تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر محمد

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
از سر کار بر میگردم خونه
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 15 تیر 1394ساعت 09:34
منگ
از سرکار بر میگردم خونه ... دلم به شت درد میکنه ... سرم هم همینطور ... امروز خیلی خیلی هوا گرم بود ... یه ساعت بیشتر وقت ندارم ... با این که دکتر گفته به هیچ عنوان نباید فعالیت سنگین داشته باشم و نباید زیر آفتاب بمونم ... اما ... هعی ... هوس یه لیوان آب سرد کردم ... اما از گلوم پایین نمیره اصلا ... دلم به شدت درد میکنه ... دلم به شدت تنگ شده ... میرم یه مقداری استراحت کنم ... لامصب چشمامم درد میکنه ... و از درد اون نمیتونم بخوابم ... حرف استاد مدام تو سرمه ... میگفت "تا  عمر داری در برابر کسی که به خودت علاقه مند کردی مسئولی " حرفشو برعکس میکنم ... کارای محمد میاد تو سرم ... از خودم بدم میاد ... یکی ... دوتا ... سه تا ... به گفته خودش هر هفته چندتا ... خدایا ... نمازامم دیگه مثل قبل نیست ... فکرمو چنان مشغول خودمو دیگران کردم که ... اه ... لعنت بر این زندگی که ... لعنتی ... زنگ زدم به یکی واسه راهنمایی ... میگفت یه استغفار کنه همه چی حله ... مرگ بر من‌ و من کردن هایی که زندگی ها رو خراب میکنه ... پس آرزوهای زهرایی که الان زندگیش رو هواست چی میشه ... امیر ... امین ... داوود ... محمد ...  محمد ... محمد ... و خدا بگم چیکارت کنه محمد که منو حیرون این روزهای خودت کردی
یه ساعتی هم که وقت داشتم گذشت ... از اول تا آخرش رو فقط داشتم فکر میکردم ... خستم ... ولی باید برم ... امروزم نشد استراحت کنم ... باید یادم باشه ... در برابر کسایی که دوستشون دارم مسئولم ... مثل تو ، تویی که هستی ولی نیستی ... مثل محمد ... مثل مامان ...
1+اوه خدای من ... تقریبا سیصد روز از تاریخ انقضای این متن میگذره و من تازه امروز منتشرش کردم ...
2+ دغدغه های من چه زود تغییر میکنه گاهی...
3+خاطره ای منتشر نشده در انبار مرکزی دلنوشته های من ، دفترم / همین دلگویه امروز

دوست خوب من
نوشته شده توسط عطرگلاب در چهارشنبه 23 بهمن 1392ساعت 05:41
دفترمهنوز به دوران نوجوانی هم نرسیده بودیم و گاهی پیش می آمد که حالم دست خودم نبود ... انگار از همان کودکی هم در خونم بود که به خاطر دیگران حرص بخورم و تمام عقده هایم را در دلم زندانی کنم  ... با همان حالت گرفتی بچگانه که آغشته به عصبانیت و غیرت مردانه است در خیابان قدم میزدم ...  و او با دوچرخه ای که گاهی برای سواری اش موتور میشد  آرام آرام به پشتم میرسید و قبل از این که متوجه شوم محکم با دستانش به پشتم میزد و با همان حالت مسخره و خنده دارش داد میکشیدو فرار ... و من چگونه بعد این کارش تمام عقده های روزم را بر او خالی میکردم . و من امروز میفهمم که بعد این عصبانیت ثانویه ام ، چقدر حال و هوای آرامش میچسبد ...
1+ من از همینجا دست سازندگان دکتر سلام 28 رو میبوسم دانلود
2+ به نظرت لیاقت یه دوست خوب چی میتونه باشه؟؟ (اولین نظرو خودم میدم)
 

 

ng',di

دلگویه