تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر محرم

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 25 مهر 1394ساعت 01:31
حضرت رقیه
بعد از یک سالگی که بچه ها به راه رفتن می افتند... یکی دو سال اول سخت قدم بر میدارند ... حدود سه ساله که میشوند تعادلشان را بهتر حفظ میکنند و راحت تر میدوند ... اما قدم هایشان خیلی کوچک است... اگر پای یک دختربچه سه ساله را دیده باشید ... راحت کف یک دست جا میشود... با این احتساب ... هر قدمی که برمیدارند نهایتا 20 تا 30 سانت جلو نمیروند... اگر هم بدوند مدت زمان این جلو رفتن فقط کمی کاهش می یابد ... حالا اگر یک مرد قوی هیکل بخواهد یک دختربچه سه ساله را دنبال کند ... نه تنها نیاز به دویدن ندارد ... بلکه فقط باید چند قدم آهسته دنبال دختربچه ی سه ساله راه برود ... فرض کنید مسیر روبه روی دختر بچه پر از خار و خاشاک و پستی و بلندی هم باشد ... پای دختر بچه هم برهنه باشد... خب مسلما دختربچه زمین هم میخورد ... با این احوال پس سرعت حرکتش خیلی کم میشود ... من نمیدانم ... چرا دنبال این دختر بچه میدویدند ؟
  1. آه ...
ابر آمد ساعتی بارید رفت ... یک جرعه آسمان ...
شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق...
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 23 مهر 1394ساعت 20:06
بچه های جنت
این بار یک گوشه بایست و خوب بنگر... یک تاریخ خاص مقدر است که از چند صباح قبل از آن اندک اندک شور و حرارتی وصف ناپذیر در جای جای این هستی برپا میشود و در نقاطی از آن پررنگ تر است...  شوری به رنگ خون...جوششی از جنس عشق... چه میشود که رنگ سیاه را با عشق بر تن میکنند؟! مگر چه شده است؟ از هر کوچه که میگذری، بوی اسپند و نوای ناب نوحه میشنوی... و ناگهان میلرزاند دلت راو در اندیشه ات میبرد که ، " باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ " ... و غم گرفته سراسر دنیا را...انگار بوی محبتی عجین شده با جانها می آید..این عطر از کودکی هایمان همراه ماست.مادرمان در دلمان جایش داد. پدر دستمان را فشرد و به هیئت برد
+ آری! چه کسی جز حسیــــــــــــن(ع) توان هدایت این کشتی را دارد که هرکه دست بدان آویخت، نجات یافت؟
+ آقای ماه (شهید محمد ابراهیم همت)
دوست داشتم گریه کنم
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 27 آبان 1393ساعت 03:57
عکس کربلا
دیروز صبح توی اداره ، از این اتاق به آن اتاق که می‌شدم ، دوست داشتم گوشه ای بنشینم و گریه کنم ... دیروز توی پیاده‌رو دنبال مطب دکتر مصطفی که بودم ، دوست داشتم گریه کنم ... دیروز توی ایستگاه تاکسی  که تلفنی با حسین صحبت میکردم و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردم ، دوست داشتم بیافتم و گریه کنم ... دیروز وقتی خواب تورا دیده بودم که دریا شده ای و من باران ... این که نمیدانستم تو از منی یا من از تو ... این که باید ذره ذره شوم تا به تو برسم ... دوست داشتم گریه کنم ...!!! دیروز که گوشه ای از گلزار بودم و زیر لب زمزمه میکردم: لیست زائرا دست کیه ... هی خط می خورند چه سِرّیه ... فقط دوست داشتم زار زار گریه کنم


1+ دوباره اسمم خط خورد ... اما امیدم نه ...  2+ التماس دعای شدید - 3+ با این مداحی کلی خاطره دارم ...
شخصیت درونی
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 17 آبان 1393ساعت 01:10
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/406/1215986/img/435.jpg

بخشی  از شخصیت درونیم اینجوریه  که به خاطر برخی مسائل دیگران اونقدر فکرمو مشغول میکنم که گند بزنم به اعصاب و روحیه خودم ، بعد یه ریش سفید بیاد بهم بگه بابا نریز تو خودت اینقدر ، همراه با چندکلام نصیحت جانانه دیگه ... منم توی این شب گردی های کاملا سرمایی با یه تک پیرهن مشکی و با پای پیاده بیفتم تو خیابونا و 2 بار از اول برم به آخر فریدونکنار وبرگردم که مثلا آروم بشم  از قضا تو همون خیابون یه ماجرای دیگه پیش میاد که من تا صبح نتونم بخوابم .
با تشکر ازم !


1+ همچنین با تشکر از اخلاق مزخرفم ... که دهه اول محرم اصلا دست خودم نبود... بعضی رفتار ها ...
الهی العفو
2+
اینم روایتی کوتاه از شام غریبان امسال

مراسمات دهه اول محرم الحرام
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 07:34

اطلاعیه محرم

     مراسم عزاداری دهه اول محرم الحرام    

     همراه با مراسمات دو شب استقبال  و شام غریبان     

                             سخنرانان:                               

          حجت السلام نصیری و حجت السلام حضرتی        

                                مداحان:                               

تــورانــداز ، حــسـیـنی ، ســیـفـی ، مــظلــومــی ، آقــاجـانــی

                                 زمان:                                 

از 1 آبان تا 13 آبان ماه به مدت سیزده شب/رأس ساعت 20

                                 مکان:                                  

گلزار شهدای تکیه معصوم زاده فریدونکنار       "جنةالحسین"

     (در جوار امام زاده سید محمد(ع) و شهدا)      


 وبسایت هیئت :              hosseiniha.ir  
 سامانه پیام کوتاه :   30001220022111 
اصغر هم رفت
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 24 مهر 1393ساعت 14:37
اصغر اصغری
دیروز ظهر ... اصغر هم از پیش ما رفت ... کسی که تو آروم بودن و ادب همه بهش غبطه میخوردن ... کسی که تو روحیه دادن و شاد کردن بچه ها همه ازش تعریف میکردن ... کسی بود که پشت دوستایی همچون من یا بقیه رو هیچوقت خالی نمیکرد ... تو این ماه این سومین نفریه که از بین دوستامون جاش خالی میشه ... اولی تصادف کرد ... دومی تو دریا غرق شد ... اصغر هم که دیروز از بالای داربست طبقه سوم با سر افتاد پایین ...
+ نمیدونم چه جوری و چه زمانی ... ولی شاید بعدی من باشم ... میخوام قبل این که دیر پبشه دوستام منو حلال کنن ...
عاشورای دنیایی
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 23 آبان 1392ساعت 12:05
زنجیر زنی
1+ امروز سرشار از لذت بودم ... نمیدانم چگونه توصیف کنم ... زیبا شده بودند دختران شهر ما ... دخترانی که با لوازم آرایششان چهره ی خود را آنچنان تغییر داده بودند تا نامحرم نشناسدشان ... تا این عزاداری را به حساب ریا نگذارند فرشته هایی که از خوب و بد زندگیاشان مینویسند ... و چقدر دیدنی تر بودند پسرانی که در دسته های عزاداری عاشقانه زنجیر و طبل و سنج میزدند ، طوری که دهان دختران ، همه باز میماند ... امروز عاشقان زیادی دیدم ... مجنون هایی که به عشق امام حسین پیراهن مشکی به تن داشته و برای خودشان یک ایستگاه صلواتی راه انداخته بودند ، و با دست هایی پر از شماره تلفن به سوی دختران زیبا روی رفته تا شاید بتوانند به شیوه جدیدی هدایت کنند آنان را . گاهی هم دختران و پسرانی به چشم میخوردند که دست در دست هم میگذاشتند و به سمت خلوتگاهی میگشتند  ... راستی امروز بر سر علم هم دعوا شده بود ... میخواست برای دوست دخترش یک حرکت نمایشی مخصوص برود ... 
2+ نماز جماعت را خواندیم و همین که از مسجد بیرون آمدیم احساس کردیم اینجا بهشت است و آنان هم حوریان بهشتی که در جلویمان آماده خدمات رسانی هستند (یکی از حرف های تلخی که از زبان دوستان به صورت طنز گفته میشد)
3+ میگفت صبح تا شب را در ایستگاه بوده و تکان نخورده و فقط به مردم چای و شربت میداده ... گفتم نماز چی؟؟ خواندی؟؟ در جوابش مسخره ام کرد و گفت ... [بماند اصلا]
4+ وقتی هنوز از دو نوبت قبل نماز خودش را نخوانده دنبال زنجیر برای عزاداری امام حسین میگردد ، خدایی از چه و با چه زبانی باید بنویسم و چگونه گله کنم از مردمان پر مدعای شهر ... کاش میشد بدون سانسور و بدون محدودیت نوشت ...
5+ یا امام زمان ، میبینی؟؟؟ ... اینجا از کوفه نیز بدتر است ... این مردم فقط ادعا میکنند ...
6+ خودم شاید از همه بدتر باشم ... امام زمان مرا ببخشد ...
7+ خدا را شکر که جنةالحسین فرصتی بود برای اخلاص ...
عصر محرم
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 16 آبان 1392ساعت 15:34
محرم
باز باران بارید...
و در این غم
در این عصر محرم
زیر بیرق
توی هیئت
حس تنهایی من نابود شد
 

 

ng',di

دلگویه