تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر دلنوشته های مذهبی

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
یک روز‌دیگر میشود یک سال ... بیستم دی ماه ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 18 دی 1394ساعت 05:10
بیسیم چی
بی وجدان ... مگر خودت نبودی که همیشه در گوشه به گوشه کتابها و سررسید و دفتر و هرکاغذی که  از دلگویه ها به دستت میرسید ریز ریز مینوشتی: جهان ِ منطقی ام ، اتفاق می خواهد..."؟ ... خب ... پس حالا هم مرررد باش و رو به روی این اتفاق ِ نامنطقی ، محکم و صبور بایست! ... باید کوه باشی ... سعید ...
++ تصویر : یک بیسیم وقتی بر زمین می افتد که بیسیمچی مُرده باشد ...  قطع ارتباطات دلگویه هم ... به همین منظور است ...

جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 25 مهر 1394ساعت 02:31
حضرت رقیه
بعد از یک سالگی که بچه ها به راه رفتن می افتند... یکی دو سال اول سخت قدم بر میدارند ... حدود سه ساله که میشوند تعادلشان را بهتر حفظ میکنند و راحت تر میدوند ... اما قدم هایشان خیلی کوچک است... اگر پای یک دختربچه سه ساله را دیده باشید ... راحت کف یک دست جا میشود... با این احتساب ... هر قدمی که برمیدارند نهایتا 20 تا 30 سانت جلو نمیروند... اگر هم بدوند مدت زمان این جلو رفتن فقط کمی کاهش می یابد ... حالا اگر یک مرد قوی هیکل بخواهد یک دختربچه سه ساله را دنبال کند ... نه تنها نیاز به دویدن ندارد ... بلکه فقط باید چند قدم آهسته دنبال دختربچه ی سه ساله راه برود ... فرض کنید مسیر روبه روی دختر بچه پر از خار و خاشاک و پستی و بلندی هم باشد ... پای دختر بچه هم برهنه باشد... خب مسلما دختربچه زمین هم میخورد ... با این احوال پس سرعت حرکتش خیلی کم میشود ... من نمیدانم ... چرا دنبال این دختر بچه میدویدند ؟
  1. آه ...
ابر آمد ساعتی بارید رفت ... یک جرعه آسمان ...
شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 21:06
بچه های جنت
این بار یک گوشه بایست و خوب بنگر... یک تاریخ خاص مقدر است که از چند صباح قبل از آن اندک اندک شور و حرارتی وصف ناپذیر در جای جای این هستی برپا میشود و در نقاطی از آن پررنگ تر است...  شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق... چه میشود که رنگ سیاه را با عشق بر تن میکنند؟! مگر چه شده است؟ از هر کوچه که میگذری، بوی اسپند و نوای ناب نوحه میشنوی... و ناگهان میلرزاند دلت راو در اندیشه ات میبرد که ، " باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ " ... و غم گرفته سراسر دنیا را...انگار بوی محبتی عجین شده با جانها می آید..این عطر از کودکی هایمان همراه ماست.مادرمان در دلمان جایش داد. پدر دستمان را فشرد و به هیئت برد
+ آری! چه کسی جز حسیــــــــــــن(ع) توان هدایت این کشتی را دارد که هرکه دست بدان آویخت، نجات یافت؟
+ آقای ماه (شهید محمد ابراهیم همت)
دستم را بگیر امروز ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394ساعت 12:26
یا حسین
آقا امام حسین ، سلام ، دلم میخواست این هفته هم باز نام تو را ، که از صدای دسته جمعی بچه ها بیرون میزد و آسمان را عطر افشانی میکرد ، می بوسیدم و آنقدر از این چشمه بوسیدن ها سیرآب میکردم خودم را که دیگر در این مدتی که از هیئت دورم ، دیگر تشنه آن چشمه نام تو نشوم ، و دیگر دلتنگی هایم وقتی از هیئتی که به نام شماست مرا هدف گیری میکنند، تا این حد زخمی نشوم ... اما امروز با این که تنها دو روز است که از فریدونکنار بیرون آمده ام ، احساس میکنم تشنگی و عطش دارد مرا از پای در می آورد؟؟
میدانی با همه آلودگی هایم که تمام وجودم را گرفته ، اما افتخارم این است که حسینی هستم و با این که نالایقم ، اما به خادم بودنم افتخار کرده و میکنم ... به مجالس عزای شما احترام خاصی قائلم و تا به حال تمام تلاشم را کرده ام تا هر قدمی که بر میدارم برای شما باشد ... خیلی کوتاه عرض میکنم ... دوباره در حال پیمودن مسیری هستم که خاک و زمین آن باتلاقی است و راه رفتن در آن بسیار خطرناک و مشکل است ... خواستم بگویم لطفا در همین مسیری که با اذن شما قدم در آن نهاده‌ام ، اگر در باتلاق نا امیدی و یا شکست گیر کردم ، و از ادامه راه به خاطر ضعف ایمانم منصرف شدم ، دستم را بگیری و نجاتم دهی که با قوت بیشتری نه این که راه بروم ، بلکه بدوم ... دوست داشتم و دارم که دعای شما و همه آنهایی که مرا می بینند و احساسم میکنند پشتم باشد ... دلم به شما گرم است که راه میروم ... دستم را بگیر امروز ...
  1. آهای همه ، لطفا دعایم کنید
این جسم به ظاهر مظلوم
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 30 آبان 1393ساعت 03:19
سید محسن میرانی
طبیعتاً وقتی از خوبی‌ها دور بشوی طبق قانونی که خدای متعال حاکم کرده است ، نمی‌توانی در لحظه‌ای که دوست داری و می‌خواهی ، توقع داشته باشی همه چیز خوب پیش برود و اتفاق های خوب به سمتت موج بزنند . محرم امسال هم دارد میگذرد تا تمام شود مثل همه‌ی سال‌هایی که آمدند و آخرش گفتیم : آی! چه زود گذشت! هرچند که سال دیگری هم هست تا شروع شود ، ولی دلهره دارم از همه‌ی محرم هایی که شروع شدند و وقت شروع‌شان هزارجور قول و قرار و برنامه داشتیم ولی حتی یکی از آنها هم عملی نشد!... ترسم از این است که سال های بعد هم این تجربه ها را فراموش کنیم و امان از روزی که یک اشتباه دوبار که نه ، چند بار تکرار شود ... خیلی دوست داشتم محرم امسال همین‌جوری که می‌افتیم به جان گلزار برای گلزار‌‎تکانی و بدرقه و آماده کردن فضا ، کمی هم بیافتم به جان خودم برای خودتکانی ... نمیدانم در رفت و آمد این ماه زیبا ب این وضع خرابی که برای خودم درست کرده ام ، در کدام هفته ، در کدام روز ، در کدام ساعت و در کدام دقیقه قرار است من به تو برسم؟... ماهی که تا چند روز دیگر تمام میشود و معلوم نیست این جسم به ظاهر مظلوم ما ، محرم سال آینده را خواهید دید یا نه ...
  1. تصویر: سید محسن میرانی ... محرم 1389 ... سال هایی که گذشت ... سال هایی که میگذرند ...
دوست داشتم گریه کنم
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 27 آبان 1393ساعت 04:57
عکس کربلا
دیروز صبح توی اداره ، از این اتاق به آن اتاق که می‌شدم ، دوست داشتم گوشه ای بنشینم و گریه کنم ... دیروز توی پیاده‌رو دنبال مطب دکتر مصطفی که بودم ، دوست داشتم گریه کنم ... دیروز توی ایستگاه تاکسی  که تلفنی با حسین صحبت میکردم و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردم ، دوست داشتم بیافتم و گریه کنم ... دیروز وقتی خواب تورا دیده بودم که دریا شده ای و من باران ... این که نمیدانستم تو از منی یا من از تو ... این که باید ذره ذره شوم تا به تو برسم ... دوست داشتم گریه کنم ...!!! دیروز که گوشه ای از گلزار بودم و زیر لب زمزمه میکردم: لیست زائرا دست کیه ... هی خط می خورند چه سِرّیه ... فقط دوست داشتم زار زار گریه کنم


1+ دوباره اسمم خط خورد ... اما امیدم نه ...  2+ التماس دعای شدید - 3+ با این مداحی کلی خاطره دارم ...
 

 

ng',di

دلگویه