تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر خدا

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
بگذار و بگذر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 19 خرداد 1394ساعت 10:02
بگذار و بگذر
کاش از سکوت های در هم آمیخته میگذشتیم و به آنسوی نادیده ها و ناشنیده ها سفر میکردیم . آنسویی که هر دمش شوق و طراوتی دگر است.هر قدمش روشنایی تازه ای به حیات آدمی می افکند. . و فقط اندکی از "من" رد شدن میخواست تا بدانچه هرکسی را باید رسیم، و ما نیز به والا هدفمان دست یابیم. . اما دریغ از لحظه ای درنگ بر سر خود و آنچه را عبد گشته ایم. . واقعا چیست یا چه چیزهایی است آنان که لایق تنها گذرند، بدون اندکی نظر؟! .  کاش متوجه بودیم به آنچه مرتکب میشویم و اینقدر از رهایی ها سرخوش نبودیم...کاش...

آقای ماه1+ از آقای ماه
2+  کاش از سکوت های در هم آمیخته میگذشتیم و به آنسوی نادیده ها و ناشنیده ها سفر میکردیم
3+ میگذارم و میگذرم ... کربلا کربلا ما داریم می آییم ...
4+ و بسیار است حرف هایی که نمیشود نوشت ... به چهره آقای ماه نگاه کن ...

تو امشب نیستی و یک جور دیگر میشود حالم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 07:12
تو امشب نیستی ... یک جور دیگر میشود حالم
مثلا اینكه بعد از یک مدت نسبتا زیادی به گوشی مبارکت سر میزنى و از بین این همه پیام های الی ماشالله زیادش ، حتی یك متن خشک و خالی "حالت چطوره؟"و یا مثلا "کِجِه دَری ریکا" نمى بینى ، شاید براى این است  كه چشم باز كنى و معناى دنیاى واقعی اطرافت را هم ببینى تا بیدار شوی و بفهمى که زنده ای و یادت نمی کنند ... وای به روزی که جان به جان آفرین هم  تسلیم کنی .
هیچ کجای حرفم ، بحثِ ناراحت شدن نیست، حرفم این است كه ما آدمها گاهی دنیاى خودمان را بعضا فقط از زاویه‌ى تخیل مجازی خود مى نگریم و این شاید خیلى بد است ... و بد تر این که توقعاتمان هیچ گاه کم هم نمیشود که نمیشود ... خدا به ما رحم کند و انشالله چشمانمان باز شود رو به چیز هایی که نمیخواهیم باور کنیم ...
  • باز هم خدا را شکر که دوستان خوبمان هیچ گاه پیام نمیدهند تا حالمان را بپرسند ... در عوض خودشان مستقیما وارد خانه میشوند تا به قول خودشان از نزدیک خوش و بش کنیم  ... به سلامتی هر چی دوست خوبه ... صلوات ...
  • دوازدهمین و آخرین بیست و ششم سال هم آمد ... چقدر حس عجیبی دارم این شب ها
  • تصویر : شهدای شهرستان فریدونکنار "جمعی از دوستان واقعی که در حقیقت دنیای خود بهترین بودند"
  • عنوان از حسین خوش صحبتان
رنگین‌کمان شب
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 17 آذر 1393ساعت 23:59
رنگین کمان
در حالی که تو به فراموشی از گناه آبان به سر میبری ... من نیمه های شبم را ... در قلمرو خاص خودم که گاهی به من تعلق دارد و گاهی به تو ... به داشته ها و نداشته هایمان می نگرم ... کتاب هایم ... صحیفه ام ... قرآنم ... دفترم ... خودکار بیک مشکی ام  ... که بگویم آری درست است ... من  لحظه به لحظه ... نفس به نفس یاد توام ...  رو به قبله مینشینم ... خسته و با حالی عجیب ... از ته دل مینویسم ... انت فی قلبی حبیب ... و مینویسم امشب که قرار است باران ببارد من خوشبختم ...  و من خوشبختم که اتاقم پنجره‌ای بزرگ دارد تا نیمه های شب ، باران را نفس بکشم ... و خدایا هزار مرتبه تو را شکر ... انگار قاصدکی برای رنگینکمان شبم ، بهانه پرواز دارد ... خدایا تو را واقعا شکر ...
  1. پستی که در کمال احترام تمامش را سانسور کردیم
  2. بی‌ربط نوشت: درابعاد این عصر خاموش ... من ازطعم تصنیف ... در متن ادراک یک کوچه تنهاترم ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ... صدا کن مرا ... صدای تو خوب است ...
اشتباهات دوست داشتنی
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 6 آذر 1393ساعت 00:05
دومینو
مادری دارم که اهل یکی از روستاهای آمل است ... و کمی هم بی سواد ... در این حد که موقع شماره گیری چهار رقم آخر تلفن ، به جای فشار دادن عدد 2 اشتباهی 5 را میگیرد و همین میشود شروع یک داستان جالب ... خانومی که جواب مادرم را از کیلومتر ها آنطرف تر میدهد دقیقا همنام کسی است که مادرم با او کار داشت ... حال تصور کنید که این دو با این که میدانند تماس اشتباهیست ، مدتی با هم صحبت میکنند و در بین همین صحبت‌ها هم مشخص میشود که این دو از اقوام بسیار دور هم هستند و... ، نتیجه این تماس هم این میشود که من چند دوست جدید پیدا کنم ... مهمانی رفتن و مهمان داشتن در خانواده  زیاد تر شود ... کمی به فکر گذشتگان و اموات و یادگاری ها و آلبوم عکس های واقعا دیدنی هم بیافتیم و از همه مهم تر این که یک دختر خانوم با یک آقا پسری در همین مهمانی رفتن های دوطرفه کارشان به ازدواج میکشد و خدارا شکر امروز یک بچه هم دارند و به نظر میرسد که خوشبخت هم باشند ...
شاید آن لحظه که مادرم در حال مکالمه با آن خانوم پشت خط بود ، هیچ کس حتی خودش هم چینین تصوری را نداشت که در آینده چه اتفاقات نیکی از پس این اشتباه بیرون بزند ... دقیقا مثل فوتبال امروز ... که هرچه ما خطا میکردیم و به جای آن که تیم مقابل با استفاده از این خطا به دروازه ما حمله کند و گل بزند ، نتیجه حمله اینچنین میشد که توپ در دروازه خودشان مینشست 2 ... به همین راحتی ... درضمن بسیار هستند کسانی را که مادر خود میدانم ... و آنان مرا فرزند خود
  1. با خودم میگویم ، تا به حال چه قدر موقعیت ها را ناخودآگاه خراب کردم که از قضا بعد همان اشتباه اتفاق های خوبی رخ داد ولی من بیخیال از کنار آن گذشتم ، حتی بدون آن که شکر گذار حکمت های خدای متعال باشم؟؟؟
  2. هدفم از نوشتن بند دوم این بود ... که گاهی دیگران منتظر مینشینند تا خطایی از ما ببینند و با تمام قدرت به ما حمله کنند ... هرچند خدا همیشه هوای بنده های خود را دارد ... مراقب خود باشیم ...
این جسم به ظاهر مظلوم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 30 آبان 1393ساعت 02:19
سید محسن میرانی
طبیعتاً وقتی از خوبی‌ها دور بشوی طبق قانونی که خدای متعال حاکم کرده است ، نمی‌توانی در لحظه‌ای که دوست داری و می‌خواهی ، توقع داشته باشی همه چیز خوب پیش برود و اتفاق های خوب به سمتت موج بزنند . محرم امسال هم دارد میگذرد تا تمام شود مثل همه‌ی سال‌هایی که آمدند و آخرش گفتیم : آی! چه زود گذشت! هرچند که سال دیگری هم هست تا شروع شود ، ولی دلهره دارم از همه‌ی محرم هایی که شروع شدند و وقت شروع‌شان هزارجور قول و قرار و برنامه داشتیم ولی حتی یکی از آنها هم عملی نشد!... ترسم از این است که سال های بعد هم این تجربه ها را فراموش کنیم و امان از روزی که یک اشتباه دوبار که نه ، چند بار تکرار شود ... خیلی دوست داشتم محرم امسال همین‌جوری که می‌افتیم به جان گلزار برای گلزار‌‎تکانی و بدرقه و آماده کردن فضا ، کمی هم بیافتم به جان خودم برای خودتکانی ... نمیدانم در رفت و آمد این ماه زیبا ب این وضع خرابی که برای خودم درست کرده ام ، در کدام هفته ، در کدام روز ، در کدام ساعت و در کدام دقیقه قرار است من به تو برسم؟... ماهی که تا چند روز دیگر تمام میشود و معلوم نیست این جسم به ظاهر مظلوم ما ، محرم سال آینده را خواهید دید یا نه ...
  1. تصویر: سید محسن میرانی ... محرم 1389 ... سال هایی که گذشت ... سال هایی که میگذرند ...
یه لحظه بود
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 30 مهر 1392ساعت 09:11
استرس
1+ دستاش تانزدیکای صورتش ثابت مونده بود . تنها رنگی که دیده میشد فقط قرمزی رژلب و لاک انگشتاش بود . نه تکون میخورد و نه حرف میزد ...فقط نگاش به جلو بودو مات مونده بود . نگاهمو برگردوندم سمت ماشین خودمون ... خیلی داغون شده بود . خودم تعجب کرده بودمو فکرشم نمیکردم اینجوری شده باشه ... اما بیشتر از این تعجب کردم که چطور اول سمت ماشین طرف مقابل رفتم و به ماشین خودمون توجهی نکرده بودم ... // 2+ همه از یاد برده بودنش و به چیزای دیگه ای فکر میکردن ... یکی دنبال گرفتن شماره و دوستی با اون خانوم بودو یکی دیگه پایین افتاده بودو فقط داد میزدو فحش میداد . صاحب هرسه تا ماشین هم یا داشتن دادو بیداد میکردن یا با تلفن حرف میزدنو ... یه سری هم دنبال مسخره بازی و خندیدن خودشون بودن فقط . اینجا خدا از یاد همشون رفته بودو هیچکس از این که هنوز داره نفس میکشه خداروشکر نکرده بود ... // 3+بعد این که افسر اومدو اون خانوم متوجه شد مقصر ما میشیم نه اون چنان شیر شدو چنان با اقتدار باهامون حرف میزد که انگار نه انگار تا چند لحظه پیش شده بود خود آدم برفی ... فهمیدم بعضی ها حتی لیاقت جمله "اشکال نداره" رو هم نندارن ...  // 4+ خدایا شکرت که یه فرصت دیگه بهم دادی تا اعمالمو درست کنم ... خدایا شکرت که گذاشتی با تن سالم عبادتت کنم ... خدایا شکرت...
مسیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 11:48
مسیر
نه میشه بیخیال بود و نه میشه خودمو درگیرش کنم .یه سری دنبال یه راه چاره میگردنو یه سری هم جز نا امید کردن کار دیگه ای بلد نیستن .این وسط یه افرادی هم هستن که فقط میگن اشکال نداره .درحالی که هیچکدومشون از آینده ای که برام در نظر گرفته شده خبر ندارن .راه واسه رسیدن زیاده و مهم اینه که از کدوم راه به سلامت به مقصد برسم .همش تو فکر این راهم .راهی که بعدا از انتخابش پشیمون نشم . راهی که اگه سر از یه پرتگاهی در آورد یکی باشه دستمو بگیره.بعضی از راه ها بن بسته و به جایی ختم نمیشه . بعضی از راه ها هم پستی و بلندی و سنگ زیاده داره و منم که کفشی با اراده آهنین پام نکردمو مطمئنا تو این راه آسیب میبینم . یه راه هست که اولش نوشته  صبر و توکل به خدا  و یه راه دیگه هم که سیم خاردار زده و جلوش نوشته جاده در دست تعمیر و معلوم نیست کی بتونه خواسته هامو برآورده کنه . خدایی موندم کدوم راهو باید انتخاب کنم .فعلا تو چهار راهی که فقط راه صبر و توکلش نظرمو جلب کرده گیر کردمو منتظر وایسادم .منتظر وایسادم چون نمیدونم صبرم باید تا کی ادامه داشته باشه .از اون طرف هر لحظه ممکنه این سیم خاردار ها رو بردارنو من دوباره از غافله عقب بمونم .از راه های خراب و فرعی هم شاید بشه به اونجایی که میخوام رسید ولی تا بهش فکر میکنم دست و پام میلرزه .میترسم از این که کاری کنمو خدای خودمو برنجونم ... خداکنه مسیرم رو به صعود باشه نه سقوط...
+خدایا حرف که باهات زیاد دارم ... ولی روی حرف زدن ندارم ...
 

 

ng',di

دلگویه