تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر خاطرات

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
سر گیجه
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 13 دی 1395ساعت 14:28
خاطرات
سرم گیج و چشمهایم سیاهی رفت. تکیه دادم به میز ولی چون تکیه‌ی فنی و دقیقی نبود، پخش زمین شدم. کشیده می‌شدم توی تاریکی‌ها. اغراق نمی‌کنم‌. البته هیچ چیز اغراق آمیزی در کشیده شدن توی تاریکی‌ها نیست‌. این را برای آنهایی گفتم که فکر می‌کنند من اینجا بیکار نشسته‌ام تا برایشان اغراق کنم. صدای خودم را میشنیدم که داد می‌زد مامان ... و صدای مادرم را شنیدم که نمیدانم چرا داد میزد جان مامااان ... بعد صداها کمتر شد و بقیه‌اش را یادم نیست‌... همین‌ ، تمام اتفاقی که برای من افتاد همین بود :|

 نتیجه اخلاقی: هیچ آدم عاقلی نباید بیست ساعت از یک شبانه روز را آنهم با شکم خالی کار کند (ریا)

منتشر شده در صفحه اینستاگرام عطرگلاب
instagram.com / atregolab
سرتو برگردون ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 6 آذر 1395ساعت 00:33
بغض
 1  یکی از چیزای خیلی عجیب راهپیمایی عظیم اربعین این بود که بین اون همه شلوغی و سرو صدا ، گاهی صدای گریه بچه هایی رو از این همه جمعیت می شنیدی و حتی قیافه ریزه میزه و کوچولوی بچه های گمشده رو تو تاریکی شب می دیدی . یا حتی اگه گریه نمی کردند و چیزی هم نمی گفتن انگار کسی بود که سرتو برگردونه طرف اونی که گمشده و بخواد بری طرفش... آره انگار کسی بود که سرتو برگردونه طرف اونی که گمشده...
 2  در اول مسیر وقتی آقا مهدی دید دست چندتا خانوم وسایل سنگینی هست که دارن اون رو بازحمت حمل میکنن ، من رو حل داد تا بهشون کمک کنم و خودش رفت بار سنگین‌تری که جلوتر از ما بود رو برداشت
 3  در ادامه راه یه لحظه چشم های گریون پیرزنی که حاصل از گم شدن بود حواسم رو به خودش جلب کرد که با همه غم درونش ، وقتی دید چند جوون ایرانی به دادش رسیدن و تصمیم گرفتن اون رو به ایران و به خونه خودش برگردونن نقطه امیدی در چشمهای اون موج زد ،
 4  در جایی دیگه ، یکی انگار توی مخم می خوند که هی باید زمینو نگاه کنم . چشام رو زمین بود. توی خیسی زمین یه شاپرکو دیدم که به پشت افتاده و تقلا میکنه
 5  همون حرفی که اول زدم ... انگار تا خبری میشه ، کسی هست که میگه سرتو برگردون ... مثل همون کسی که  شب آخر درحالی که تو حرم ارباب بودیم ، و در مسیر مقام حضرت علی اکبر ، یکی پیدا شد که سرش رو برگردونه و انگار متوجه شده باشه بی جا و مکان موندیم ، بهمون آدرس دقیق داده که یه جایی پر از امکانات خوب هست که قسمت شما شده بیاید اونجا استراحت کنید ...
 6  حالا که یادم افتاده ، بغض غریبی گلوم رو گرفته ...
روزی فقط رویا...
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 1 آذر 1395ساعت 11:40
تسبیح - زیارت

زیارت برایمان
روزی شنیدنی بود
روزی خواندنی
روزی دیدنی
و روزی فقط رویا... فقط خاطرات شیرین ...
اما حالا لحظاتی است
که از کربلا بر گشته ام
و حس "آدم" را تجربه می کنم
زمانی که از بهشت اخراج شد
و پایان سفر کربلا من
آغاز سفر کربلای توست
آری کربلا سفری است
که آغاز و پایان ندارد
شروع یک روز خوب (یک ورق از دفتر خاطرات)
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 24 بهمن 1394ساعت 00:04
گلزار شهدای تنکابن

بیدار موندنای رویایی بعد نماز صبح و یک ساعت وقت اضافه اجباری که بهم هدیه شده بود و هوای خیلی خوبی که تو زمستون کمتر گیر میاد، همشون دست به دست هم داده بودن تا حس و حال قدم زدن به سرم بزنه . رفتم به سمت آرامگاهی که مطمئن بودم درش همیشه بازه. البته در ورودی اصلی باز بود؛ اما در ساختمان مسجد، بسته بود ... مادر پیری آهسته آهسته به کمک عصای چوبی دستش خودشو به قبر پسر شهیدش رسونده بود و همونجا رو قبر پاهاشو باز کرد و نشست... . و دو مرد میانسالی در‌حال گپ زدن با هم بودن ... یکی از اونها ماجرایی رو تعریف میکرد که بسیار هیجانی بود و من همینطور که قدم به قدم از کنارشون عبور میکردم ، قدم هام رو آهسته کردم تا بیشتر، از اون ماجرای شنیدنی که با صدای بلندی هم حرف میزد بشنوم ... کم کم داشتم فاصله میگرفتم ازشون که متوجه شدم این ماجرا به شدت برام آشناست ... دقیقا مثل همون صدا که برام آشنا بود ... برای این که مطمئن بشم ، همون حالت که پشتم بهشون بود خودمو با گوشی مشغول کردم که انگار دارم از گلزار عکس میگیرم ولی ... انگار معجزه شده بود ... یه لحظه حرفاشون به بحث فریدونکنار رسید و پشت سرش اسم دوستم و بلافاصله   اسم من برده شد ... برگشتم نگاشون کردم ... آره خودش بود ... اونم نگام کرد ... جفتمون خندیدیم ...

+ عکس: همان لحظه، همان روز، همان ساعت ، همان حس... 

(گلزار شهدای شهرستان تنکابن)

از سر کار بر میگردم خونه
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 15 تیر 1394ساعت 09:34
منگ
از سرکار بر میگردم خونه ... دلم به شت درد میکنه ... سرم هم همینطور ... امروز خیلی خیلی هوا گرم بود ... یه ساعت بیشتر وقت ندارم ... با این که دکتر گفته به هیچ عنوان نباید فعالیت سنگین داشته باشم و نباید زیر آفتاب بمونم ... اما ... هعی ... هوس یه لیوان آب سرد کردم ... اما از گلوم پایین نمیره اصلا ... دلم به شدت درد میکنه ... دلم به شدت تنگ شده ... میرم یه مقداری استراحت کنم ... لامصب چشمامم درد میکنه ... و از درد اون نمیتونم بخوابم ... حرف استاد مدام تو سرمه ... میگفت "تا  عمر داری در برابر کسی که به خودت علاقه مند کردی مسئولی " حرفشو برعکس میکنم ... کارای محمد میاد تو سرم ... از خودم بدم میاد ... یکی ... دوتا ... سه تا ... به گفته خودش هر هفته چندتا ... خدایا ... نمازامم دیگه مثل قبل نیست ... فکرمو چنان مشغول خودمو دیگران کردم که ... اه ... لعنت بر این زندگی که ... لعنتی ... زنگ زدم به یکی واسه راهنمایی ... میگفت یه استغفار کنه همه چی حله ... مرگ بر من‌ و من کردن هایی که زندگی ها رو خراب میکنه ... پس آرزوهای زهرایی که الان زندگیش رو هواست چی میشه ... امیر ... امین ... داوود ... محمد ...  محمد ... محمد ... و خدا بگم چیکارت کنه محمد که منو حیرون این روزهای خودت کردی
یه ساعتی هم که وقت داشتم گذشت ... از اول تا آخرش رو فقط داشتم فکر میکردم ... خستم ... ولی باید برم ... امروزم نشد استراحت کنم ... باید یادم باشه ... در برابر کسایی که دوستشون دارم مسئولم ... مثل تو ، تویی که هستی ولی نیستی ... مثل محمد ... مثل مامان ...
1+اوه خدای من ... تقریبا سیصد روز از تاریخ انقضای این متن میگذره و من تازه امروز منتشرش کردم ...
2+ دغدغه های من چه زود تغییر میکنه گاهی...
3+خاطره ای منتشر نشده در انبار مرکزی دلنوشته های من ، دفترم / همین دلگویه امروز

من بی تو هیچم
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 30 اردیبهشت 1393ساعت 01:14
نجوم
از بچگی دلم میخواست منجم بشم... واسه همین تا اسم ستاره و آسمون و سیاهی و آبی و قرمز و زرد و خیلی چیزای دیگه رو میشنیدم هوایی میشدم ... تقریبا یک نصفه شب ... تنها تو خونه ای بودم که قرار بود تا فردا بعداز ظهرش کسی درو به روم باز نکنه ... عادتم بود که هر شب حداقل یه صفحه از قرانو با معنیش بخونم ... اما این دفعه بدون رعایت ترتیب شروع کردم به خوندن یکی از آیات قرآن ... خیلی عادی گذشتم ... معنیشو که خوندم باعث شد تا صبح بیداری بکشمو تو فکر فرو برم ... آیه سی از سوره انبیا ... یکی از بزرگترین کشفیات چند دهه اخیر رو به زبون ساده بیان کرده بود ... اونم هزار و چهارصد سال پیش ... واسه اولین بار یه حس عجیب وجودمو گرفت ... دلم میخواست فریاد بزنم ...
سال نامه 92
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 16 اسفند 1392ساعت 11:28
دفترمیه نگاه به دفترم میکنم ... دفتری پر از خاطرات عجیب و غریب ... خودم تعجب میکنم از این همه ابهامی که تو هر ورقش موج میزنه ... امسال خیلی عجیب وارد شغلی شدم که بهم یاد داده بودن حتی نگاه کردن بهش خطرناکه درحالی که الان شده کار اجباری هرروزم ... امسال از کسی متنفر شدم که یه زمانی سنگ صبور میدونستمش و باکسی دوست شدم که در اولین برخورد بدترین دعوا رو باهاش کرده بودم ... امسال مسئولیت سنگینی رو قبول کردم که بعضیا اونو عار میدونن درحالی که برای من بزرگترین افتخاره ...  امسال با یکی از تبریز آشنا شدم و خیلی چیزا بهش میگم ولی اصلا آروم نمیشم درحالی که پیش آقا مهدی هیچی نمیتونم بگم ولی خیلی آروم میشم ... امسال بدترین و سخت ترین تجربه رو تو زندگیم داشتم و نمیخوام قدیمی ترین دوستمم همچین تجربه ای رو داشته باشه ولی حیف که گوش شنوا نداره ... اوایل امسال عروسی خواهرم بودو رسیدن دونفر به همدیگه درحالی که اواخرش خیلی از آشناهامونو به طور خیلی عجیبی از دست دادیم ... شیش ماه اول امسال هر روزم رو با آقای رنجبر میگذروندم درحالی که شیش ماه دومش رو هرکاری میکنم نمیتونم ببینمش ...
1+ از این روایت ها خیلی خیلی زیاد دارم ... مثلا بلاخره امسال بهترین سفر عمرم رو رفتم ... یا این که بهترین رتبه رو تو کنکور آوردم و نرفتم دانشگاه ... یا این که از شعر بدم می اومد ولی اولین شعرمو هم گفتم ... و خیلی خیلی خیلی چیزای دیگه که فقط میتونم بگم یه وقتایی باید گذاشتو گذشت ... اما... 93 رو باید ساخت...
2+ ادامه دارد ... در پست بعدی ...
اتوبوس شب
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 3 دی 1392ساعت 10:33
همسفر
1+ سرمو بر میگردونمو به عقب نگاه میکنم ... چند تا از بچه ها خوابیدنو چند نفری هم دارن میگن و میخندن ... یه سه چهارتایی هم از پنجره خیره شدن به آسمون تاریکی که چند ساعتی تا صبحش بیشتر نمونده ... خانومی که رو صندلی بغلی نشسته هنوزم داره بهم نگاه میکنه ... خیلی دلم میخواست یه تیکه ای بهش بندازم تا بهش بر بخوره و روشو برگردونه یه طرف دیگه ولی از اونایی که پشتم بودن خجالت میکشیدم ... به زور و با کمک چند نفر دیگه عقب یه صندلی گیر میارمو میرم عقب پیش بچه های خودمون میشینم ولی شرایطش اصلا خوب نبود چون هم خیلی گرم بودو هم بچه هایی که میخواستن بخوابن واسشون سخت میشد و هم این که من احتیاج به خلوتی داشتم تا یکم به گذشته پر از سیاهی اعمالم فکر کنم ، تو دوراهی موندم و باید از بدو بدتر یکی رو انتخاب میکردم ... مجبور شدم دوباره برم همون جلو بشینمو چاره ای نبود جز تحمل اشعه های نگاهه هیزی که داشت پوستمو میسوزوند ... تاحالا نشده تو اتوبوس خوابم ببره و نمیتونم چشمامو بیشتر از چند دقیقه رو هم ببندم . تنها دلخوشیم به همون هر چهل دقیقه درمیون یه بار سرزدنای آقا مهدی به راننده بود که یه لبخندی هم به من میزدو یه شوخی همیشگی که عاشق همین کارای انرژی دهندشم ... و بیشتر خندم میگرفت از نگاه متعجبش از بیدار بودنام ... نزدیک اذان بود که گوشیم کاملا خاموش شده بودو منم دیگه تنها سرگرمیمو از دست داده بودم ... خیره به خیابون شدم دوباره
2+ داشت از کنارم دوباره رد میشد که پرسیدم : آقا مهدی نماز؟؟ جواب داد تا پنج دقیقه دیگه میرسیم یه نماز خونه ... خیلی خوشحال شدم ... یاد نوروز 90 افتادم که منو خواهرم تو ماشین از درد پا داشتیم غر میزدیم(البته اون بیشتر) که تا اسم نماز و پیاده شدنو شنیدیم کلی ذوق کردیم که دوباره پاهامونو یه استراحتی میدیم ... یه دفعه دلم واسه خواهرم و مادرم و مخصوصا مهدیه تنگ شد ... کسایی که خیلی اصرار کردم با من تو این سفر باشن ولی نشد ... نگاهی به خانوم بغل دسستیم میکنم ... خدارو شکر مثل این که خیلی وقت بود خوابیده ...
3+ آقا محمد امین امام جماعت شده بود ... خدایی با این که واسه وضو گرفتنون یه سری چیزای دیگه مشکلاتی داشتیم که هرچند بازم بهونه ای بود واسه خندیدن های بجه ها ولی بازم یکی از قشنگ ترین نمازامو اون صبح خوندم ... سوار ماشین شدیم ... حرکت کردیم ... خیلی وقته که عاشق طلوع شدم ... دیدن چیزی که به آدم امید میده و آدمو یاد زندگی دوباره میندازه واقعا لذت بخشه ... هوا ابری بود ولی بازم دیدن قرمزی آفتاب که بین ابرا مثل جوهری توی آب پخش شده بود واقعا حسی تکرار نشدنی برای من بود که خیلی دوسش داشتم ... بچه ها غیر چندتایی بقیه همه بیدار بودن ... نزدیکای ساعت هفت بود که رسیدیم...
4+ احتمالا ادامه دارد ... اگر عمری باشد ...
5+ مدتی نیستم ... جواب خیلی از نظرات خصوصی رو هم بعدا میدم ... یا حق
کاش که نمی رسیدیم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 5 شهریور 1392ساعت 05:06
دفترم,راه برگشت
کل روز فعالیت کرده بودیم و خسته و کوفته واسه برگشت سوار ماشین شدیم.فکر میکردم بازم مثل راهِ رفت که فقط میگفتیم و میخندیدیم الان هم لابد همونجوری میشه؛غروب بود ...جمعه بود... نمیدونم چیشد ولی علیرضا با اون صدای آرومو دلنشینش شروع کرد به خوندن؛همون بیت اول رو که خوند همه هوایی شدن. اسم امام زمان حال همه رو عوض کرد. دلم از مدت ها پیش گرفته بود؛ شاید واسه همینم باشه که یه وقتایی ناخودآگاه و بی اختیار اشک میریزم،وقتی بدونی برای چندمین بار موقعیتی واسه رفتن به مشهد جورشده ولی بازم فقط تویی که نمیتونی بری آتیش به جونت میزنه ... فکر کردن به این که چرا آقا نمیخواد پا تو شهرش بذاری و تاکی باید منتظر جوابش باشی داغون میکنه آدمو . محمد هم خیلی خوب خوند.صدای گریه های بچه ها مخصوصا محمدامین منو به خودم آورد که تنها من نیستم که دلم گرفته.گریه های من همیشه بیصداست در حالی که اون از ته دل گریه میکرد.خوش به حالش که این قدرتو داره تا خودشو راحت خالی کنه.شایدم واسه همینه که همیشه آرومه، چقدر دلم میخواست این فضا تا صبح ادامه داشت ولی حیــف که رسیدیم و رسیدیم ... کاش که نمیرسیدیم
برای پدر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 6 فروردین 1392ساعت 08:50
پدر

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود...
اما پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ،میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره
اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
امسال فهمیدم که پدرم چقدر پیر شده...
به سلامتی هرچی پدره..

خیلی به پدرم بدی کردم و خیلی وقتا ممکنه به خاطر گوش ندادن به حرفاش ناراحتش کرده باشم ولی من تازگیها فهمیدم که چقدر پدرمو دوست دارم به اندازه ای که حتی خودشم باورش نمیشه . امسال تصمیم گرفتم هرچی بگه بگم چشم و هر کاری بخواد براش انجام بدم . از خدای خوبمم میخوام منو ببخشه و تو این راه کمکم کنه تا دل پدرو مادرم ازم راضی باشه



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 

 

ng',di

دلگویه