تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر زندگی

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 4 دی 1393ساعت 09:34
نبض حرم
این روزها که علاقه خاصی به عکاسی از تصایر روی سنگ قبرها پیدا کرده ام ، گاهی فکر میکنم که واقعاً قرار است قلب آدمی تا کی بتپد؟ چه‌قدر معمولی شده است مرگ آدم‌ها برای آدم‌ها . میترسم از روزی که اگر زنده باشم، ولی قرار نباشد مرگ یک آدم، در زنده‌گی‌م رد پایی از خودش به جا بگذارد و با خیالی آسوده از کنارش بگذرم. مثل کارگردان تئاتری که هر روز پرده‌ی پایان نمایش‌نامه‌های دیگران را می‌بیند ، و دلش را خوش کرده است به نمایش‌نامه‌ی خودش ، با این که میداند یک روز پرده ی او نیز کشیده خواهد شد . به گذشته ام که فکر می کنم ، از حال می روم...
  1. نمیدانم چرا این روزها یک انرژی در دلم پیداست ... یک شوق بی خودی دارم ... حالم یک جور عجیبی خوش است ... نه تولدی در کار است ... نه جشنی ... اما میخندم ... میخندانم ... با این که اربعین حرم نبوده ام ... اما از وقتی که خوابش را دیده ام ، همانند قاصدک در آسمان هایم ... و گاهی به زمین سرک میکشم ... خیلى حسین(ع) خوب است. خیلى عباس(ع) خوب است. خیلى خوب‌اند كه من حالا این‌جا هستم . باورم نمى‌شود راست‌ش.
  2. داریم با "حسین، حسین" پیر می‌شویم / خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم
  3. موسیقی را خیلی دوست دارم ... مخصوصا این را  ... اکثر مطالب را با همراهی این صدا مینویسم و میخوانم  ... آهنگساز:علیرضاحیدری . در قالب نیز قرار داده ام ... اگر خواستید گوش کنید بر روی آن کلیک کنید
  4. شمارش معکوس : 743
  5. فیلم ادامه مطلب را حتما نگاه کنید (خواهش میکنم)
مسیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 11:48
مسیر
نه میشه بیخیال بود و نه میشه خودمو درگیرش کنم .یه سری دنبال یه راه چاره میگردنو یه سری هم جز نا امید کردن کار دیگه ای بلد نیستن .این وسط یه افرادی هم هستن که فقط میگن اشکال نداره .درحالی که هیچکدومشون از آینده ای که برام در نظر گرفته شده خبر ندارن .راه واسه رسیدن زیاده و مهم اینه که از کدوم راه به سلامت به مقصد برسم .همش تو فکر این راهم .راهی که بعدا از انتخابش پشیمون نشم . راهی که اگه سر از یه پرتگاهی در آورد یکی باشه دستمو بگیره.بعضی از راه ها بن بسته و به جایی ختم نمیشه . بعضی از راه ها هم پستی و بلندی و سنگ زیاده داره و منم که کفشی با اراده آهنین پام نکردمو مطمئنا تو این راه آسیب میبینم . یه راه هست که اولش نوشته  صبر و توکل به خدا  و یه راه دیگه هم که سیم خاردار زده و جلوش نوشته جاده در دست تعمیر و معلوم نیست کی بتونه خواسته هامو برآورده کنه . خدایی موندم کدوم راهو باید انتخاب کنم .فعلا تو چهار راهی که فقط راه صبر و توکلش نظرمو جلب کرده گیر کردمو منتظر وایسادم .منتظر وایسادم چون نمیدونم صبرم باید تا کی ادامه داشته باشه .از اون طرف هر لحظه ممکنه این سیم خاردار ها رو بردارنو من دوباره از غافله عقب بمونم .از راه های خراب و فرعی هم شاید بشه به اونجایی که میخوام رسید ولی تا بهش فکر میکنم دست و پام میلرزه .میترسم از این که کاری کنمو خدای خودمو برنجونم ... خداکنه مسیرم رو به صعود باشه نه سقوط...
+خدایا حرف که باهات زیاد دارم ... ولی روی حرف زدن ندارم ...
برای پدر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 6 فروردین 1392ساعت 08:50
پدر

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود...
اما پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ،میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره
اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
امسال فهمیدم که پدرم چقدر پیر شده...
به سلامتی هرچی پدره..

خیلی به پدرم بدی کردم و خیلی وقتا ممکنه به خاطر گوش ندادن به حرفاش ناراحتش کرده باشم ولی من تازگیها فهمیدم که چقدر پدرمو دوست دارم به اندازه ای که حتی خودشم باورش نمیشه . امسال تصمیم گرفتم هرچی بگه بگم چشم و هر کاری بخواد براش انجام بدم . از خدای خوبمم میخوام منو ببخشه و تو این راه کمکم کنه تا دل پدرو مادرم ازم راضی باشه

عکس العمل زندگی
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 2 اسفند 1391ساعت 08:33


داخل تاکسی بودم . یه پسر کوچولویی هم بغل مادرش تو تاکسی بود .خیلی پسر ناز و خوشگلی بود .  یه لحظه نگاهمون به هم افتاد و من بهش یه لبخند زدم و اونم در جواب به من یه لبخندی زد . از این کارش خوشم اومدو لبخندم عمیق تر شد و دیدم که اونم لبخندشو عمیق تر کرد . خواستم یکم شیطونی کنم و امتحانش کنم واسه همین یه لحظه اخمش کردم و دیدم که اونم اخمم کرد و به یه حالت خاصی سرشو برگردوند سمت پنجره که خیلی واسم بامزه بود . انگار باهام قهر کرده بود واسه همینم یه لحظه  با صدایی خیلی آروم خندیدم و اونم زیر چشمی نگام کرد و وقتی دید به جای اخم دارم میخندم اونم مثل من شروع کرد به خندیدن فقط با این تفاوت که من با صدای آروم میخندیدم و اون با صدای تقریبا بلند . مامانش که تازه متوجه حرکات مخفیانه منو بچش شده بود به گل پسرش گفت :  میلاد اینقد نخند زشته
خب بچه  همه چیز پدرومادرشه و از نظر من بچه یعنی زندگی . میخوام اینو بگم که همیشه عمل مساویه با عکس العمله . یعنی اگه به زندگیمون لبخند بزنیم زندگی هم به ما لبخند میزنه و اگه بهش اخم کنیم باهامون قهر میکنه . اینو من بارها تجربه کردم که  هرموقع ناراحت بودم و با حالت غم از خونه می اومدم بیرون حتی کوچیک ترین اتفاق بد هم واسم خیلی دردناک میشد و کلی اون روز حالم گرفته میشد ولی روزایی که حالم خوب بود و صبح زود رو با لبخند از خونه می اومدم بیرون (مثل این چند روز)  حتی بدشانسی های بزرگ هم تو اون روز کمتر به چشمم میاد و واسشون یه دلیلی میارم و بعدش دوباره میشم همون سعید شاد و شنگول . حالا بماند که چه اتفاق خنده داری امروز واسم افتاد و کلی حال کردم با خوش شانسی امروزم ولی درکل  گاهی میشه با راحت گذشتن از کنار مشکلات و خندیدن به روی زندگی یه روز خیلی خیلی موفقیت آمیزی رو سپری کرد  که به اعتقاد من دلیلش همون دو کلمه ست :
 

 

ng',di

دلگویه