تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر تصادف

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
صد حیف و دو صد افسوسک
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 20 دی 1392ساعت 03:40
صد حیف و دو صد افسوسک
متعجبم که چرا بی دلیل از نگاهی که بالا سرمان است غافل میشویم ... و با کمال آرامش به چیز هایی دل میبندیم که هیچ ارزشی ندارد ... مثلا همین موجود عجیب و غریبی که دیگران سعید خطابش میکنند ... کلاغ ها میگویند که آنقدر به چیز های فرعی وابسته شده که راه اصلی را گم کرده ... و دوباره همان کلاغ ها گفتند درست شبیه دانش آموز شب امتحانی شده بود که با تمام استرس ها و ترسها کلی نذر و نیاز کرده که دوباره برگردد به آغوش خدا ... اما آلزایمر گرفته این روزها و قولش از یاد میرود ... قرص ها هم به آن بیچاره اثر نمیکند ... دلم برای روز های به هدر رفته میسوزد  ... البته خودش که امروز جلوی آینه ی خانه شان با خودش حرف میزد یواشکی شنیدم که میگفت قرار است دل بکند از تمام دلبستگی های دنیایش و دیگر خودش را محتاج کسی نداند ... اما نمیدانم چرا وقتی سکوت میکندو به فکر میرود اشک در چشمانش جمع میشود ... مثل این که اسراری بین او و خدای وجود داشت ... گیجم، که دیگر دلبستگی ها از چیست که هم محبوبیت دارند و هم تنفر و این را همانی که زیر خاک سرد پنهان است خوب درک میکند...

1+ جدیدا یاد گرفتم هر هفته پنج شنبه ها میرم گلزار شهدا به نیت دایی شهیدم یه چیزی بین مردم پخش میکنم
یه لحظه بود
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 30 مهر 1392ساعت 09:11
استرس
1+ دستاش تانزدیکای صورتش ثابت مونده بود . تنها رنگی که دیده میشد فقط قرمزی رژلب و لاک انگشتاش بود . نه تکون میخورد و نه حرف میزد ...فقط نگاش به جلو بودو مات مونده بود . نگاهمو برگردوندم سمت ماشین خودمون ... خیلی داغون شده بود . خودم تعجب کرده بودمو فکرشم نمیکردم اینجوری شده باشه ... اما بیشتر از این تعجب کردم که چطور اول سمت ماشین طرف مقابل رفتم و به ماشین خودمون توجهی نکرده بودم ... // 2+ همه از یاد برده بودنش و به چیزای دیگه ای فکر میکردن ... یکی دنبال گرفتن شماره و دوستی با اون خانوم بودو یکی دیگه پایین افتاده بودو فقط داد میزدو فحش میداد . صاحب هرسه تا ماشین هم یا داشتن دادو بیداد میکردن یا با تلفن حرف میزدنو ... یه سری هم دنبال مسخره بازی و خندیدن خودشون بودن فقط . اینجا خدا از یاد همشون رفته بودو هیچکس از این که هنوز داره نفس میکشه خداروشکر نکرده بود ... // 3+بعد این که افسر اومدو اون خانوم متوجه شد مقصر ما میشیم نه اون چنان شیر شدو چنان با اقتدار باهامون حرف میزد که انگار نه انگار تا چند لحظه پیش شده بود خود آدم برفی ... فهمیدم بعضی ها حتی لیاقت جمله "اشکال نداره" رو هم نندارن ...  // 4+ خدایا شکرت که یه فرصت دیگه بهم دادی تا اعمالمو درست کنم ... خدایا شکرت که گذاشتی با تن سالم عبادتت کنم ... خدایا شکرت...
 

 

ng',di

دلگویه