تبلیغات
دلگویه - مطالب ابر مهدیه

دلگویه

فریدونکنار , دلگویه , محمد صادق نجاریان

دانلود آهنگ های شهاب حسینی , شهرستان فریدونکنار, سعید حاجی خانی ,بچه های جنت , دلنوشته ها , دفترم , دانلود آهنگ ” شهزاده ی رویا ” شهاب حسینی, آهنگ های شهاب حسینی , آهنگ های سامی یوسف , مهدی تورانداز , ,

گویشی متفاوت از دل
کودک درون
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 7 فروردین 1396ساعت 10:01
سعید حاجی خانی
داشتم برایش توضیح می دادم که نمی داند چقدر دلم می خواهد چند ساعتی بین بچه ها باشم. . هیچ مخالفتی نکرد . وجودش همه #مهربانی بود. نشستم تا برایشان خاطره تعریف کنم که یک پیام روی گوشی ام نمایان شد . رفتم توی راهرو و #زنگ زدم. در دسترس نبود . #مهدی را میگویم . نوشته بود خودش می داند دستم بند چه کاری ست که سراغش را نمی گیرم. تا برگشتم، کم مانده بود اتاق را روی سرشان خراب کنند. یعنی آنقدر از دیدن یکی غیر از خودشان ذوق کرده بودند؟ همه چیز به هم ریخته بود مخصوصا وسایل من . چادر نماز مادرم را انداختم روی سرم و گفتم من روحم و باید شمارا بخورم . یکیشان چادر را از سرم کشید. بقیه خندیدند. معلوم بود الکی می خندند. من هم مثل خودشان خندیدم. بعد یکیشان جلو آمد و دست هایم را گرفت که بگو به درک بگو به درک. گفتم به درک. با دوربین خیالی اش چیلیک چیلیک از به درک گفتن من عکس انداخت. انگار که داشتم می گفتم سییییبب. بقیه هم پشت سرش می گفتند به درک و به طرز فجیعی از ته دل می خندیدند. از همان خنده هایی که آدم دلش درد می گیرد و اشکش در می آید. چند دقیقه ای نگذشته بود که همه از شدت خنده روی زمین افتاده بودیم و ریسه می رفتیم. جوری می خندیدیم که اگر کسی در را باز می کرد و ما را می دید، فکر می کرد داریم هق هق، گریه می کنیم. می خندیدیم با صورت پر از اشک. اشک آن ها واقعی تر از #اشک های من بود. خیلی واقعی تر. برای #درد هایشان نمی دانستند بخندند یا ....

این پست مدتی پیش در اینستاگرام ، صفحه عطرگلاب به اشتراک گذاشته شده است
من دایی سعید را دوست دارم
نوشته شده توسط عطرگلاب در پنجشنبه 11 دی 1393ساعت 17:45
مشق
1+ به احتمال خیلی خیلی قوی همه این داستان را بارها و بارها از این طرف و آن طرف  شنیداند که "دوتادوست با هم از یک مسیر می گذشتند . در بین راه اختلافی بین آنها پیش آمد که یکی از آنها بر صورت دیگری زد . شخصی که کتک خورد روی زمین وسط شن ها نوشت امروز بهترین دوستم من را کتک زد ؛ بعد هم به راهشان ادامه دادند . در بین مسیر شخصی که کتک خورده بود در یک مردابی گرفتار شد و  دوستش که اورا کتک زده بود کمک کرد و او را نجات داد این بار روی سنگی نوشت امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد ، دوستش تعجب کرد واز او پرسید چرا ابتدا حرفت را روی شن و اینجا بر روی سنگ نوشتی؟ گفت : ابتدا کار زشتت را بر روی خاک نوشتم تا با اولین وزش باد راحت  فراموش شود ... اما کار نیکویت را بر روی سنگ ، با تمام زحماتش هک کردم تا در طوفان های بزرگ نیز فراموش نشود"
2+ شاید دلیل این که به مهدیه سپردم تا اولین چیزی که از من در ذهنش نقش میبندد را در بین دفتر یادداشت های روزانه‌ام بنویسد ، همین داستان بالا باشد ... این که نمیخواهم از زشتی هایی که کسی در تاریخ این صفحه مرتکب شده و همچنین از نا آرامی های شب ، از زود حکم دادن های دیگران و از تنهایی های بعضی ها که منجر به اتفاقات ناخوشایندی شده ، چیزی بنویسم . مهدیه هم دستش درد نکند ، جای خالی این صفحه را با یک جمله برایم تکمیل کرد ... امیدوارم این تاریخ "93/10/10" مثل تاریخ های پریشان دیگری که در ذهنم ثبت شده ، نباشد ... یا حداقل امیدوارم که هرگاه از دفتر خاطراتم به این صفحه از تاریخ رسیدم ، جمله انرژی بخش مهدیه مرا از هر پریشانی و آشفتگی رهایی بخشد ... میخواهم اتفاقات بد زود فراموش شود
3+ و اما مهدی‌یار 4 ماهه ... این روزها به شدت محتاج دعاست ... سخت است یکی از خواهر زاده‌هایت در سمت راستت بخوابد و آن یکی گوشه بیمارستان ... یامَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شَفاء
4+
شمارش معکوس : 736
شیرینی های زندگی
نوشته شده توسط عطرگلاب در شنبه 25 مرداد 1393ساعت 17:52
[http://www.aparat.com/v/KRuLp]
متولد 20 مرداد ،  اسمشو گذاشتیم مهدی یار ، اگه خدا بخواد از همین الان قراره سرباز آقا صاحب الزمان باشه
دفترمواسه دومین بار دایی شدم ... اولی مهدیه ... دومی مهدی یار ... واسه بچه منم ایشالله مهدی خجالت
طرز تفکر
نوشته شده توسط عطرگلاب در دوشنبه 31 تیر 1392ساعت 04:18
طرز تفکرات کودکانه
خیلی سریع در اتاقو باز میکنه و میاد تو ... با یه لحن کش دار و با یه صدای نازی صدام میکنه : دایی جووووون ... دایی جوون . اولش جواب ندادم ولی بعدش که دوباره صدام کرد  مثل لحن خودش جواب میدم : جونه دایی جوووون ، یه لبخندی میزنه و میپرسه گاو چجوری میخنده ؟؟؟؟ خدایی موندم چی باید جوابشو بدم ... فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بپرم روشو تا میتونم قلقلکش بدمو بعد بگم اینجوری ، اینجوری ... . چه طرز تفکر قشنگی دارن این بچه ها . یعنی اونقده جوابی که بهش میدادم واسش مهم شده بود که اومد منو که تازه از سر کار رسیده بودم خونه رو بلند میکنه تا این سوالشو بپرسه ... خیلی به آرامش ذهنش حسودیم شد

+ خیلی دوسش دارم ... گوش دادن به صدای قلبش خیلی آرامش میده بهم
+ نمیدونم چرا هیچ قالبی باب میل من پیدا نمیشه .

 

 

ng',di

دلگویه