که دورش حلقه زده بودند ، دوتا ستاره آنقدر بهم نزدیک بودند که انگار دارند میرسند به یکدیگر ... و دارند یکی میشوند ... که انگار آسمان شده بود تالار عروسی آن دو ستاره ... که اگر جشن و عروسی نبود پس این همه ستاره برای چه با این همه شور و شوق بالای سرم جمع شده بودند؟؟ پس آن چراغانی زیبا در آسمان به کدام بهانه بود ... یا آن همه ریسه های نورانی ، به چه دلیل کشیده شده بود ؟؟  آیا ممکن است دلیلی غیر پیوند آن دو ستاره داشته باشد؟؟ و نکته جالبش برایم اینجا بود که همه دور ماه جمع شده بودند ... که انگار خطبه عقدشان را قرار بود جناب ماه بخواند ... و ماه به گونه ای هلال داشت که انگار دارد لبخند میزند ... و انشالله که خوشبخت میشوند ...
  1. از شادی آسمان ، حال من هم خیلی خیلی بهتر شد ... آن قدر شد که آرام آرام از گوشه چشمانم ریخت پایین ...
  2. شبها منم‌و  چشمك محزون ثریا           با اشك غم و زمزمه راز و نیازت (شهریار)
93/1/26 - شهرستان تنکابن
مرتبط با : دلنوشته ها
ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 3 فروردین 1394ساعت 03:57
فریدونکنار
هی کلمات را از این دست به آن دست میکردم تا ریز هایش را بریزم دور و تنها درشت هایش را که وقتی در بغض گلو گیر میکند حتی نفس کشیدن هم سخت میشود را ، خالی کنم روی اولین صفحه از سالنامه نَودو چهاری که قرار است کمی متفاوت باشد با سالهای قبلتر ... دوست داشتم صفحه اولم را اینچنین بنویسم که آیا ما حق نداریم در این تفاوت ها دلتنگتان باشیم؟؟ یعنی هر لحظه یادمان بیاید هزار و سیصد و نود و چهار سال گذشت از نسخه‌ای ، که کامل و شفابخشش را قرار است شما برای بشریت تجویز کنید . که ما هم مثلا توی این چند سالی که عمر میکنیم ، توی همه این فرازها و نشیب‌های دنیای بی‌رحم و نامردِمان که هی خودمان را به این در و آن در زده‌ایم و دلمان به این خوش بوده و هست که داریم با این مراسمات مذهبی و انواع کارهای فرهنگی مقدماتش را فراهم می‌کنیم و داریم نسخه آزمایشی‌اش را اجرا می‌کنیم. برای روزی که نو بشود، که شما قدمتان را روی چشمانمان بگذارید و بیایید . که به چشم ببینیم رویای خلافت صالحان به حقیقت پیوسته ، که مثل وعده های قرآنی خوف مان به امن تبدیل بشود ، که مهم ترین و زیباترین اتفاق زندگی بشریت رخ بدهد و دوباره از صفر شروع تاریخمان بشود آغاز حکومت جهانی شما ... که انشالله اگر لیاقت داشته باشیم دیگر سال هزار و سیصد و نود و پنج هیچوقت به وجود نیاید و درتقویم هایمان بنویسند سال اول مهدوی
  1. بسم الله الرّحمن الرّحیم
    عَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً.
  2. در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است / ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود / صائب تبریزی
  3. سالروز شهادت شهید علی خلیلی گرامی باد
تو امشب نیستی و یک جور دیگر میشود حالم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 08:12
تو امشب نیستی ... یک جور دیگر میشود حالم
مثلا اینكه بعد از یک مدت نسبتا زیادی به گوشی مبارکت سر میزنى و از بین این همه پیام های الی ماشالله زیادش ، حتی یك متن خشک و خالی "حالت چطوره؟"و یا مثلا "کِجِه دَری ریکا" نمى بینى ، شاید براى این است  كه چشم باز كنى و معناى دنیاى واقعی اطرافت را هم ببینى تا بیدار شوی و بفهمى که زنده ای و یادت نمی کنند ... وای به روزی که جان به جان آفرین هم  تسلیم کنی .
هیچ کجای حرفم ، بحثِ ناراحت شدن نیست، حرفم این است كه ما آدمها گاهی دنیاى خودمان را بعضا فقط از زاویه‌ى تخیل مجازی خود مى نگریم و این شاید خیلى بد است ... و بد تر این که توقعاتمان هیچ گاه کم هم نمیشود که نمیشود ... خدا به ما رحم کند و انشالله چشمانمان باز شود رو به چیز هایی که نمیخواهیم باور کنیم ...
  • باز هم خدا را شکر که دوستان خوبمان هیچ گاه پیام نمیدهند تا حالمان را بپرسند ... در عوض خودشان مستقیما وارد خانه میشوند تا به قول خودشان از نزدیک خوش و بش کنیم  ... به سلامتی هر چی دوست خوبه ... صلوات ...
  • دوازدهمین و آخرین بیست و ششم سال هم آمد ... چقدر حس عجیبی دارم این شب ها
  • تصویر : شهدای شهرستان فریدونکنار "جمعی از دوستان واقعی که در حقیقت دنیای خود بهترین بودند"
  • عنوان از حسین خوش صحبتان
همه شب بر ماه و پروین نگرم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 22 اسفند 1393ساعت 16:27
همه شب بر ماه و پروین نگرم
آنقدر خسته شده بودم که یکهو دراز کشیدم وسط همان تکه زمینی که سبزه زاری شده بود برای خودش . چشمانم را که باز کردم صورت درخشان و زیبایش بالای سرم بود . احساس کردم در دلش شاد و خندان است ... گفتم به چیه من می خندی؟ گفت نه نمی خندم. گفتم چرا داری می خندی . هی می گفت نمی خندم بخدا. و من هی می گفتم چرا،داری به خستگی من می خندی . راستش از اولش هم می دانستم مدل چشمانش همین طوریست یعنی الکی می خندند. آنقدر پاک هستند که همیشه ی خدا می خندند. حتی گاهی دارند همانند شیر آب گریه می کنند اما باز یهو می خندند و مرا میخندانند. اصلا چشمهایش عجیبند ... خیلی عجیب... این چشمهای عجیب ماه دارند زندگی ام را ... دگرگون میکنند
1+ تا دیروز احساس میکردم که شاید تنها منم که خیره به چشم های ماه میشوم ...
     اما انگار ماه هم چشمانش را به زمین دوخته است ...

2+ هنوز هم دوستش دارم این ماه زیبا را
     احساسی زیبا و شاید مبهم است که در بین تمام سیاهی‌ها دلت به یک نقطه از امید خوش باشد

مطلب رمز دار : به تو وابسته‌ام، مانند سربازی به سربندش
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 1 اسفند 1393ساعت 04:01
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
سه و نیم بامداد است ... من از تاریکی میترسم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 10 بهمن 1393ساعت 14:32
کبوتر
ساعت سه و نیم بامداد است. اینجا همه‌اش شب است. اینجا از پشت پنجره های بخار کرده و خیس، چیزی جز تاریکی یک باغ بزرگ پیدا نیست . دوست داشتم ظهر باشد و آفتابِ روشنایی مستقیما بتابد روی همه ولی اینجا شب است. این‌جا که می‌گویم یعنی دنیایی متفاوت از میان سینه‌ام که عین همین آسمان سیاه ، تاریک شده است. دوست داشتم روزِ لبخند زیبایت باشد و گرمای نگاه‌ت. دوست داشتم تو باشی و ... دوست داشتم ...
مرتبط با : دلنوشته ها
من سال‌هاست می‌روم اما سفر کجاست؟
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 24 دی 1393ساعت 05:30


( تعداد کل صفحات: 12 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 

 

ng',di

دلگویه