تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر شهید

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
معراج شهدا ... کربلا ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 6 فروردین 1393ساعت 12:20
معراج شهدای شهید محمودوندمعراج شهدا ... شهید محمودوند ... دیدار اول در کمتر از یک ربع ... بیشتر از پنجاه تکه استخوان فرشتگان در یک قدمی ما ... صدای مویه مادران شهید از پشت پرده ... اشک بچه ها ... نماز من ... نماز بچه ها ... اشک من ... کنار شهدای گمنام تازه خودمو پیدا کردم ... رفتیم ... دلم موند ... انتهای ماشین غرق در دنیایی دیگر ... روز آخر ... اصرار بچه ها ... معراج شهدا ... دوباره اشک ... دوباره هق هق گریه ها ... شهید مصطفی ردانی پور ... به هر طرف نگاه میکنم تصاویری میبینم که در ذهنم هک شده ... اما هرکاری میکنم نمیتونم حتی کلمه ای از اون لحظه هارو توصیف کنم ... یکی از دوستان وبلاگی نوشته بود "بعضی از حس هارو نمیشه نوشت ... باید زندگی کرد" ... و چقدر زیباست که دو روز مانده به اتمام زمان ... زندگی را با شهید آغاز کنی ...
1+ گم کردم اگر تو جستجویم نکنی
2+ همه نظراتی که تایید نکردمو بعدا در وبلاگ خودشون جواب میدم ...(93/1/19)
3+ یاد بگیریم واسه همدیگه دعا کنیم ... واسه منم دعا کنید ... واسه همه دعا میکنم(93/1/19)
4+ایشالله چندروز دیگه دوباره برمیگردم...  یا علی(93/1/19)
5+ برای مشاهده تصویر بزرگتر روی عکس روبه رو کلیک کنید ... با تشکر از سندس
محله ی بصیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 30 دی 1392ساعت 02:10
شهدا
آنقدر راحت احساس میشوند که گاهی یادم میرود ساعاتی قبل بر سر مزارشان بودم... به شدت بوی زندگی میدهند ... با خنده هایشان میخندم و با گریه هایشان اشک میریزم ... درتمام تصاویر ، شادی خاصی دارند که مرا مجذوب خود میکنند ... هنوز در عکس ها و فیلم هایشان ترسی از مرگ ندیده ام که برعکس شوق شهادت را در چشمانشان احساس کردم . حتی دیدن آن سر و صورت خونی هم برایم درس ها دارد ... یکی از آنها در هنام جان دادن لبخند میزد و دستانش را به حالتی باز کرده بود که انگار کسی را بغل میکند و در یک لحظه بعد بی آنکه قابل باور باشد تمام ... و اما من ... چندین سال بعد متولد میشوم و امروز دقیقا از همان کوچه ای عبور میکنم که آنها عبور میکردند ... دقیقا همان جایی نفس میکشم و میخوابم که امنیتش را آنها برایم فراهم کرده اند ... و چه افتخار بزرگیست در محله ی بصیر زندگی کردن ...
1+ منتظر یک پست ویژه باشید ...(بعدا نوشت: پست ویژه از هم پاشید)


( تعداد کل صفحات: 4 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]




 

 

ng',di

دلگویه