تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر عکس

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
دیوار ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در یکشنبه 9 آذر 1393ساعت 13:27
محمد صادق نجاریان
تمام عکس هایم را از دیوار برداشته ام ... خواستم بشکنم یا حداقل جایی دور آن را گم کنم  ... اما مادرم با خودش نمیتواند کنار بیاید که این تک پسر دردانه اش که تا یک ماه دیگر انشالله راهی میشود تا مردم شهر برای مدتی از شرش خلاص شوند ، چه فکر و خیالاتی در سرش دارد ... یک پارچه ای را به دور عکسم پیچیده و در کمد اتاق پنهان کرده که خدایی ناکرده حرف هایم حقیقت نشود ... و حالا من مانده ام و این دیوار سفید و خالی از همه ... میخواهم دور تا دور این اتاق را  پر از داشته هایم کنم ... میخواهم دیوار را پر کنم از کسانی که عاشقشان هستم ... میخواهم این مدتی که هستم بیشتر داشته هایم را ببینم ... میخواهم بیشتر کسانی که برایم مادری کردند را ببینم ... می خواهم کسانی که برایم پدری و کسانی که برایم برادر و خواهر هم بودند را هم در دیوار اتاقم جای دهم ... میخواهم کل این اتاق را از محمد پر کنم ... از محسن ... از اصغر ... از حسن ... نرگس ... از مهدیه و مهدیار ...  از دایی شهیدم ... خانواده ام ... از آقای رحمانی که پاک ترین تجربیات زندگی خود را با او سپری کردم ... و از هر چیز و کسی که بگوید من تنها نیستم ... میخواهم اتاقم بوی عاشقانه ها دهد ... شهید آوینی ... شهید قربانی ...
  1. و چقدر جا دارد برای این عکس گریه کنی ... اینجا
  2. یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است ... سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم ... احساس کردم صورتم آتش گرفته است ... خود را میان یک در ودیوار دیدم
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 26 مهر 1393ساعت 02:42
ظاهر پرست

یکی تو وبلاگ بچه های جنت فریدونکنار واسمون نظر گذاشته بود "جالبه که هنوز کفن دوستتون خشک نشده ، ولی واسه خوش گذرونی میرید عید دیدنی" . خیلی از این حرف ناراحت شدم ... خیلی دلم میخواست واسه اون نظر یه نظر بذارمو حرفایی که با بغض ته گلوم گیر کرده رو به زبون بیارم ولی ... حیف که خیلی جاها اجازه نداریم یه سری حرفها رو بزنیم ... مثل جلسه چند شب پیش که خیلی حرفها واسه گفتن داشتمو سکوت کردم ... اول از همه از دست خودم ناراحت شدم ... به عنوان کوچیکترین عنصر از بچه های جنت فریدونکنار ، که داشتم از بچه ها عکس میگرفتم باید از شب قبلش برنامه ریزی میکردم که اگه هم دیر رسیدم حداقل یه عکس از دوستای از دست رفتمون آماده کنار بذارم تا همراهمون باشه که به صورت نمادین نشون بدیم این دسته از دوستامون هم همراهمون هستن ... و باز هم به صورت نمادین عکس گرفته بشه تا برای آیندگان بمونه و بگیم که وفاداریم ... ولی هرچی به این فکر کردم که چطور میشد از فاتحه هایی که چه تو دلمون و چه دسته جمعی براشون خوندیم ، یا از دل پر بچه ها واسه جای خالی محمد صادق عکس بگیرم هیچ چیزی به عقل ناقص من نرسید ... از خودم که بگذرم ... بیشتر دلم از این مردم ظاهر پرست گرفته ... به یاد یکی از اشعار حافظ می افتم ... چندتا مصراع بیشتر ازش حفظ نبودم که همونارو زیر لب زمزمه میکنمو خودمو آروم میکنم ... ولی وقتی به یاد قبر اصغر میافتم ... که به ربع ساعت هم نکشید دیدم هیچکس حتی واسه  ... (و باز هم حرف هایی که نمشود نوشت)
1+ به اون نظر ربطی نداره ... اما دل ، خونه ...  2+ آخرین باری که راجب یکی از اشعار حافظ مطلب گذاشتم تو پست " فال حافظ " بود 3+ شعر حافظ که بهش اشاره کردم رو از اینجا بخونید (جالبه)

 

 

ng',di

دلگویه