تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر سعید حاجی خانی

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
یه عکس یادگاری ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 3 فروردین 1396ساعت 09:42
سعید حاجی خانی
مامان که می گوید آن موقع  چهار سال بیشتر نداشتم. اما خودم می گویم پنج سال. اول چهار تایی جلوی باغچه، زیر گرمای خرداد ماه سال هفتادوهشت یا هفتادونه ایستاده بودیم و در حال آلاسکا خوردن منتظر بودیم که یکی از طبقه ی پایین از هندوانه خوردن زیر خنکای کولر دست بکشد و بیاید از ما چهار نفر عکس بگیرد. نمی دانم چه اصراری هم بود که دلمان می خواست جلوی باغچه بایستیم و حتما آلاسکاهایمان هم دستمان باشد. درگیر این بودیم که چرا کسی نمی آید که ... ساعت من گم شد. یکی از آن سیزده، چهارده ساله های بازیگوش حاضر شد از ما عکس بگیرد که آن موقع من بدون ساعت جلوی دوربین حاضر نمی شدم! یکی از همان سه نفر با آن دو تا دعوایش گرفت که باید هر چه زودتر ساعت من را پس بدهند، تا زودتر عکسمان را بیاندازیم که آلاسکاهایمان هم دارند آب می شوند ها!
خود عکس حاکی از آن است که سه تایی دقیقا جلوی دوربین مشغول دعوا کردنند و اصلا حواسشان به عکاس نیست. دست کوچکترشان گوشه ی لباس دیگری را گرفته که معلوم نیست دلش می خواسته جدایشان کند یا خودش هم درگیر بوده. همان موقع او که نمی دانم از کجا پیدایش می شود، من را گذاشته روی شانه هایش. من بدون ساعت بر سر شانه های او با لپ های گل سرخی خندیده ام که لپ ِ سمت ِ راستم چال افتاده. پاهایم هم پیداست. با دو تا دمپایی لنگه به لنگه که برای پاهایم زیادی بزرگند. حالا فکر می کنم هدف ِ عکاس از عکس انداختن ِ یهویی یا بازیگوشی بوده یا ... سمت چپ ِ عکس سه تا بچه ی قد و نیم به طوری جدی مشغول دعوا کردنند. سمت راست عکس من و او به دوربین خندیده ایم و سمت راست ما دوتا نیز ، نیمی از باغچه و کمی از کولر و گوشه ی روسری کسی که نمی دانم کیست، پیداست. دیگر هیچ عکسی از آن روز نداریم. من فکر می کنم آن موقع دیگر عکاس تحمل زیر آفتاب ایستادن را نداشته و دعوا هم به کتک کاری رسیده. هیچ چیزی از آن روز یادم نیست تنها یادم مانده که ساعتم از لا به لای خاک های باغچه ی پشت سرمان پیدا شد.
این تنها عکسی ست که این همه دوستش دارم. هر وقت توی آلبوم به این عکس می رسم، دوست دارم تنها باشم. این عکس بدجور دلم را می سوزاند. این جور عکس ها را فقط باید توی تنهایی دید و بس
یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 15 شهریور 1393ساعت 02:11
گودک و خواب

آدم تا حال درونیش خوبه و هیچ مشکلی نداره قدر خودشو سلامتیشو نمیدونه ... این روزا منم دلم واسه حال خوبم تنگ شده ... آه ... پزشک متخصص ... سختی راه چیزای دیگس ... فعلا به خیلی ها نمیتونم چیزی بگم ... واسه همین گنگ مینویسم ...  برای شفا همه بیماریها دعا کنید ...  یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ... یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء ...
       یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء         قسمت اول    قسمت دوم    قسمت سوم    قسمت آخر       

کاملا بی ربط: بعد مدت ها دوباره یه آهنگ گوش دادم ... قشنگه ...

گریم گرفته ... مثل بچه مرده ها
نوشته شده توسط عطرگلاب در جمعه 14 شهریور 1393ساعت 11:51
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/344.jpg


حذف شد...
صاف و پوست کننده مینویسم
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 13 مرداد 1393ساعت 18:01
فضای مجازی
لطفا این پست را جدی بگیرید ... به نام خدایی که در فطرت انسان پاکی را قرار داده است ... و به نام خدایی که قرار داد بهشت و جهنم را ... جهنمی که اگر راه گناه را در پیش بگیریم به آن میرسیم ، و اگر مسیر خوبی ها و کارهای نیک را انتخاب کنیم عاقبت به مقصدی جز بهشت نخواهیم رسید .. چیزی که در این پست مینویسم نه برای اثبات بی گناهی و بهشتی بودن من است و نه برای نشان دادن ترسم از دوزخ و جهنم است ... بلکه هدف ، عمل کردن به برخی احادیث از معصومین است که میفرمایند اگر کسی خود را در موقعیتی قرار دهد که سبب شود دیگران به او تهمت بزنند ، در آخر کار نباید فرد قضاوت کننده را سرزنش کند ...
صاف و پوست کننده مینویسم ... برای چندمین بار شخصی پیدا شده که با نام و نشان بنده یعنی سعید حاجی خانی ، و با اطلاعاتی که معلوم نیست از کجا به او رسیده ، دست خود را به خرابکاری هایی واقعا بچه گانه آلوده کرده و باعث بدنامی من و ضربه خوردن به برخی افراد شده ... هرچند من اصلا دلهره بدنام شدنم را ندارم و به اصطلاحی بیخیال این موضوعم ... اما صلاح را بر این دانستم که اگر صدای مرا از پشت این دفتر خط خطی شده می شنود این یک نکته را برای او بنویسم : که فرقی نمیکند کینه ای که در دلت داری تا چه اندازه بزرگ است ... و چه بدی و گناهی را بر روی شما انجام داده ... و هیچ فرقی هم نمیکند که دختر باشی یا پسر ، خانوم باشی یا آقا ... اما اگر واقعا فکر میکنی برای آرامش قلبت راهی به جز انتقام نداری ... یا جدی و مردانه با نام و نشان خودت انتقام بگیر ... و یا این کار های بچه گانه ات را هرچه زودتر تمام کن و آبروی دیگران را مثل خودش به بازی نگیر ...
از طرف کسی که تو را فقط تا همینجا بخشیده
سعید حاجی خانی
یا علی مدد
ابلیس را به بند کشیدند
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 17 تیر 1393ساعت 17:03
ماه رمضان

1+ فکر کنم بعضیا حواسشون نیست که خیلی نامردن اگه تو این ماه قشنگ یادشون بره بعضیای دیگه رو دعا کنن 2+ این روزا شخص دیگه ای زحمت مدیریت وب رو به عهده دارن ... من دارم خودمو واسه یک ماه و هفت روز دیگه آماده میکنم 3+  کد لوگوی وبلاگ اصلاح شده ، دوستان لطفا از کد جدید که در ستون سمت چپ وبلاگ قرار داره استفاه کنن .
از جومونگ دیروز تا پدران هرروز
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 11 تیر 1393ساعت 02:31
افسانه جومونگ
یاد افسانه جومونگ بخیر … برخی ها به شدت به آن وابسته بودند … شب ها خوابش را میدیدند و گاهی یک دیگر را با نام های جومونگ و سوسانو و … صدا میزدند … دیگر از آدامس ها و بقیه لوازم خوراکی که با استفاده از انواع و اقسام برچسب از این مجموعه ، جنس مزخرفشان فروش ویژه ای پیدا میکرد هیچ نمی گویم که خدایی نکرده ادعای فرهنگ ایرانیون زیر سوال نرود . حرف ما چیز دیگریست … بقیه در ادامه مطلب  ... نظر نمیخواهم ... فقط کمی فکر کنید

باخت ما باعث افتخار ما شد
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 1 تیر 1393ساعت 09:42
آرژانتین و ایران
کاری ندارم که گلی که خوردیم حقمون بود یا نه ... خواستم بگم ایران با بازی دیشبش واقعا نشون داد که همیشه نیاز نیست با یه توپ فوتبال گل کاشت ... ایران با غیرت وارد زمین شد ... با غیرت بازی کرد ... و با غیرت هم باخت ... و این برای من و خیلی های دیگه یعنی افتخار ... نیاز نیست حتما گلی زده بشه ... که هرچند اگه زده میشد فوق العاده بود ... ولی وقتی هم خوردیم چیزی رو از دست ندادیم ... به لینک های زیر توجه کنید
1+ بازتاب شادی ایرانیان از نمایش تیم ملی برابر آرژانتین در رسانه‌های خارجی 2+ زابالتا: ایران مقابل آرژانتین ۱۱ نفره دفاع می‌کرد 3+ دژاگه: خوش‌شانس بودیم آرژانتین را می‌بردیم  4+ پیام قدردانی رییس جمهور از بازی فداکارانه تیم ایران 
دستمو بگیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 22 خرداد 1393ساعت 20:02
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/221.jpg

گاهی وقت هاا همه چیز میشه اون چیزی که حتی یه درصد هم فکرش نمیکردی ... گاهی وقت ها باید بشینی یه گوشه تاریک و فقط فکر کنی که کی هستی؟؟ چی هستی؟ واسه چی زندگی میکنی ؟؟ یا اصلا واسه کی زندگی میکنی ... با چه هدفی ... این روزها زندگی ها طوری داره رقم میخوره که حتی یه درصد هم نمیشه حدس زد چه اتفاقی می افته ...  گاهی در اوج خوشحالی دلت به اندازه ای میگیره که دنیا واست دیگه معنی حقیقی خودش رو نداره ... (هرچند در این مواقع به قول خودم فقط باید گفت زرشک ...) و گاهی در اوج ناراحتی به چیزی حتی کوچولو دل خوش میشی (که به قول تو باید گفت ایول) ... این روزها زندگی یه طور دیگه است ... گاهی شاد ... شیرین ... تلخ ... و زندگی در گذر است ... همه حرف های توی دلم فقط اونها که با توگفتم نیستـــــــــــــ ... گاهی چندین هزارهزار جمله هنوز همه حرف های ادم نیستـــــــــــ....بعله ... یاعلی ... چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 19:43
1+ سلام آقا ... تولدتون مبارک ... 2+ دانلود آهنگ این پست با کیفیت مناسب (دستمو بگیر) 3+ یه مدتی استراحت داریم ... غیبت طولانیمون یه مقداری جبران میشه ... دفترم به همین زودیا چهره عوض میکنه ...4+ خط همراه اولم عوض شد ... خداکنه منم همراه خطم عوض بشم ...

نوشته ای که تو از عشقمان نمی کاهی
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 5 خرداد 1393ساعت 00:12
دریا
شاید به این زودی ها ببینمت ... اما زمان در لحظه لحظه های خود بار نمک حمل میکند و به کندی راه میرود... در مسیر هایی که هر روز زیر پاهایم میگذرند بیشتر به دنبال رودی میگردم که در آن بنشینم ، و این آب روان با خود ببرد مسئولیت های نمکی زائدی را که جز عرق سرد بر پیشانی ام، هیچ سود دیگری ندارد ... میروم و میروم و میروم ... و آفتاب داغ برسرم ، می تابد ... صحرا بزرگ است ... و جز سراب هیچ امید دیگری نیست ... اما من باورت دارم ... تو امیدی هستی  در ناامیدی ... دریایی میشوی در صحرا ... موجی میشوی در خاک ... و ذره ذره حال خرابم را میشویی و میبری بر اعماق بزرگی خودت ... با تمام وجود دوستت دارم ... خدا ...

1+  دانلود کنید [کیفیت بالای حس آرامش] 2+ سربازی رفتنمون احتمالا یه چندسالی می افته عقب ... اگه نرم شهریور یه اتفاقای خیلی قشنگ می افته3+  ثبت نام کنکور شروع شده ... رتبه یک ... انتظارمو میکشه ... 4+ تهران و اصفهان از لیست انتخاب دانشگاه من خط میخورن ... حتی به زورم که شده به این استان ها وارد نمیشم ...
از یه طرف شهادت
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 1 خرداد 1393ساعت 23:03
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/216.jpg
یک طرف بحث سربازی به میان میآید و مرز و خطراتی که جان آدمی را تهدید میکند ... طرفی دیگر حرف از کربلا میشود و بمب و تروریست و  ... از طرفی هم  راهیان نور و عکسهایی که شاید روزی بارها و بارها نگاه پر از اشک ... بعضی نام ها ذهنمان را کنترل میکنند و معلوم نیست سرنوشت کدام قرعه را بر میدارد ... شهید ردانی پور ... شهید بصیر ... مهدی ... طاها ... میدانم لیاقت بعضی چیزها را ندارم ... حتی اسمشان روی سرم سنگینی میکند ... ولی گاهی تنها چیزیست که از خدا میخواهم  ... تا حداقل این موقعیت هایی که در پیش روی میبینم را سخت نگیرد و مرا راحت تر به آرزوی حقیقی ام برساند ... از  یک سری جاها بوی شهادت زیادی بینی ام را قلقلک میدهد و  بعد با کمال احترام به خودم میگویم زرشـــک زرشک شهادت لیاقت میخواهد که صد در صد تو یکی نداری...گل
1+ روز شماری ها شروع شده ... برای رسیدن ... برای ... شهریور... ان شالله  2+ به قول سید مسعود که اگه شهید نشیم باید بمیریم ... الهی مرگمون شهادت باشه ... 3+ الـهـی نـگـاهــیـــ


( تعداد کل صفحات: 5 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]




 

 

ng',di

دلگویه