تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر شهدا

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
نماهنگ مادر شهید مفقودالاثر (عطرگلاب)
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 24 تیر 1395ساعت 19:15
[http://www.aparat.com/v/RBGia]

نماهنگی ساخته شده در خصوص صحبت های جانسوز پدر و مادر یک شهید مفقودالاثر . خدا را شکر که فرصتی دوباره به عطرگلاب داده شد تا باری دیگر بتواند وسیله ای باشد برای رساندن صدای بغض یک همشهری معصوم به هم محله ای هایم در شهرستان فریدونکنار و دیگر مردمان سرزمینم در ایران عزیز . مادر شهید میگوید اگر پسرم در جبهه هشت سال دفاع مقدس شهید نمیشد ، او را به سوریه میفرستادم تا در کنار مدافعان حرم به شهادت برسد . و این است غیرت مادران سرزمین من . شهید مفقود الاثر احمد رحیمی . این نماهنگ با تمام اشک های پشت پرده اش ، به گمنام ترین مادر هستی ، حضرت فاطمه‌الزهرا سلام الله علیها تقدیم میگردد .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
دلگویه در پناه دعای خیر مادر شهیدان
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 10 بهمن 1394ساعت 21:56
دیدار با مادر شهید

دیدار اعضای نمادین حزب الله فریدونکنار با مادر شهید حسین خادمی ... و اهدای نماهنگ ساخته شده به خانواده محترم این شهید بزرگوار ...
حزب اللهی بودن را با همه تراژدی هایش دوست دارم.
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 15 مهر 1394ساعت 09:38

شهید سید مرتضی آوینی

فحش اگر بدهند آزادی بیان است،
جواب اگر بدهی بی فرهنگی است!

سوالی اگر بکنند آزاد اندیشند،
سوال اگر بکنی تفتیش عقاید!

تهمت اگر بزنند در جستجوی حقیقتند،
جواب اگر بدهی دروغگویی!

مسخره ات بکنند انتقاد است،
جواب اگر بدهی بی جنبه ای!

اگر تهدیدت کنند دفاع کرده اند،
اگر از عقایدت دفاع کنی خشونت طلبی!

حزب اللهی بودن” را با همه تراژدی هایش دوست دارم.

سید مرتضی آوینی

چفیه
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 22 مرداد 1394ساعت 11:52
شهید
صد دانه یاقوت با دست بسته
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 22 مرداد 1394ساعت 09:59
صد دانه یاقوت با دست بسته
در بین تابوت با جسم خسته
خیلی غریب است یاقوت در خاک
او آسمانی است فرزند افلاک
 یاقوتها را در خاک و خاشاک
دستی نهان کرد از قوم ضحاک
یاقوتها را در خاک می کاشت
افسوس یاقوت جان در بدن داشت
او خاک می ریخت او دست و پا زد
نه دست و پا نه ! انگشت و پا زد
حیف است رحمی رویش چه زیباست
اهل زمین نیست غواص دریاست
سرخ است و گلگون نامش شهید است
با استخوانی از ره رسیده است...


برای روح مطهر امام عزیز ما که شهدای والا مقام به ندای او از جان گذشتند و نیز برای ارواح مطهر شهدای بزرگوار به ویژه شهید عزیز آقا مسلم رسولی درود می فرستیم ... شهید عزیزی که محور وحدت در منطقه ی ما شده بود و همه ی گروه ها را زیر یک بیرق جمع کرده بود
جا دارد عنوان آقا مسلم عزیز را شهید وحدت آفرین در منطقه نام نهیم
اللهم الرزقنا شفاعت الشهدا

+ اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم +  ارسالی از گروه
خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 8 مرداد 1394ساعت 09:19

شهید مسلم رسولی - فریدونکنار

دلم گرفته،بازم چشام بارونیه،وای،وای،وای
خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه،وای،وای؛وای
خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون
پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون

وعده ما ... شنبه 17 مرداد از ساعت هشت صبح ... فریدونکنار
شهید مسلم رسولی کناری

مرد خدایی "شهید همت"
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 4 آذر 1393ساعت 13:45
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/498.jpg
شهید همت: از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپا خیزید و اسلام خود را دریابید. انسان یک تذکر در هر 4 ساعت به خودش بدهد، بد نیست. بهترین موقع بعد از پایان نماز، وقتی سر به سجده می گذارید، مروری بر اعمال از صبح تا شب خود بیندازد، آیا کارمان برای رضای خدا بود؟؟
منبع: shohada-1334.blogfa.com
  • بی ربط نوشت : وقت شمردن جوجه‌هاست، آخر پاییز؛ و توافقی که وعده‌اش گوش‌هایی را کر و چشم‌هایی را کور کرده است. مانده‌ایم چه بخوانیم، «بادا بادا مبارک بادا …» یا «…».
محله ی بصیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 30 دی 1392ساعت 03:10
شهدا
آنقدر راحت احساس میشوند که گاهی یادم میرود ساعاتی قبل بر سر مزارشان بودم... به شدت بوی زندگی میدهند ... با خنده هایشان میخندم و با گریه هایشان اشک میریزم ... درتمام تصاویر ، شادی خاصی دارند که مرا مجذوب خود میکنند ... هنوز در عکس ها و فیلم هایشان ترسی از مرگ ندیده ام که برعکس شوق شهادت را در چشمانشان احساس کردم . حتی دیدن آن سر و صورت خونی هم برایم درس ها دارد ... یکی از آنها در هنام جان دادن لبخند میزد و دستانش را به حالتی باز کرده بود که انگار کسی را بغل میکند و در یک لحظه بعد بی آنکه قابل باور باشد تمام ... و اما من ... چندین سال بعد متولد میشوم و امروز دقیقا از همان کوچه ای عبور میکنم که آنها عبور میکردند ... دقیقا همان جایی نفس میکشم و میخوابم که امنیتش را آنها برایم فراهم کرده اند ... و چه افتخار بزرگیست در محله ی بصیر زندگی کردن ...
1+ منتظر یک پست ویژه باشید ...(بعدا نوشت: پست ویژه از هم پاشید)


( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 

 

ng',di

دلگویه