تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر دلنوشته

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
رفیقم نیمه ی راه است و من در خاک ایرانم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 21 آبان 1395ساعت 23:18
اربعین
دورتا دورم را پر از کتاب میکنم و خودم مینشینم وسطش، میخواهم دلهره هایم رهایم کنند. منتها نمیشود . هرکلمه خیال است . خیالی که مرا به هزار کیلومتر آن‌سوتر می رساند. خیالی که مرا گرم میکند و بعد یکهو همه جا تاریک میشود . چیزی می آید و می افتد روی گرمی خیالاتم . می افتد درست میان دوست داشتنی که دارم با دست راستم هجی میکنم کف آن دست دیگرم ... من شده ام یکی در برابر سه ... آن روبه‌رو ، عکس حرم خیره نگاهم میکند ... این غافله عزم کرببلا دارد
لبخندی بر روی پل صراط
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 14 اردیبهشت 1395ساعت 18:42

یادم می آید یک بار مرا #دعوت به حق السکوت کردی و من با این که مجبور شدم #فریاد های پشت #لب و دندانم را در بغضم فرو کنم و قورت دهم ... اما تو آخرش هم ادای دین نکردی و حقم را ندادی ... چقدر بی معرفت بودی ... نه؟
#آرزو میکنم بمیری ... و آرزو میکنم بمیرم ... و اسرافیل زودتر شیپور بزند و همه بمیرند و بعد از کلی ماجرا ، تویی که هیچگاه نداشتمت را در پل #صراط پیدا کنم . که حتی اگر تو مرا ببخشی من ، حلالت نمیکنم تا حقت را کامل بپردازی و تا همیشه در کنارم بمانی ... .
 #سعید_حاجی_خانی
1- قسمتی کوتاه ، از یک دلنوشته LOVE و بی مخاطب ، که حتی یادم نمی آید در چه تاریخی آن را نوشته ام
2- این پست ابتدا در اینستاگرام بنده قرار گرفته است

یک روز‌دیگر میشود یک سال ... بیستم دی ماه ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 18 دی 1394ساعت 04:10
بیسیم چی
بی وجدان ... مگر خودت نبودی که همیشه در گوشه به گوشه کتابها و سررسید و دفتر و هرکاغذی که  از دلگویه ها به دستت میرسید ریز ریز مینوشتی: جهان ِ منطقی ام ، اتفاق می خواهد..."؟ ... خب ... پس حالا هم مرررد باش و رو به روی این اتفاق ِ نامنطقی ، محکم و صبور بایست! ... باید کوه باشی ... سعید ...
++ تصویر : یک بیسیم وقتی بر زمین می افتد که بیسیمچی مُرده باشد ...  قطع ارتباطات دلگویه هم ... به همین منظور است ...

ماندنی نیست ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 17 آذر 1394ساعت 14:09

چراغ - فانوس

همانطور که به پهنای تاریک بی ستون این سقف مینایی مینگرم، هر از گاهی نقطه ای ،روشن ، خاموش ، و دوباره روشن میشود. ساکن نیست و به سرعت میگذرد. گویی نگاهی میکند مرا و دلم را میرباید و گذر میکند. اما چشمانم پی اش میمانند... و تا مدتی به دنبالش میروند و وقتی گمش میکنند، چشمه ای زلال میشوند و از روی گونه هایم و به زمین می افتند و میان خاک غوغایی برپا میکنند...

هربار که دلم میگوید چشم هایت را ببند تا ببینی و نبینی، تا پلک هایم را به بستن وادار میکنم، باری دگر جرقه ای از آسمان مبهوتم میکند. جرقه ای گزرا.... اما نمیدانم چرا هیچکدام نمیمانند.نمیمانند تا باقی زندگیمان را به یکدیگر بنگریم و سرمست خوشی های همیشگی باشیم... نمیدانم چرا دست به هرسو میبرم،نمیشود..ماندنی نیست...شدنی نیست...!

آقای مهربان ... آقای ماه ... 

برچسب ها : دلنوشته,خدانوشت,
از سر کار بر میگردم خونه
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 15 تیر 1394ساعت 09:34
منگ
از سرکار بر میگردم خونه ... دلم به شت درد میکنه ... سرم هم همینطور ... امروز خیلی خیلی هوا گرم بود ... یه ساعت بیشتر وقت ندارم ... با این که دکتر گفته به هیچ عنوان نباید فعالیت سنگین داشته باشم و نباید زیر آفتاب بمونم ... اما ... هعی ... هوس یه لیوان آب سرد کردم ... اما از گلوم پایین نمیره اصلا ... دلم به شدت درد میکنه ... دلم به شدت تنگ شده ... میرم یه مقداری استراحت کنم ... لامصب چشمامم درد میکنه ... و از درد اون نمیتونم بخوابم ... حرف استاد مدام تو سرمه ... میگفت "تا  عمر داری در برابر کسی که به خودت علاقه مند کردی مسئولی " حرفشو برعکس میکنم ... کارای محمد میاد تو سرم ... از خودم بدم میاد ... یکی ... دوتا ... سه تا ... به گفته خودش هر هفته چندتا ... خدایا ... نمازامم دیگه مثل قبل نیست ... فکرمو چنان مشغول خودمو دیگران کردم که ... اه ... لعنت بر این زندگی که ... لعنتی ... زنگ زدم به یکی واسه راهنمایی ... میگفت یه استغفار کنه همه چی حله ... مرگ بر من‌ و من کردن هایی که زندگی ها رو خراب میکنه ... پس آرزوهای زهرایی که الان زندگیش رو هواست چی میشه ... امیر ... امین ... داوود ... محمد ...  محمد ... محمد ... و خدا بگم چیکارت کنه محمد که منو حیرون این روزهای خودت کردی
یه ساعتی هم که وقت داشتم گذشت ... از اول تا آخرش رو فقط داشتم فکر میکردم ... خستم ... ولی باید برم ... امروزم نشد استراحت کنم ... باید یادم باشه ... در برابر کسایی که دوستشون دارم مسئولم ... مثل تو ، تویی که هستی ولی نیستی ... مثل محمد ... مثل مامان ...
1+اوه خدای من ... تقریبا سیصد روز از تاریخ انقضای این متن میگذره و من تازه امروز منتشرش کردم ...
2+ دغدغه های من چه زود تغییر میکنه گاهی...
3+خاطره ای منتشر نشده در انبار مرکزی دلنوشته های من ، دفترم / همین دلگویه امروز

نظرسنجی
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 13 دی 1393ساعت 05:38
نظرسنجی
همیشه برای ارائه یک نظرسنجی در فضای مجازی تا بینهایت موضوع وجود دارد . دقیقا مثل بعضی وبلاگ هایی که با هدف نظرسنجی ایجاد شده‌اند که الا مشاالله از هرچیزی مثل رنگ و مدل موی سر ، بهترین گوشی ، بهترین چهره جذاب ، بهترین بازیگر و هرچیز که فکرش را کنید یک سوژه ساخته‌اند برای کسب بازدید و نظرات بیشتر . اما چیزی که از اول برای ما یک دغدغه بوده در ارائه یک نظرسنجی ، این بوده که سوالی مطرح شود تا فکر افراد را حداقل برای چند لحظه به خودش درگیر کند ؛ نه این که مثل خیلی از نظر سنجی ها افراد بدون حتی لحظه ای فکر کردن و فقط از روی غریزه یک گزینه را انتخاب کنند و بعدش هم خداحافظ
الان واقعا خوشحالم که با این همه مدتی که از آغاز نظرسنجی گذشته است ولی همین 273 نفری هم که در نظر سنجی شرکت کرده‌اند حداقل برای چند لحظه به سوال و جوابش فکر کرده‌اند . یعنی خوشحالم که توانسته ایم کاری انجام دهیم تا این افراد برای لحظه ای به جان دادن و تاریکی عذاب قبر و یا به نتیجه اعمال خود و چیزهای دیگر فکر کنند . اگر واقعا لحظه ای فکر کردن بهتر از چند سال عبادت باشد ، خوشحالم که دلگویه بهانه ای بوده برای این ثواب ها ...
  1. اگه ممکنه واسه مهدی یار ما هم دعا کنید ... عکس
این جسم به ظاهر مظلوم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 30 آبان 1393ساعت 02:19
سید محسن میرانی
طبیعتاً وقتی از خوبی‌ها دور بشوی طبق قانونی که خدای متعال حاکم کرده است ، نمی‌توانی در لحظه‌ای که دوست داری و می‌خواهی ، توقع داشته باشی همه چیز خوب پیش برود و اتفاق های خوب به سمتت موج بزنند . محرم امسال هم دارد میگذرد تا تمام شود مثل همه‌ی سال‌هایی که آمدند و آخرش گفتیم : آی! چه زود گذشت! هرچند که سال دیگری هم هست تا شروع شود ، ولی دلهره دارم از همه‌ی محرم هایی که شروع شدند و وقت شروع‌شان هزارجور قول و قرار و برنامه داشتیم ولی حتی یکی از آنها هم عملی نشد!... ترسم از این است که سال های بعد هم این تجربه ها را فراموش کنیم و امان از روزی که یک اشتباه دوبار که نه ، چند بار تکرار شود ... خیلی دوست داشتم محرم امسال همین‌جوری که می‌افتیم به جان گلزار برای گلزار‌‎تکانی و بدرقه و آماده کردن فضا ، کمی هم بیافتم به جان خودم برای خودتکانی ... نمیدانم در رفت و آمد این ماه زیبا ب این وضع خرابی که برای خودم درست کرده ام ، در کدام هفته ، در کدام روز ، در کدام ساعت و در کدام دقیقه قرار است من به تو برسم؟... ماهی که تا چند روز دیگر تمام میشود و معلوم نیست این جسم به ظاهر مظلوم ما ، محرم سال آینده را خواهید دید یا نه ...
  1. تصویر: سید محسن میرانی ... محرم 1389 ... سال هایی که گذشت ... سال هایی که میگذرند ...
من بی تو هیچم
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 30 اردیبهشت 1393ساعت 01:14
نجوم
از بچگی دلم میخواست منجم بشم... واسه همین تا اسم ستاره و آسمون و سیاهی و آبی و قرمز و زرد و خیلی چیزای دیگه رو میشنیدم هوایی میشدم ... تقریبا یک نصفه شب ... تنها تو خونه ای بودم که قرار بود تا فردا بعداز ظهرش کسی درو به روم باز نکنه ... عادتم بود که هر شب حداقل یه صفحه از قرانو با معنیش بخونم ... اما این دفعه بدون رعایت ترتیب شروع کردم به خوندن یکی از آیات قرآن ... خیلی عادی گذشتم ... معنیشو که خوندم باعث شد تا صبح بیداری بکشمو تو فکر فرو برم ... آیه سی از سوره انبیا ... یکی از بزرگترین کشفیات چند دهه اخیر رو به زبون ساده بیان کرده بود ... اونم هزار و چهارصد سال پیش ... واسه اولین بار یه حس عجیب وجودمو گرفت ... دلم میخواست فریاد بزنم ...
سال نامه 92
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 16 اسفند 1392ساعت 11:28
دفترمیه نگاه به دفترم میکنم ... دفتری پر از خاطرات عجیب و غریب ... خودم تعجب میکنم از این همه ابهامی که تو هر ورقش موج میزنه ... امسال خیلی عجیب وارد شغلی شدم که بهم یاد داده بودن حتی نگاه کردن بهش خطرناکه درحالی که الان شده کار اجباری هرروزم ... امسال از کسی متنفر شدم که یه زمانی سنگ صبور میدونستمش و باکسی دوست شدم که در اولین برخورد بدترین دعوا رو باهاش کرده بودم ... امسال مسئولیت سنگینی رو قبول کردم که بعضیا اونو عار میدونن درحالی که برای من بزرگترین افتخاره ...  امسال با یکی از تبریز آشنا شدم و خیلی چیزا بهش میگم ولی اصلا آروم نمیشم درحالی که پیش آقا مهدی هیچی نمیتونم بگم ولی خیلی آروم میشم ... امسال بدترین و سخت ترین تجربه رو تو زندگیم داشتم و نمیخوام قدیمی ترین دوستمم همچین تجربه ای رو داشته باشه ولی حیف که گوش شنوا نداره ... اوایل امسال عروسی خواهرم بودو رسیدن دونفر به همدیگه درحالی که اواخرش خیلی از آشناهامونو به طور خیلی عجیبی از دست دادیم ... شیش ماه اول امسال هر روزم رو با آقای رنجبر میگذروندم درحالی که شیش ماه دومش رو هرکاری میکنم نمیتونم ببینمش ...
1+ از این روایت ها خیلی خیلی زیاد دارم ... مثلا بلاخره امسال بهترین سفر عمرم رو رفتم ... یا این که بهترین رتبه رو تو کنکور آوردم و نرفتم دانشگاه ... یا این که از شعر بدم می اومد ولی اولین شعرمو هم گفتم ... و خیلی خیلی خیلی چیزای دیگه که فقط میتونم بگم یه وقتایی باید گذاشتو گذشت ... اما... 93 رو باید ساخت...
2+ ادامه دارد ... در پست بعدی ...
یه وجب خونه
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 9 بهمن 1392ساعت 22:33
یه وجب خونه
صدای جوانانی که در نزدیکی ما با انرژی بازی میکردند و میخندیدند حس حسادتم را برانگیخت اما خستگی ناشی از کار بیشتر از آن بود که به آنها ملحق شوم ... پنجره را بستم تا راحت تر بخوابم ... دراز میکشم و چشمانم را میبندم ... هیچ صدایی نمی آمد و فکرم به این مشغول شد که فقط یک شیشه جلوی تمام صداها را گرفته ... به یاد مدرسه ای افتادم که پشت آن خانه های عجیبو غریبی داشت ... در زنگ های تفریح آنقدر صدای جیغ بچه ها زیاد است که به نظرم اگر انرژی خود را جمع کنند مدرسه در مدت چند ثانیه خراب میشود ... به آن صاحب خانه های پشت مدرسه فکر میکنم... با این که صدای بچه ها خیلی زیاد است اما حتی یک بار هم اعتراض نکرده اند ... به همان یک وجب خاکی که خانه خود را در آن ساخته اند قانع اند ... خودم را جای آنها میگذارم ... به نظرم اگر من هم زیر دو متر خاک مبحوس میشدم شاید دیگر صدای چیزی به گوشم نمیرسید که بخواهم اعتراض کنم ... اصلا فرض کنیم که صدا هم برسد ... وقتی نمیتوانم نسبت به کسانی که شاید سالی یک بار هم بر سر قبرم نمی آیند اعتراضی کنم چرا به صدای کودکانی که میخندند دل خوش نباشم؟؟
1+ به نظرتون چقدر دلخوش کردن به اونایی که میان سر قبرمون کار درستیه؟؟ چرا؟؟
2+ دوستان لطفا تو نظرسنجیم شرکت کنین ... خیلی مهمه برام


( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 

 

ng',di

دلگویه