تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر مرگ

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
تو امشب نیستی و یک جور دیگر میشود حالم ...
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 07:12
تو امشب نیستی ... یک جور دیگر میشود حالم
مثلا اینكه بعد از یک مدت نسبتا زیادی به گوشی مبارکت سر میزنى و از بین این همه پیام های الی ماشالله زیادش ، حتی یك متن خشک و خالی "حالت چطوره؟"و یا مثلا "کِجِه دَری ریکا" نمى بینى ، شاید براى این است  كه چشم باز كنى و معناى دنیاى واقعی اطرافت را هم ببینى تا بیدار شوی و بفهمى که زنده ای و یادت نمی کنند ... وای به روزی که جان به جان آفرین هم  تسلیم کنی .
هیچ کجای حرفم ، بحثِ ناراحت شدن نیست، حرفم این است كه ما آدمها گاهی دنیاى خودمان را بعضا فقط از زاویه‌ى تخیل مجازی خود مى نگریم و این شاید خیلى بد است ... و بد تر این که توقعاتمان هیچ گاه کم هم نمیشود که نمیشود ... خدا به ما رحم کند و انشالله چشمانمان باز شود رو به چیز هایی که نمیخواهیم باور کنیم ...
  • باز هم خدا را شکر که دوستان خوبمان هیچ گاه پیام نمیدهند تا حالمان را بپرسند ... در عوض خودشان مستقیما وارد خانه میشوند تا به قول خودشان از نزدیک خوش و بش کنیم  ... به سلامتی هر چی دوست خوبه ... صلوات ...
  • دوازدهمین و آخرین بیست و ششم سال هم آمد ... چقدر حس عجیبی دارم این شب ها
  • تصویر : شهدای شهرستان فریدونکنار "جمعی از دوستان واقعی که در حقیقت دنیای خود بهترین بودند"
  • عنوان از حسین خوش صحبتان
خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 4 دی 1393ساعت 09:34
نبض حرم
این روزها که علاقه خاصی به عکاسی از تصایر روی سنگ قبرها پیدا کرده ام ، گاهی فکر میکنم که واقعاً قرار است قلب آدمی تا کی بتپد؟ چه‌قدر معمولی شده است مرگ آدم‌ها برای آدم‌ها . میترسم از روزی که اگر زنده باشم، ولی قرار نباشد مرگ یک آدم، در زنده‌گی‌م رد پایی از خودش به جا بگذارد و با خیالی آسوده از کنارش بگذرم. مثل کارگردان تئاتری که هر روز پرده‌ی پایان نمایش‌نامه‌های دیگران را می‌بیند ، و دلش را خوش کرده است به نمایش‌نامه‌ی خودش ، با این که میداند یک روز پرده ی او نیز کشیده خواهد شد . به گذشته ام که فکر می کنم ، از حال می روم...
  1. نمیدانم چرا این روزها یک انرژی در دلم پیداست ... یک شوق بی خودی دارم ... حالم یک جور عجیبی خوش است ... نه تولدی در کار است ... نه جشنی ... اما میخندم ... میخندانم ... با این که اربعین حرم نبوده ام ... اما از وقتی که خوابش را دیده ام ، همانند قاصدک در آسمان هایم ... و گاهی به زمین سرک میکشم ... خیلى حسین(ع) خوب است. خیلى عباس(ع) خوب است. خیلى خوب‌اند كه من حالا این‌جا هستم . باورم نمى‌شود راست‌ش.
  2. داریم با "حسین، حسین" پیر می‌شویم / خوشحال از این جوانی از دست داده‌ایم
  3. موسیقی را خیلی دوست دارم ... مخصوصا این را  ... اکثر مطالب را با همراهی این صدا مینویسم و میخوانم  ... آهنگساز:علیرضاحیدری . در قالب نیز قرار داده ام ... اگر خواستید گوش کنید بر روی آن کلیک کنید
  4. شمارش معکوس : 743
  5. فیلم ادامه مطلب را حتما نگاه کنید (خواهش میکنم)
کاش باشد قبر من بوسیدنت
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393ساعت 16:28
دفترم
با این که این دوستام باهام راحت نبودن و اون لحظه که اصلا بینشون حتی احساس هم نمیشدم ، ولی پشت سرشون رفتم بالای همون ساختمون نیمه کاره که اکثر موقع ها اونجا جمع میشدن ... دو ساعتی از ظهر گذشته بود که دوباره صدای اذان از مسجد بلند شد ... همه گوشاشونو تیز کردن که ببینن کی رو آخرش اعلام میکنن که فوت کرده ... البته همه غیر من ... چون من میدونستم کیه ... وقتی اسم سعید حاجی خانی رو از بلندگو شنیدن چند نفرشون جا خوردن ... هر لحظه خدا خدا میکردم که بعدش برام حداقل یه فاتحه بخونن ولی ... یکیشون با خنده گفت ... خدارو شکر ... بالاخره از دست اینم راحت شدیم ... دیگه دنیام به آخر خط رسیده بود ... منتظر بودم یه سیاهی بیادو منو با خودش ببره ...
1+ یه قتایی خواب میبینم ... یه وقتایی هم خودمو تو بعضی شرایط تصور...
2+ کاش فراموش نشیم و یه کسایی باشن که برامون یه فاتحه بخونن...
3+ کاش باشد قبر من بوسیدنت
4+ آمار مبتلایان زخم معده نشان میدهد ... انسان دارد زخمهایش را فرو میدهد!
محله ی بصیر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 30 دی 1392ساعت 02:10
شهدا
آنقدر راحت احساس میشوند که گاهی یادم میرود ساعاتی قبل بر سر مزارشان بودم... به شدت بوی زندگی میدهند ... با خنده هایشان میخندم و با گریه هایشان اشک میریزم ... درتمام تصاویر ، شادی خاصی دارند که مرا مجذوب خود میکنند ... هنوز در عکس ها و فیلم هایشان ترسی از مرگ ندیده ام که برعکس شوق شهادت را در چشمانشان احساس کردم . حتی دیدن آن سر و صورت خونی هم برایم درس ها دارد ... یکی از آنها در هنام جان دادن لبخند میزد و دستانش را به حالتی باز کرده بود که انگار کسی را بغل میکند و در یک لحظه بعد بی آنکه قابل باور باشد تمام ... و اما من ... چندین سال بعد متولد میشوم و امروز دقیقا از همان کوچه ای عبور میکنم که آنها عبور میکردند ... دقیقا همان جایی نفس میکشم و میخوابم که امنیتش را آنها برایم فراهم کرده اند ... و چه افتخار بزرگیست در محله ی بصیر زندگی کردن ...
1+ منتظر یک پست ویژه باشید ...(بعدا نوشت: پست ویژه از هم پاشید)
پرواز در خون
نوشته شده توسط عطرگلاب در سه شنبه 24 دی 1392ساعت 09:12
پرواز در خون
یک دختر چهارده ساله ای که در زیبایی هیچ چیز کم ندارد ؛در مدرسه بسیار تیزهوش است و ادب نیکش را از خانواده بافرهنگ خود آموخت ؛با این که چهارده سال سن بسیار کمیست اما خواستگار ها به دلیل زیبایی فراوانش اورا رها نمیکردند ... هیچکس به هیچ عنوان تصورش را هم نمیکرد که این دختر زیبا دقیقا همان دختری باشد که دو سه روز پیش زیر یک ساختمان با سر و صورت کاملا خونی , جمجمه ای شکسته و با استخوان هایی کاملا خورد شده افتاده باشد. لحظه ای که همه در خانه جمع شده بودند و حواس هیچکس به پرده ای که مانع دیدن پنجره ی باز پشت آن نبود،دخترک دنبال جایی میگشت که به آن تکیه کند، تنها زمانی متوجه شدند که دخترک در حال پرت شدن از ساختمان بودو فقط فریاد نیمه تمامی از دهانش که میگفت مامااا... و دیگر هیچ کس صدای ضربان قلبش را نشنید ... نمیشناسمش ولی اشک در چشمانم جمع میشود ... گاهی آن لحظه را تصور میکنم و به حال خودم گریه میکنم ... فقط به آن دو ثانیه ای که مسیر سقوط را طی میکرد ذهنم مشغول است ... بیشتر به یاد سقوط خودم در راه پله و یاد لحظه ای که کم مانده بود در دریا غرق شوم می افتم ... بیچاره دخترک ... بیچاره مادرش ... بیچاره پنجره ...
1+ برای خودش طلب آمرزش و برای خانواده اش از خداوند طلب صبرمیکنم
2+ دوستان شدیدا محتاج دعام ...
3+ اگه کسی خواست درباره نویسنده این وبلاگ اطلاعاتی کسب کنه وارد این صفحه بشه
 

 

ng',di

دلگویه