دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
کاش که نمی رسیدیم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 5 شهریور 1392ساعت 05:06
دفترم,راه برگشت
کل روز فعالیت کرده بودیم و خسته و کوفته واسه برگشت سوار ماشین شدیم.فکر میکردم بازم مثل راهِ رفت که فقط میگفتیم و میخندیدیم الان هم لابد همونجوری میشه؛غروب بود ...جمعه بود... نمیدونم چیشد ولی علیرضا با اون صدای آرومو دلنشینش شروع کرد به خوندن؛همون بیت اول رو که خوند همه هوایی شدن. اسم امام زمان حال همه رو عوض کرد. دلم از مدت ها پیش گرفته بود؛ شاید واسه همینم باشه که یه وقتایی ناخودآگاه و بی اختیار اشک میریزم،وقتی بدونی برای چندمین بار موقعیتی واسه رفتن به مشهد جورشده ولی بازم فقط تویی که نمیتونی بری آتیش به جونت میزنه ... فکر کردن به این که چرا آقا نمیخواد پا تو شهرش بذاری و تاکی باید منتظر جوابش باشی داغون میکنه آدمو . محمد هم خیلی خوب خوند.صدای گریه های بچه ها مخصوصا محمدامین منو به خودم آورد که تنها من نیستم که دلم گرفته.گریه های من همیشه بیصداست در حالی که اون از ته دل گریه میکرد.خوش به حالش که این قدرتو داره تا خودشو راحت خالی کنه.شایدم واسه همینه که همیشه آرومه، چقدر دلم میخواست این فضا تا صبح ادامه داشت ولی حیــف که رسیدیم و رسیدیم ... کاش که نمیرسیدیم
مردان سنگی
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 14 مرداد 1392ساعت 06:12
مرد که گریه نمیکنه
پسرها در سن یک سالگی در مقایسه با دختران ارتباط چشمی کمتری برقرار می‌کنند و به اشیای متحرک مثل ماشین توجه بیشتری نشان می‌دهند تا چهره انسان‌ها. هم پدرها و هم مادرها با پسران‌شان کمتر در مورد عواطف و احساسات صحبت می‌کنند (به جز خشم)، و دایره لغات ذهن پسرها شامل تعداد کمتری از واژه‌های مربوط به احساسات می‌شود.
در زمین بازی پسرها یاد می‌گیرند جلوی اشک‌شان را بگیرند و ترسی از خود نشان ندهند. چهره آنها، که زمانی به اندازه دختران نشان دهنده احساس‌شان بود، با رسیدن به سنین دبستان جدی‌تر می‌شود. در سنین بزرگ‌سالی مردان از کلمات کمتری استفاده می‌کنند و صحبت کردن را حداقل در جمع ابزاری برای بالا بردن موقعیت خود می‌دانند، برعکس خانم‌ها که برای نزدیکی به دیگران با آنها وارد صحبت می‌شوند. مردان حتی هنگام صحبت با دوستان‌شان هم در حال تبادل اطلاعات در مورد خرید، ورزش، ماشین یا کامپیوتر هستند.
چرا مردان منفجر می‌شوند؟
اگر چه زنان هم به اندازه مردان عصبانی می‌شوند ، اما خشم هم‌چنان یک ویژگی مردانه به حساب می‌آید. دکتر کنث دیلیو کریستین، روان‌شناس و نویسنده می‌گوید: خشم به این علت به وجود می‌آید که شخص به علت سرکوب کردن احساسات خودش دچار سرخوردگی شدید می‌شود با این وجود این کاری است که مردان انجام می‌دهند، چون می‌ترسند اگر کمی به احساسات‌شان بها بدهند دیگر کنترل آن از دست‌شان خارج می‌شود.

+قسمتی از یه مقاله بود...
+فقط ده روز دیگه به کنکور مونده ...
+هنوز به خیلی از کامنت های خصوصی جواب ندادم ...سعی میکنم زودتر بیام...
طرز تفکر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 31 تیر 1392ساعت 04:18
طرز تفکرات کودکانه
خیلی سریع در اتاقو باز میکنه و میاد تو ... با یه لحن کش دار و با یه صدای نازی صدام میکنه : دایی جووووون ... دایی جوون . اولش جواب ندادم ولی بعدش که دوباره صدام کرد  مثل لحن خودش جواب میدم : جونه دایی جوووون ، یه لبخندی میزنه و میپرسه گاو چجوری میخنده ؟؟؟؟ خدایی موندم چی باید جوابشو بدم ... فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بپرم روشو تا میتونم قلقلکش بدمو بعد بگم اینجوری ، اینجوری ... . چه طرز تفکر قشنگی دارن این بچه ها . یعنی اونقده جوابی که بهش میدادم واسش مهم شده بود که اومد منو که تازه از سر کار رسیده بودم خونه رو بلند میکنه تا این سوالشو بپرسه ... خیلی به آرامش ذهنش حسودیم شد

+ خیلی دوسش دارم ... گوش دادن به صدای قلبش خیلی آرامش میده بهم
+ نمیدونم چرا هیچ قالبی باب میل من پیدا نمیشه .

برای پدر
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 6 فروردین 1392ساعت 08:50
پدر

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود...
اما پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ،میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره
اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
امسال فهمیدم که پدرم چقدر پیر شده...
به سلامتی هرچی پدره..

خیلی به پدرم بدی کردم و خیلی وقتا ممکنه به خاطر گوش ندادن به حرفاش ناراحتش کرده باشم ولی من تازگیها فهمیدم که چقدر پدرمو دوست دارم به اندازه ای که حتی خودشم باورش نمیشه . امسال تصمیم گرفتم هرچی بگه بگم چشم و هر کاری بخواد براش انجام بدم . از خدای خوبمم میخوام منو ببخشه و تو این راه کمکم کنه تا دل پدرو مادرم ازم راضی باشه

عکس العمل زندگی
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 2 اسفند 1391ساعت 08:33


داخل تاکسی بودم . یه پسر کوچولویی هم بغل مادرش تو تاکسی بود .خیلی پسر ناز و خوشگلی بود .  یه لحظه نگاهمون به هم افتاد و من بهش یه لبخند زدم و اونم در جواب به من یه لبخندی زد . از این کارش خوشم اومدو لبخندم عمیق تر شد و دیدم که اونم لبخندشو عمیق تر کرد . خواستم یکم شیطونی کنم و امتحانش کنم واسه همین یه لحظه اخمش کردم و دیدم که اونم اخمم کرد و به یه حالت خاصی سرشو برگردوند سمت پنجره که خیلی واسم بامزه بود . انگار باهام قهر کرده بود واسه همینم یه لحظه  با صدایی خیلی آروم خندیدم و اونم زیر چشمی نگام کرد و وقتی دید به جای اخم دارم میخندم اونم مثل من شروع کرد به خندیدن فقط با این تفاوت که من با صدای آروم میخندیدم و اون با صدای تقریبا بلند . مامانش که تازه متوجه حرکات مخفیانه منو بچش شده بود به گل پسرش گفت :  میلاد اینقد نخند زشته
خب بچه  همه چیز پدرومادرشه و از نظر من بچه یعنی زندگی . میخوام اینو بگم که همیشه عمل مساویه با عکس العمله . یعنی اگه به زندگیمون لبخند بزنیم زندگی هم به ما لبخند میزنه و اگه بهش اخم کنیم باهامون قهر میکنه . اینو من بارها تجربه کردم که  هرموقع ناراحت بودم و با حالت غم از خونه می اومدم بیرون حتی کوچیک ترین اتفاق بد هم واسم خیلی دردناک میشد و کلی اون روز حالم گرفته میشد ولی روزایی که حالم خوب بود و صبح زود رو با لبخند از خونه می اومدم بیرون (مثل این چند روز)  حتی بدشانسی های بزرگ هم تو اون روز کمتر به چشمم میاد و واسشون یه دلیلی میارم و بعدش دوباره میشم همون سعید شاد و شنگول . حالا بماند که چه اتفاق خنده داری امروز واسم افتاد و کلی حال کردم با خوش شانسی امروزم ولی درکل  گاهی میشه با راحت گذشتن از کنار مشکلات و خندیدن به روی زندگی یه روز خیلی خیلی موفقیت آمیزی رو سپری کرد  که به اعتقاد من دلیلش همون دو کلمه ست :
آوای طبیعت
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 19 بهمن 1391ساعت 08:24

آوای طبیعت

امروز بیشتر از هرچیزی داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه هر چند وقت یک بار به چیزایی فکر کنیم که وجود دارن و اما نمی بینیمشون و توجهی بهشون نداریم . خب بعضی مواقع نیاز به یه تلنگری هست تا آدمو بیدار کنه و بهمون بفهمونه که دنیای دیگه ای هم هست که خیلی قشنگ تر از دنیای پر مشغله ذهنمونه . یه مدتی فکرم به خاطر یه چیزایی درگیر بود و بعد از چند ساعت رفتم به محل کار یکی از بهترین دوستام آقای مهدی-ت که خودمو ، زندگیمو مدیونش میدونم . تو محل کارش روی یه صندلی نشستمو بعد چند کلمه حرفی که زدیم نمیدونم چیشد که رفتم تو فکر و یه لحظه متوجه شدم که داره صدام میکنه و اون لحظه بهم گفت اونقده فکرت مشغوله که حتی صدای ناز اون پرنده که جلومونه رو نمیشنوی . راست میگفت فکرم خیلی مشغول بود تا حدی که هیچ صدایی به گوشم نمیرسید . یه لحظه که دقت کردم متوجه شدم چه آوای قشنگی داره اون پرنده و چه قدر با اون صدا آروم می شدم . یه لحظه از خودم تعجب کردم که چطور ممکنه همچین صدای فوق العاده ای رو نشنیده باشم و این همه تو فکر های احمقانم گم شده باشم . از اون روز به بعد دیدمو به دنیا تغییر دادمو سعی کردم خدارو واقعا تو زندگیم احساس کنم . دیگه از اون روز به بعد اگه حالم خراب میشد از خونه میرفتم بیرون و حرکت میکردم به سمت دریا آخه دیدن آب واسم خیلی آرامش بخش شده بودو آرومم میکرد مخصوصا صدای بینهایت دلنشین موج آب که منو مستم میکنه و همه مشکلاتمو از ذهنم به خودی خود دور میکنه . دیگه دنیا رو دوست داشتمو از هرچیزی بدم نمی اومد و سعی کردم به چیزایی توجه کنم که ارزششو داره ولی هر کسی قدرشو نمیدونه . نمیدونم چطور از آسمونی براتون بگم که کاملا سیاهه و فقط چند تا نقطه خیلی خیلی خیلی کوچیک تو خودش داره ولی همین نقطه های ریز گاهی به من چشمک میزنه و بهم میگه سلام ، منم جوابشونو میدم و همین بهونه ای میشه تا با کسایی دردودل کنم که شاید حتی صدامم بهشون نرسه ولی حرف زدن با اونا آرومم میکه . معمولا روزایی که خیلی شادم یا خیلی غمگین با اون ستاره ای که خیلی چشمک میزنه حرف میزنم . خیلی ها مسخرم میکردن و میکنن ولی نمیدونن چه دنیایی واسه خودم دارم که حتی درکش واسشون سخته و نمیتونن همچین دنیایی رو ببینن . گاهی پیش میاد که بی اختیار به آسمون خیره میشم و مدت ها میگذره ولی زمانو احساس نمیکنم و این دفعه باخودم قرار گذاشتم که یه روزی واسه دیدن طلوع خورشید برم دریا آخه غروبو زیاد دیدم ولی هنوز موفق نشدم طلوعش رو ببینم ولی مطمئنم خیلی خوشگله


( تعداد کل صفحات: 5 )

[ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]




 

 

ng',di

دلگویه