تبلیغات
دلگویه - مطالب دلنوشته ها

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
شخصیت درونی
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 17 آبان 1393ساعت 02:10
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/435.jpg

بخشی  از شخصیت درونیم اینجوریه  که به خاطر برخی مسائل دیگران اونقدر فکرمو مشغول میکنم که گند بزنم به اعصاب و روحیه خودم ، بعد یه ریش سفید بیاد بهم بگه بابا نریز تو خودت اینقدر ، همراه با چندکلام نصیحت جانانه دیگه ... منم توی این شب گردی های کاملا سرمایی با یه تک پیرهن مشکی و با پای پیاده بیفتم تو خیابونا و 2 بار از اول برم به آخر فریدونکنار وبرگردم که مثلا آروم بشم  از قضا تو همون خیابون یه ماجرای دیگه پیش میاد که من تا صبح نتونم بخوابم .
با تشکر ازم !


1+ همچنین با تشکر از اخلاق مزخرفم ... که دهه اول محرم اصلا دست خودم نبود... بعضی رفتار ها ...
الهی العفو
2+
اینم روایتی کوتاه از شام غریبان امسال

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 26 مهر 1393ساعت 02:42
ظاهر پرست

یکی تو وبلاگ بچه های جنت فریدونکنار واسمون نظر گذاشته بود "جالبه که هنوز کفن دوستتون خشک نشده ، ولی واسه خوش گذرونی میرید عید دیدنی" . خیلی از این حرف ناراحت شدم ... خیلی دلم میخواست واسه اون نظر یه نظر بذارمو حرفایی که با بغض ته گلوم گیر کرده رو به زبون بیارم ولی ... حیف که خیلی جاها اجازه نداریم یه سری حرفها رو بزنیم ... مثل جلسه چند شب پیش که خیلی حرفها واسه گفتن داشتمو سکوت کردم ... اول از همه از دست خودم ناراحت شدم ... به عنوان کوچیکترین عنصر از بچه های جنت فریدونکنار ، که داشتم از بچه ها عکس میگرفتم باید از شب قبلش برنامه ریزی میکردم که اگه هم دیر رسیدم حداقل یه عکس از دوستای از دست رفتمون آماده کنار بذارم تا همراهمون باشه که به صورت نمادین نشون بدیم این دسته از دوستامون هم همراهمون هستن ... و باز هم به صورت نمادین عکس گرفته بشه تا برای آیندگان بمونه و بگیم که وفاداریم ... ولی هرچی به این فکر کردم که چطور میشد از فاتحه هایی که چه تو دلمون و چه دسته جمعی براشون خوندیم ، یا از دل پر بچه ها واسه جای خالی محمد صادق عکس بگیرم هیچ چیزی به عقل ناقص من نرسید ... از خودم که بگذرم ... بیشتر دلم از این مردم ظاهر پرست گرفته ... به یاد یکی از اشعار حافظ می افتم ... چندتا مصراع بیشتر ازش حفظ نبودم که همونارو زیر لب زمزمه میکنمو خودمو آروم میکنم ... ولی وقتی به یاد قبر اصغر میافتم ... که به ربع ساعت هم نکشید دیدم هیچکس حتی واسه  ... (و باز هم حرف هایی که نمشود نوشت)
1+ به اون نظر ربطی نداره ... اما دل ، خونه ...  2+ آخرین باری که راجب یکی از اشعار حافظ مطلب گذاشتم تو پست " فال حافظ " بود 3+ شعر حافظ که بهش اشاره کردم رو از اینجا بخونید (جالبه)

اصغر هم رفت
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 24 مهر 1393ساعت 15:37
اصغر اصغری
دیروز ظهر ... اصغر هم از پیش ما رفت ... کسی که تو آروم بودن و ادب همه بهش غبطه میخوردن ... کسی که تو روحیه دادن و شاد کردن بچه ها همه ازش تعریف میکردن ... کسی بود که پشت دوستایی همچون من یا بقیه رو هیچوقت خالی نمیکرد ... تو این ماه این سومین نفریه که از بین دوستامون جاش خالی میشه ... اولی تصادف کرد ... دومی تو دریا غرق شد ... اصغر هم که دیروز از بالای داربست طبقه سوم با سر افتاد پایین ...
+ نمیدونم چه جوری و چه زمانی ... ولی شاید بعدی من باشم ... میخوام قبل این که دیر پبشه دوستام منو حلال کنن ...
شعری زیبا برای محمد صادق نجاریان
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 22 مهر 1393ساعت 16:53
محمد صادق نجاریانخوش به حال جوونی که ، عمرش گذشت به شور و شین
همه جا زیر عکسشه ، نوشته خادم الحسین
خوش به حال بابایی که ، دو تا جوون داده ولی
یه یاد اکبر حسین ، ذکر لباش علی علی
ما که همیشه عاشقیم ، همه محمد صادقیم...
... همه محمد صادقیم ...
خوش به حال خواهری که ، همیشه در تاب و تبه
ولی روی لباش همش ، اسم قشنگ زینبه
خوش به حال مادری که ، تو مصیبت هم باحیاست
چادر خاکی رو سرش ، ذکر لباش یا زهراست
مادر ایشالله لایقیم ، برات محمد صادقیم ...
... برات محمد صادقیم ...
خوش به حال همسری که ، راضیه به حکم خدا
اقتدا میکنه حالا ، به همسران شهدا
سر مزار عزیزش ، می خونه روضه وداع
دلو سپرده دست شاه ، شاه شهید کربلا
شهید دریایی شدی ، سکوت غوغایی شدی
از جمع ما رفتی داداش ، یه عکس رویایی شدی
محمدم پاشو ببین ، بوی محرم رسیده
نیستی ببینی که تو شهر ، چه عطر و بویی پیچیده
بهونه شدی برای ما ، سینه زدیم با بچه ها
ایشالله یه روز به یاد تو ، دست جمعی تو کربلا
بگید به شاه عالمین ، ارباب آقا ارباب آقا
به حق اکبر خودت ، نوکرتو دریاب آقا
پاشو ببین بابات داره ، از مصیبت دق میکنه
مادرت از بس گریه کرد ، تو گریه هق هق میکنه
بیا میخوایم با هم دیگه ، دوباره هیئت بگیریم
پیرهن مشکی بپوشیم ، بیا میخوایم دم بگیریم :
ای اهل حرم میر و علم دار نیامد
صقای حسین سید و سالار نیامد

+ چقدر موقع نوشتن این شعر گریه کردم ... خدا رحمتت کنه دوست خوبم ... خدا رحمتت کنه
+ به شخصه باید بگم که دست بوس آقای سیفی هستم ... دستتون درد نکنه واقعا
+ برای نظرات ، به پست  بچه های جنت عزادار شد مراجعه کنید
بچه های جنت عزادار شد
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 15 مهر 1393ساعت 14:28
محمد صادق نجاریان

محمد صادق نجاریان

1+ خدایی هیچی واسه گفتن ندارم که بگم ... روحت شاد محمد جان ...
2+ مطالب مرتبط با داداش عزیزمون ... محمد صادق نجاریان رو از اینجا ( وبسایت بچه های جنت ) ببینید
3+ از دوستان میخوام یه فاتحه حداقل واسش بخونن ...

4+ بچه های جنت ، دلگویه ... عزادار است ...
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء (قسمت3)
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 21 شهریور 1393ساعت 19:27
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء

یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... چند لحظه بعد دکتر بالا سرش بود ... گفت آرام باشید چیزی نیست ... خوب میشود ... ما خودمان را به زور جمع کرده بودیم ... میخواهم از ماجرا های آن روز بگذرم و از حال و هوای غروب شلمچه هم هیچ نمینویسم ... چندروزی که مهمان شهدا بودیم با سرعتی ماوراصوت گذشت ... آنقدر سریع که یادمان رفت دلمان را برداریم ، و تازه در بین راه یادمان آمد که ای خاک برسرمان ... قلبمان را جا گذاشتیم ... راه برگشت هم نبود ... هفتصد کیلومتری را گذرانده بودیم ... از بچه ها خداحافظی کردیم ... چه لحظه ناب و شیرینی میشود ... وقتی میبینی دوستانت جدید شدند ... عوض شدند ... روزها به سرعت و شبها به کندی می گذشت و ما تحت تأثیر نیرویی ناشناخته و گنگ مانده بودیم... 13 روز عید که تمام شد آرام آرام علائمی در من شروع به خبر دادن از یک بیماری را می داد ... در مدت کوتاهی به شدت لاغر شدم ... گهگاهی سرم گیج میرفت و می افتادم ... همچنین تنگی نفس و تارشدن بیش از حد چشم هم داشتم ... موقع خوردن غذا و یا حتی نوشیدن آب ... گاهی توان بلعیدن را نداشتم ... غذا در گلویم گیر میکرد و تا چند ثانیه نفس نمیتوانستم بکشم ... 
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء (قسمت2)
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 17 شهریور 1393ساعت 11:04
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/346.jpg

از کجا ... از چه ... اصلا چگونه و با چه رویی میشود نوشت ... لحظات آخر بود ... روز آخر ... همه چشم انتظار یک کاغذ ... روی زمین نشسته بودیم ... بعد از صحبت های راوی و هوایی شدن های بچه ها ... میکروفون دستان سید مسعود را بوسید ... کاری کرد که صحرای طلائیه گلستان شد ... نوایی را از امام رئوف پخش کرد ... آمده ام ای شاه پناهم بده ... خط امانی زگناهم بده ...  ای حرمت ملجا درماندگان ... دور مران از در و راهم بده... صدای این نوا به جای خود ... صدای هق هق گریه های بچه ها فضای طلائیه را معنوی تر کرده بود ... خودمان حدود چهل نفر بودیم ... اما آن لحظه از کاروان های دیگر هم دورمان جمع شده بودند ... قرعه ها اعلام شد ... سید در حال صحبت های عاشقانه با ما بود ... میکروفون افتاد ... گفت بگیرینش ... به عقب نگاه کردیم ... یه جنازه پشت سرمون افتاده بود رو زمین ...
     یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء             قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت آخر                

1+ لینک قسمت اول یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء (مقدمه)
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 15 شهریور 1393ساعت 02:11
گودک و خواب

آدم تا حال درونیش خوبه و هیچ مشکلی نداره قدر خودشو سلامتیشو نمیدونه ... این روزا منم دلم واسه حال خوبم تنگ شده ... آه ... پزشک متخصص ... سختی راه چیزای دیگس ... فعلا به خیلی ها نمیتونم چیزی بگم ... واسه همین گنگ مینویسم ...  برای شفا همه بیماریها دعا کنید ...  یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ...
       یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء         قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت آخر       

کاملا بی ربط: بعد مدت ها دوباره یه آهنگ گوش دادم ... قشنگه ...



( تعداد کل صفحات: 12 )

[ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ]




 

 

ng',di

دلگویه