تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر حافظ

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 26 مهر 1393ساعت 01:42
ظاهر پرست

یکی تو وبلاگ بچه های جنت فریدونکنار واسمون نظر گذاشته بود "جالبه که هنوز کفن دوستتون خشک نشده ، ولی واسه خوش گذرونی میرید عید دیدنی" . خیلی از این حرف ناراحت شدم ... خیلی دلم میخواست واسه اون نظر یه نظر بذارمو حرفایی که با بغض ته گلوم گیر کرده رو به زبون بیارم ولی ... حیف که خیلی جاها اجازه نداریم یه سری حرفها رو بزنیم ... مثل جلسه چند شب پیش که خیلی حرفها واسه گفتن داشتمو سکوت کردم ... اول از همه از دست خودم ناراحت شدم ... به عنوان کوچیکترین عنصر از بچه های جنت فریدونکنار ، که داشتم از بچه ها عکس میگرفتم باید از شب قبلش برنامه ریزی میکردم که اگه هم دیر رسیدم حداقل یه عکس از دوستای از دست رفتمون آماده کنار بذارم تا همراهمون باشه که به صورت نمادین نشون بدیم این دسته از دوستامون هم همراهمون هستن ... و باز هم به صورت نمادین عکس گرفته بشه تا برای آیندگان بمونه و بگیم که وفاداریم ... ولی هرچی به این فکر کردم که چطور میشد از فاتحه هایی که چه تو دلمون و چه دسته جمعی براشون خوندیم ، یا از دل پر بچه ها واسه جای خالی محمد صادق عکس بگیرم هیچ چیزی به عقل ناقص من نرسید ... از خودم که بگذرم ... بیشتر دلم از این مردم ظاهر پرست گرفته ... به یاد یکی از اشعار حافظ می افتم ... چندتا مصراع بیشتر ازش حفظ نبودم که همونارو زیر لب زمزمه میکنمو خودمو آروم میکنم ... ولی وقتی به یاد قبر اصغر میافتم ... که به ربع ساعت هم نکشید دیدم هیچکس حتی واسه  ... (و باز هم حرف هایی که نمشود نوشت)
1+ به اون نظر ربطی نداره ... اما دل ، خونه ...  2+ آخرین باری که راجب یکی از اشعار حافظ مطلب گذاشتم تو پست " فال حافظ " بود 3+ شعر حافظ که بهش اشاره کردم رو از اینجا بخونید (جالبه)

فال حافظ
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 7 شهریور 1392ساعت 02:27
فال حافظ
یکی از دشوار ترین روزهای زندگیم را امروز سپری کردم. گیج بودم از آینده ای که نمیدانستم چه میشود. با دلی پر از دلشوره و با نگاهی ترسان به سوی خیابان ها قدم نهادم. هم پشیمان بودم و هم گیج که خدایا چرا و چگونه؟؟؟ آیا این هم خود حکمتی دارد یا باز هم قرار است تکرار شود روزگار تلخی که قرا بود فراموشش کنم؟؟!!! همیشه از سر پیچ با سرعت و بی توجه عبور میکردم. اما این بار نگاهم به مرد کهن سالی که گوشه خیابان و با قفس دو پرنده زیبا که در دست داشت و بسته ای از کاغذ های رنگین که جلویشان بود افتاد. به فال حافظی که از گوشه خیابان و اینگونه تهیه کنم زیاد اعتقاد نداشتم و هنوز هم ندارم اما دل را به دریا زدم و برای اولین بار با جان و دل یک فال از او گرفتم .
1+ متن فال در ادامه مطلب
2+ آیا عاقبت من نیز دقیقا همین میشود یا چیزی کاملا متفاوت با این است
3+ دیشب خبردار شدم دقیقا همان خوابی که دیده بودم تعبیر شده،کارم به شدت سختتر شده
4+ خدایا تورا شکر به خاطر تمام لحظه به لحظه زندگیمان ... به امید خودت

 

 

ng',di

دلگویه